{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍂صدای رعد و برق رو که شنیدیم نگاهمون به هم افتاد،

🍂صدای رعد و برق رو که شنیدیم نگاهمون به هم افتاد،
مطمئنم اونم تو ذهنش اینو میدونست الان هیچی جز پیاده روی زیر نم بارون نمیتونست حالمون رو‌ خوب کنه..
ادامه ی همون نگاه یهو گفت حاضر شو وقتشه!
خوشحال از وجودش تو زندگیم بارونیمو تن کردم از خونه بیرون زدیم.
یه مسیر طولانی رو پیش گرفتیم و آروم آروم قدم برمیداشتیم؛
حرفای قشنگمون از گذشته و وقتایی که برای رسیدنمون بهم چقدر تلاش کردیم خیلی دلچسب بود..
وسط خیابون بودیم که ایستاد و دستامو گرفت و عهد کردیم که تا نفس تو سینه داریم "ما" بمونیم؛
و با بوسه ش روی پیشونیم راهمون رو ادامه دادیم!

#زهرا_م_محمدی
دیدگاه ها (۱)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 170♡⁠。⁠)⁩یه بخش...

LESSON

#in_your_eyespart_10۱ویو کایلا فردای اون شب...از صبح هیچ‌کدو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 5۹______چه چیزی زیبا...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

Part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط