نفرتی به نام عشق
نفرتی به نام عشق
پارت:نهم
ویو کوک
امروز اولین باری بود خنده ی اتو میدیدم واقعن زیبا بود...اون برام با دخترای دیگ فرق داشت...خیلی بی نقص بود...فک کنم یه حسایی بهش پیدا کردم..
باید مطمئن شم که دوست پسر نداره و از نظرش به خودم باخبر شم..(خیلی زود عاشقش شد ولی خب میخام داستانو زیاد کنم)
به کلاسامون رسیدیم و یه خداحافظی کوتاه کردیم و از هم جدا شدیم..
در زدم و واردشدم و به سمت جام رفتم......
ویو ات
بعد از خداحافظی درو زدم و با اجازه استاد وارد شدم و به سمت جام رفتم..
تا نشستم لونا سریع دستمو گرفت و گفت..
لونا:چی شد چرا رفتی دفتر؟
ات:چون......(همشو براش تعریف کرد)
لونا:واییی دخترررررر تو دلشو به دست اوردیییی
ات:برو بابا یه پسر خاله سادس
لونا:حرفمو یادت باشه
ات:(چشم غره)
<فلش بک به بعد مدرسه>
جونگکوک زود تر رفت چون باباش بهش زنگ زده بود زنگ اخر نموند و رفت
داشتم با لونا کتابامو جم میکردم و بعد از مدرسه زدیم بیرون...
لونا:ات من میرم دوتا بستنی بگیرم همینجا بمون
ات:باشه
لونا رفت و چن ثانیه بعد رفتنش حس کردم یکی داره نگام میکنه...
خاستم برگردم که یه دستمال گذاشتن رو دهنم و سیاهی.....
ویو لونا
با دوتا بستنی شکلاتی برگشتم به جایی که ات بود..
با چیزی که دیدم خشکم زد..
ات نبود...کیفشاونجا بود و چند قطره خون..
ترسوجودمو گرفت..
بستنی هارو انداختم و با گریه بدو بدو به سمت خونه ی ات رفتم
رسیدم و درو محکم زدم
مامانش اومد و درو بازکرد صورتش خیلی مهربون بود که با دیدنم صورتش نگران شد
لونا:س..سلام..خاله..من دوست اتم...م....ما داشتیم از مدرسه.هق..میومدیم که..هق..رفتم..دوتا بستنبگیرم وقتی هق ..برگشتم..فقد این(کیف اتو نشون داد) و چند..قطره خون اونجا بود..هق(گریه شدید)
رنگ صورت مامانش پرید
که.....
شرایط:
لایک:۵
کامنت:۵
پارت:نهم
ویو کوک
امروز اولین باری بود خنده ی اتو میدیدم واقعن زیبا بود...اون برام با دخترای دیگ فرق داشت...خیلی بی نقص بود...فک کنم یه حسایی بهش پیدا کردم..
باید مطمئن شم که دوست پسر نداره و از نظرش به خودم باخبر شم..(خیلی زود عاشقش شد ولی خب میخام داستانو زیاد کنم)
به کلاسامون رسیدیم و یه خداحافظی کوتاه کردیم و از هم جدا شدیم..
در زدم و واردشدم و به سمت جام رفتم......
ویو ات
بعد از خداحافظی درو زدم و با اجازه استاد وارد شدم و به سمت جام رفتم..
تا نشستم لونا سریع دستمو گرفت و گفت..
لونا:چی شد چرا رفتی دفتر؟
ات:چون......(همشو براش تعریف کرد)
لونا:واییی دخترررررر تو دلشو به دست اوردیییی
ات:برو بابا یه پسر خاله سادس
لونا:حرفمو یادت باشه
ات:(چشم غره)
<فلش بک به بعد مدرسه>
جونگکوک زود تر رفت چون باباش بهش زنگ زده بود زنگ اخر نموند و رفت
داشتم با لونا کتابامو جم میکردم و بعد از مدرسه زدیم بیرون...
لونا:ات من میرم دوتا بستنی بگیرم همینجا بمون
ات:باشه
لونا رفت و چن ثانیه بعد رفتنش حس کردم یکی داره نگام میکنه...
خاستم برگردم که یه دستمال گذاشتن رو دهنم و سیاهی.....
ویو لونا
با دوتا بستنی شکلاتی برگشتم به جایی که ات بود..
با چیزی که دیدم خشکم زد..
ات نبود...کیفشاونجا بود و چند قطره خون..
ترسوجودمو گرفت..
بستنی هارو انداختم و با گریه بدو بدو به سمت خونه ی ات رفتم
رسیدم و درو محکم زدم
مامانش اومد و درو بازکرد صورتش خیلی مهربون بود که با دیدنم صورتش نگران شد
لونا:س..سلام..خاله..من دوست اتم...م....ما داشتیم از مدرسه.هق..میومدیم که..هق..رفتم..دوتا بستنبگیرم وقتی هق ..برگشتم..فقد این(کیف اتو نشون داد) و چند..قطره خون اونجا بود..هق(گریه شدید)
رنگ صورت مامانش پرید
که.....
شرایط:
لایک:۵
کامنت:۵
- ۴.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط