really love
really love
part⁵⁰
دیگه رسیدیم خونه..بعد از شام قرار شد بریم به استخر هتل..اول پسرا بعد ما دخترا
دیگه پسرا رفتن و بعد از دو ساعت برگشتن که ما توی اون تایم غذا براشون سفارش دادیم تا گشنه نمونن
به سمت اتاقم قدم برداشتم..واردش شدم که همون موقع با کوک مواجه شدم..یه حوله دور کمرش بسته بود و قطرات اب روی بدنش میغلتید..سرشو روبه من برگردوند..دستامو روی چشمام گذاشتم و با صدای اروم گفتم:
-جونگ..جونگکوک لباستو بپوش(اروم)
با قدم های بلند نزدیکم شد
+چرا؟هوم؟
از روی خنگیش عصبانی شدم و برای اینکه حرفی بزنم دستامو برداشتم و سریع گفتم:
-یاااااا مگه ادم توی خونه لباس نمیپوشه؟
یهو دستامو بالا سرم قفل کرد..دم گوشم گفت:
+چرا میپوشه!ولی اینجا اتاق من و زنمه
چشمامو روی هم فشردم..تقریبا قلبم از کار افتاد..قطعا هیچکس تحمل اینهمه جذابیت رو نداره..برای اینکه خرش کنم گفتم:
-و زنت نمیخواد بقیه تورو اینجوری ببینن
خنده ای کرد و فاصله گرفت
لباسشو عوض کرد و رفت..منم یه تیشرت سفید پوشیدم که تا روی زانوم بود..موهامو گوجه ای بستم و رفت سمت در استخر که صدای پسرا رو شنیدم:
+به خدا اگه توی خونه هم مثل موقع استخر رفتن اینجوری باشید فکر نکنم بتونیم زنده بمونیم
-یاااااا یه تیشرت دیگه چی میگین؟
تهیونگ:پس لباسای یقیه رو ندیدی؟
واییییییییییی یادم رفته بود که رزی و جیسو برای استخر چی آورده بودن..بدون اختیار دستمو به پیشونیم زدم و افسوس خوردم..بعد چند دقیقه باهاشون بایبای کردم و وارد شدم
یه استخر بزرگ بود و همه ی امکانات فراهم بود..دوتا در داشت که یکیش برای هتل و اون یکی برای حیاط بود..اول پاهامو توی اب گذاشتم..از اینهمه سرد بودنش گفتم:
-اخه خر الان میاد استخر؟(بلند و داد*)
صدای قهقهه ی پسرا از بیرون شنیده میشد..دیگه اروم اروم رفتم توی اب..یکم که بازی کردیم صدایی اومد
یهو در سمت حیاط باز شد و یه مرد وارد شد..صورتش کامل معلوم نبود و سیاه پوشیده بود..اومد توی اب..یه ثانیه دردی رو توی پهلوم احساس کردم..بعدش سریع رفت و در حیاط رو پشت سرش بست و قفل کرد..به استخر نگاه کردم
دورم پر از خون بود..دخترا هنوز توی شک بودن ولی با دیدن خون خواستن جیغ بزنن که نزاشتم
هنوز نمیدونستم چیشده و نمیخواستم جونگکوک نگران بشه
اروم روی لبه ی استخر نشستم و با دیدن چاقویی که توی پهلوم قرار گرفتا،و خونی که ازم میره حالم بد شد
رزی با داد تهیونگ رو صدا میزد و جنی هواسش به من بود
رزی:تهیونگ..هقهق..تهیونگ بیا لطفا تهیونگ بدو دیگه(با گریه)
تهیونگ:چیشد...
با دیدن من توی اون وضعیت حرفش نصفه موند و با عربده اسم جونگکوک رو گفت
همه ی پسرا پشت سر جونگکوک ریختن تو..صداهای مختلفی میومد..صدای گریه،داد،امبولانس،و جونگکوک که میگه "فقط چشماتو نبند باشه؟"
دیگه داشت سرم درد میگرفت..مثلا چاقو خوردم ولی حالم تقریبا خوب بود..واقعا مغزم خسته شده بود
-دو دقیقه ساکت باشین دیگه(عربده ی اروم)
+باشه باشه اروم باش به خودت فشار نیار
-من حالم خوبه چیزی نیست فقط یه زخم کوچیکه
خب تاحالا بهش نگاه نکرده بودم..سرمو پایین انداختم..خون همه جارو گرفته بود..بالاخره آمبولانس اومد تو و منو با برانکارد برد..تقریبا دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی...
--------------------------------
اینم از پارت جدید..
ببخشید دیر گذاشتم امتحاناتم شروع شده بود>>
part⁵⁰
دیگه رسیدیم خونه..بعد از شام قرار شد بریم به استخر هتل..اول پسرا بعد ما دخترا
دیگه پسرا رفتن و بعد از دو ساعت برگشتن که ما توی اون تایم غذا براشون سفارش دادیم تا گشنه نمونن
به سمت اتاقم قدم برداشتم..واردش شدم که همون موقع با کوک مواجه شدم..یه حوله دور کمرش بسته بود و قطرات اب روی بدنش میغلتید..سرشو روبه من برگردوند..دستامو روی چشمام گذاشتم و با صدای اروم گفتم:
-جونگ..جونگکوک لباستو بپوش(اروم)
با قدم های بلند نزدیکم شد
+چرا؟هوم؟
از روی خنگیش عصبانی شدم و برای اینکه حرفی بزنم دستامو برداشتم و سریع گفتم:
-یاااااا مگه ادم توی خونه لباس نمیپوشه؟
یهو دستامو بالا سرم قفل کرد..دم گوشم گفت:
+چرا میپوشه!ولی اینجا اتاق من و زنمه
چشمامو روی هم فشردم..تقریبا قلبم از کار افتاد..قطعا هیچکس تحمل اینهمه جذابیت رو نداره..برای اینکه خرش کنم گفتم:
-و زنت نمیخواد بقیه تورو اینجوری ببینن
خنده ای کرد و فاصله گرفت
لباسشو عوض کرد و رفت..منم یه تیشرت سفید پوشیدم که تا روی زانوم بود..موهامو گوجه ای بستم و رفت سمت در استخر که صدای پسرا رو شنیدم:
+به خدا اگه توی خونه هم مثل موقع استخر رفتن اینجوری باشید فکر نکنم بتونیم زنده بمونیم
-یاااااا یه تیشرت دیگه چی میگین؟
تهیونگ:پس لباسای یقیه رو ندیدی؟
واییییییییییی یادم رفته بود که رزی و جیسو برای استخر چی آورده بودن..بدون اختیار دستمو به پیشونیم زدم و افسوس خوردم..بعد چند دقیقه باهاشون بایبای کردم و وارد شدم
یه استخر بزرگ بود و همه ی امکانات فراهم بود..دوتا در داشت که یکیش برای هتل و اون یکی برای حیاط بود..اول پاهامو توی اب گذاشتم..از اینهمه سرد بودنش گفتم:
-اخه خر الان میاد استخر؟(بلند و داد*)
صدای قهقهه ی پسرا از بیرون شنیده میشد..دیگه اروم اروم رفتم توی اب..یکم که بازی کردیم صدایی اومد
یهو در سمت حیاط باز شد و یه مرد وارد شد..صورتش کامل معلوم نبود و سیاه پوشیده بود..اومد توی اب..یه ثانیه دردی رو توی پهلوم احساس کردم..بعدش سریع رفت و در حیاط رو پشت سرش بست و قفل کرد..به استخر نگاه کردم
دورم پر از خون بود..دخترا هنوز توی شک بودن ولی با دیدن خون خواستن جیغ بزنن که نزاشتم
هنوز نمیدونستم چیشده و نمیخواستم جونگکوک نگران بشه
اروم روی لبه ی استخر نشستم و با دیدن چاقویی که توی پهلوم قرار گرفتا،و خونی که ازم میره حالم بد شد
رزی با داد تهیونگ رو صدا میزد و جنی هواسش به من بود
رزی:تهیونگ..هقهق..تهیونگ بیا لطفا تهیونگ بدو دیگه(با گریه)
تهیونگ:چیشد...
با دیدن من توی اون وضعیت حرفش نصفه موند و با عربده اسم جونگکوک رو گفت
همه ی پسرا پشت سر جونگکوک ریختن تو..صداهای مختلفی میومد..صدای گریه،داد،امبولانس،و جونگکوک که میگه "فقط چشماتو نبند باشه؟"
دیگه داشت سرم درد میگرفت..مثلا چاقو خوردم ولی حالم تقریبا خوب بود..واقعا مغزم خسته شده بود
-دو دقیقه ساکت باشین دیگه(عربده ی اروم)
+باشه باشه اروم باش به خودت فشار نیار
-من حالم خوبه چیزی نیست فقط یه زخم کوچیکه
خب تاحالا بهش نگاه نکرده بودم..سرمو پایین انداختم..خون همه جارو گرفته بود..بالاخره آمبولانس اومد تو و منو با برانکارد برد..تقریبا دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی...
--------------------------------
اینم از پارت جدید..
ببخشید دیر گذاشتم امتحاناتم شروع شده بود>>
- ۷۱۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط