عشق دردناک
عشق دردناک
p⁵
صبح از خواب بلند شدم
دوباره جاهای کبودی های روی بدنم که کوک زده بود رو دیدم
اشک تو چشمام جمع شد
یعنی واقعا اون منو هرزه میشناسه
تو همین فکرا بودم که شماره ناشناس زنگ زد
_الو
؟الو سلام
_آ...آبجی
؟عزیزم آبجی قربونت بره خوبی
_بعد از این همه مدت زنگ زدی اینو بگی،میدونی این همه وقت بجات با جونگکوک ازدواج کردم چقدر سخت بوده(داد و عصبی)
؟آبجی یه لوکیشن میدم بیا
_و...
قطع کرد
لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون
به لوکیشن رفتم و داخل رفتم
یه بیمارستان بود
وقتی وارد شدم یه مرد خیلی جذاب و خوشگل اومد سمتم
کنارشم یه بچه بود
×سلام تو باید ا.ت باشی درسته
_آ...آره و شما؟
×من تهیونگ هستم،کیم تهیونگ
*...
_این کیه؟؟؟
×این بچه ی منو لارا هست
_چقدر زود
اون پسر کوچولو رو بغل کردم و بوسش کردم
_خواهرم کجاس
×اتاق ۸۳
رفتم توی اتاق ۸۳ ولی با کسی که دیدم خشکم زد
اون لارا نبود
لارا موهاش ریخته بود و صورتش مثل گچ
_ل...لارا(گریه)
؟آبجی(گریه)
سمتش رفتم و سفت بغلش کردم
_آبجی چرا به این روز افتادی
×م...من...سرطان دارم
با کلمه ی سرطان چشمام سیاهی رفت و خواستم بی افتم که دستی دور کمرم حلقه شد
...
از خواب بلند شدم دیدم روی تخت همون اتاق هستم
تهیونگ که بچه بغلم بود اومد سمتم
×ا.ت حالت خوبه؟
_بهترم
؟آبجی ببخشید که باعث غش کردنت شدم...
_نه...من فقط شوکه شدم تقصیر تو نیست
؟یه سوال ا.ت
_هوم؟!
؟پشت تلفن منظورت به جونگکوک چی بود؟
_خب راستش...اون یه دختر آورده خونه و همش منو کتک میزنه
؟تو باهاش...
_آره...بعد از اینکه تو رفتی هفته بعدی عروسی منو جونگکوک بود،ولی از وقتی وارد عمارت شدم همش کتکم میزد
؟آبجی همش تقصیر من بود
_نه...تو باید به عشقت میرسیدی
؟ازش طلاق گرفتی؟
_نمیتونم
؟چی؟چرا؟
_چون...
ادامه دارد...
p⁵
صبح از خواب بلند شدم
دوباره جاهای کبودی های روی بدنم که کوک زده بود رو دیدم
اشک تو چشمام جمع شد
یعنی واقعا اون منو هرزه میشناسه
تو همین فکرا بودم که شماره ناشناس زنگ زد
_الو
؟الو سلام
_آ...آبجی
؟عزیزم آبجی قربونت بره خوبی
_بعد از این همه مدت زنگ زدی اینو بگی،میدونی این همه وقت بجات با جونگکوک ازدواج کردم چقدر سخت بوده(داد و عصبی)
؟آبجی یه لوکیشن میدم بیا
_و...
قطع کرد
لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون
به لوکیشن رفتم و داخل رفتم
یه بیمارستان بود
وقتی وارد شدم یه مرد خیلی جذاب و خوشگل اومد سمتم
کنارشم یه بچه بود
×سلام تو باید ا.ت باشی درسته
_آ...آره و شما؟
×من تهیونگ هستم،کیم تهیونگ
*...
_این کیه؟؟؟
×این بچه ی منو لارا هست
_چقدر زود
اون پسر کوچولو رو بغل کردم و بوسش کردم
_خواهرم کجاس
×اتاق ۸۳
رفتم توی اتاق ۸۳ ولی با کسی که دیدم خشکم زد
اون لارا نبود
لارا موهاش ریخته بود و صورتش مثل گچ
_ل...لارا(گریه)
؟آبجی(گریه)
سمتش رفتم و سفت بغلش کردم
_آبجی چرا به این روز افتادی
×م...من...سرطان دارم
با کلمه ی سرطان چشمام سیاهی رفت و خواستم بی افتم که دستی دور کمرم حلقه شد
...
از خواب بلند شدم دیدم روی تخت همون اتاق هستم
تهیونگ که بچه بغلم بود اومد سمتم
×ا.ت حالت خوبه؟
_بهترم
؟آبجی ببخشید که باعث غش کردنت شدم...
_نه...من فقط شوکه شدم تقصیر تو نیست
؟یه سوال ا.ت
_هوم؟!
؟پشت تلفن منظورت به جونگکوک چی بود؟
_خب راستش...اون یه دختر آورده خونه و همش منو کتک میزنه
؟تو باهاش...
_آره...بعد از اینکه تو رفتی هفته بعدی عروسی منو جونگکوک بود،ولی از وقتی وارد عمارت شدم همش کتکم میزد
؟آبجی همش تقصیر من بود
_نه...تو باید به عشقت میرسیدی
؟ازش طلاق گرفتی؟
_نمیتونم
؟چی؟چرا؟
_چون...
ادامه دارد...
- ۹.۱k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط