👑 پارت پنجم👑
👑 پارت پنجم👑
❤ باران❤
وقتی نشستیم.....به طرفم برگشتن..ازم خاستن ک درباره ارسلان بهشون بگم..دودل بودم..نمیدونم باید بهشون اعتماد میکردم یا نه..ولی بهرحال اونا کمک من کردن و هواس پرتی من ممکن بود کار دستشون بده و از طرفی هم بهداد کمکم کرده بود..دلو ب دریا زدم و براشون تعریف کردم...
برگشتم به گذشته.....
_زندگیم خیلی خوب خیلیی خوب یه زندگی شاهانه تو یه عمارت همراه با مامان بابام و داداش دوقلوم و اجیم تو عمارت خوشو خرم زندگی میکردیم.....
تا اینکه.....
به اینجا که رسیدم اشکم فرو ریخت نگاه سنگین میز بغلیو حس کردم برگشتم که به دوتا پسر یکیش حدود ۲۰ ساله یکی دیگش ۲۵ شاید اینجوریا میخورد.....یکیش عجیب اشنا بود با نفرت نگاهمو ازشون گرفتمو ادامه دادم
_تا اینکه(اجیم یکسال ازم کوچیکتر بود)یه روز اومد و بهم گفت که دوس پسرش ازش خاستگاری کرده و بهار اجیم جواب نه داده بهش و اونم گفته انتقام میگیره و حسابی ترسیده بود و گریه میکرد اون موقع من و داداشم باراد ۱۸ سالمون بودو و بهارم ۱۷ خب معلومه همه ی دخترا شیطنت هایی دارن اونم کوچیک بود بعد از چند روز دیدم بهار با هق هق اومد خونه و با هیچکس حرفی نمیزد بعد از چند روز رفت و دیگه برنگشت کل شیراز رو گشتیم به پلیس گفتیم برنگشت که دیگه برنگشت بعد از چند روز دیدم زنگ خونه رو میزنن در رو باز کردم دیدم یه کادو بزرگی نهاده دم در و نوشته بود ماهگرد و ولنتاینمون مبارک عشقم❤
وقتی کادورو اوردم داخل بازش کردم که........
وقتی بازش کردم یه جسد دیدم که یه ملافه سفید غرق در خون روش بود وقتی ملافه رو برداشتم، با صورت زیبای بهارم روبرو شدم موهای قهوه ایه روشنش افشون شده بود و چشای تیره و خمارش بسته بود لباش خشکیده بود با دیدن این صحنه جیغی کشیدم.......
حالا حتما میپرسید ارسلان کجای قضیس خب اونم به زودی میفهمید اگه لایکا و فالورا زیاد شد قول میدم زود به زود پارت بزارم
❤ باران❤
وقتی نشستیم.....به طرفم برگشتن..ازم خاستن ک درباره ارسلان بهشون بگم..دودل بودم..نمیدونم باید بهشون اعتماد میکردم یا نه..ولی بهرحال اونا کمک من کردن و هواس پرتی من ممکن بود کار دستشون بده و از طرفی هم بهداد کمکم کرده بود..دلو ب دریا زدم و براشون تعریف کردم...
برگشتم به گذشته.....
_زندگیم خیلی خوب خیلیی خوب یه زندگی شاهانه تو یه عمارت همراه با مامان بابام و داداش دوقلوم و اجیم تو عمارت خوشو خرم زندگی میکردیم.....
تا اینکه.....
به اینجا که رسیدم اشکم فرو ریخت نگاه سنگین میز بغلیو حس کردم برگشتم که به دوتا پسر یکیش حدود ۲۰ ساله یکی دیگش ۲۵ شاید اینجوریا میخورد.....یکیش عجیب اشنا بود با نفرت نگاهمو ازشون گرفتمو ادامه دادم
_تا اینکه(اجیم یکسال ازم کوچیکتر بود)یه روز اومد و بهم گفت که دوس پسرش ازش خاستگاری کرده و بهار اجیم جواب نه داده بهش و اونم گفته انتقام میگیره و حسابی ترسیده بود و گریه میکرد اون موقع من و داداشم باراد ۱۸ سالمون بودو و بهارم ۱۷ خب معلومه همه ی دخترا شیطنت هایی دارن اونم کوچیک بود بعد از چند روز دیدم بهار با هق هق اومد خونه و با هیچکس حرفی نمیزد بعد از چند روز رفت و دیگه برنگشت کل شیراز رو گشتیم به پلیس گفتیم برنگشت که دیگه برنگشت بعد از چند روز دیدم زنگ خونه رو میزنن در رو باز کردم دیدم یه کادو بزرگی نهاده دم در و نوشته بود ماهگرد و ولنتاینمون مبارک عشقم❤
وقتی کادورو اوردم داخل بازش کردم که........
وقتی بازش کردم یه جسد دیدم که یه ملافه سفید غرق در خون روش بود وقتی ملافه رو برداشتم، با صورت زیبای بهارم روبرو شدم موهای قهوه ایه روشنش افشون شده بود و چشای تیره و خمارش بسته بود لباش خشکیده بود با دیدن این صحنه جیغی کشیدم.......
حالا حتما میپرسید ارسلان کجای قضیس خب اونم به زودی میفهمید اگه لایکا و فالورا زیاد شد قول میدم زود به زود پارت بزارم
- ۴.۹k
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط