عشق دردناک
عشق دردناک
p⁶
_چون من به جونگکوک علاقه دارم
؟چی...اون تورو هر روز کتک میزنه پس تو بازم بهش علاقه داری
_نمیدونم لارا کارام دست خودم نیست
؟دیگه چیکار میکنه
_(توضیح میده)
؟یعنی تو بخاطر من اینجوری شدی(بغض)
_آبجییی بغض نکن
؟هعیی نمیتونم یعنی من رفتم بابای عوضی تورو داد به جونگکوک
_آره...میگم ساعت چنده
×۸ و ۲۳ دقیقه
_عه عه من باید برم خونه
؟کجا تهیونگ تورو میرسونه
_نه نه میرم
؟عهههههه میگه میرسونه یعنی میرسونه(خنده)
_تو خونه هم لجباز بودی باشه
با تهیونگ سوار ماشین شدم و حرکت کردیم سمت عمارت جئون
دیگه داشتیم نزدیک میشدیم پس گفتم وایسه
پیاده شدم و به سمت عمارت حرکت کردم
وقتی وارد شدم دیدم کوک عصبی وایساده یونا هم کنارش
+کجا بودی؟
_ه...هیچ جا
+تا این وقت شب کجا هرزه گری میکردی
_بیمارستان بودم
+بیمارستان جای عشق و عاشقیه
_منظورت رو نمیفهمم
گوشیه یونا رو گرفت و یه عکس بهم نشون داد
تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرده بود
"فلش بک"
با کلمه ی سرطان چشمام سیاهی رفت و خواستم بی افتم که دستی دور کمرم حلقه شد
"پایان فلش بک"
_باور کن از قصد نبوده
+میدونستم تو هم مثل خواهرت هرزه هستی...ببرش زیرزمین(اشاره به بادیگارد)
_چ...چی؟جونگکوک خواهشا
بادیگارد ها از بازوم گرفتن و بردنم زیرزمین
به یه صندلی بستنم و لباسام رو درآوردن
جونگکوک اومد پایین با یونا
یونا پوزخندی زد و روی پای کوک نشست
+شروع کن
بادیگارد:چند تا ارباب(ناراحت)
+۳۵۰ تا
_چ...چی جونگکوک لطفا(گریه)
&خفه شو هرزه هرچی ددیم بگه باید عملی بشه(عشوه)
ادامه دارد...
p⁶
_چون من به جونگکوک علاقه دارم
؟چی...اون تورو هر روز کتک میزنه پس تو بازم بهش علاقه داری
_نمیدونم لارا کارام دست خودم نیست
؟دیگه چیکار میکنه
_(توضیح میده)
؟یعنی تو بخاطر من اینجوری شدی(بغض)
_آبجییی بغض نکن
؟هعیی نمیتونم یعنی من رفتم بابای عوضی تورو داد به جونگکوک
_آره...میگم ساعت چنده
×۸ و ۲۳ دقیقه
_عه عه من باید برم خونه
؟کجا تهیونگ تورو میرسونه
_نه نه میرم
؟عهههههه میگه میرسونه یعنی میرسونه(خنده)
_تو خونه هم لجباز بودی باشه
با تهیونگ سوار ماشین شدم و حرکت کردیم سمت عمارت جئون
دیگه داشتیم نزدیک میشدیم پس گفتم وایسه
پیاده شدم و به سمت عمارت حرکت کردم
وقتی وارد شدم دیدم کوک عصبی وایساده یونا هم کنارش
+کجا بودی؟
_ه...هیچ جا
+تا این وقت شب کجا هرزه گری میکردی
_بیمارستان بودم
+بیمارستان جای عشق و عاشقیه
_منظورت رو نمیفهمم
گوشیه یونا رو گرفت و یه عکس بهم نشون داد
تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرده بود
"فلش بک"
با کلمه ی سرطان چشمام سیاهی رفت و خواستم بی افتم که دستی دور کمرم حلقه شد
"پایان فلش بک"
_باور کن از قصد نبوده
+میدونستم تو هم مثل خواهرت هرزه هستی...ببرش زیرزمین(اشاره به بادیگارد)
_چ...چی؟جونگکوک خواهشا
بادیگارد ها از بازوم گرفتن و بردنم زیرزمین
به یه صندلی بستنم و لباسام رو درآوردن
جونگکوک اومد پایین با یونا
یونا پوزخندی زد و روی پای کوک نشست
+شروع کن
بادیگارد:چند تا ارباب(ناراحت)
+۳۵۰ تا
_چ...چی جونگکوک لطفا(گریه)
&خفه شو هرزه هرچی ددیم بگه باید عملی بشه(عشوه)
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط