{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کرد

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم ببردم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

تقدیم به مادرانی که در بستر خاک آرمیدن و مادرانی که سایشون بالای سر ماست...
دیدگاه ها (۱۵)

بوی دود می آیدبه گمانم جماعتی پای دنیای مجازیمیسوزانند"عمر خ...

این روزها کسی به خودش زحمت نمیدهد یک نفر را کشف کند !زیبایی ...

کاش از انگشتهای دستمان یاد میگرفتیمیکی کوچک,یکی بزرگیکی بلند...

ﻣﻨﺒﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺩﺭﺧﺖ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯿﺴﺎﺯﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﻭ ﺑﺎ ﮐﯿﻔﯿﺖﺍﺳﺖ...

p11بیو جیمین اگه بیدار شم ببینم جاش کبود کردم کبودش میکنم 😏ن...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟠 شروع کردم به خوردن که دیدم دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط