LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ⁷
درِ بزرگ انبار فلزی با صدای بلندی باز شد. نور چراغهای سقف، فضای سرد و تاریک انبار را روشن میکرد. چندین مرد کتوشلوار مشکی به محض دیدن تهیونگ صاف ایستادند و سرشان را پایین آوردند. تهیونگ بدون اینکه حتی به آنها نگاه کند ، با سردی از کنارشان رد شد. قدمهایش آرام بود اما سکوتی که با خودش آورده بود، باعث شده بود هیچکس جرئت حرف زدن نداشته باشد.
کای سریع به طرفش آمد.
کای: بالاخره اومدی
تهیونگ نگاه کوتاهی به اطراف انداخت ، چند جعبهی چوبی روی زمین افتاده بودند و یکی از آنها شکسته بود و اسلحههایی که داخلش بود، روی زمین پخش شده بودند.
تهیونگ: گزارش
کای نفس عمیقی کشید
کای: حدود یک ساعت پیش پلیس به یکی از انبارای فرعیمون مشکوک شد ، بچهها قبل از اینکه وارد بشن بیشتر بارو خارج کردن، ولی...
برای لحظهای مکث کرد.
تهیونگ: ولی؟
کای: یکی از افرادمون دستگیر شده
چند ثانیه سکوت برقرار شد ، انگار همه منتظر واکنش تهیونگ بودند اما او فقط به جعبهی شکسته خیره شد
تهیونگ: قبل از اینکه لومون بده کارشو تموم کنین ، مراقب باشید گیر نیوفتید وگرنه خودم میکشمتون
صدایش آرام اما سرد بود و لرزه به اندام مردان حاضر در اتاق انداخت همه سری تکان دادند
تهیونگ: و اون انبار....از امشب دیگه وجود نداره
یکی از افراد با تعجب سرش را بالا آورد
_ رئیس... یعنی...؟
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت
تهیونگ: همهی مدارک، دوربینا و بار باقیمونده رو جمع کنین و همه رو از بین ببرید ، اون انبارم.... آتیشش بزنین
همه با هم جواب دادند:
_ چشم، رئیس
و رفتند و فقط تهیونگ و کای مانده بودند.
کای دستهایش را داخل جیبش فرو کرد و به تهیونگ نگاه کرد
کای: چیزی شده؟
تهیونگ جواب نداد و باعث شد کای کمی اخمی کند
کای: از وقتی از بیرون برگشتی، حواست اینجا نیست
تهیونگ نگاهش را از جعبههای چوبی گرفت و به کای داد
تهیونگ: اینقدر واضحه؟
کای پوزخند زد
کای: برای بقیه نه...ولی من مدت زیادیه که میشناسمت ،هر وقت زیادی ساکت میشی یعنی یه چیزی ذهنتو درگیر کرده.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم زمزمه کرد
تهیونگ: تا حالا...شده یه نفر رو برای اولین بار ببینی ولی حس کنی سالهاست میشناسیش؟
کای چند لحظه بهش خیره موند و ناگهان زد زیر خنده
کای: نکنه عاشق شدی؟
تهیونگ بدون هیچ تغییری در حالت صورتش نگاهش کرد.
تهیونگ: نه
کای خندهاش بیشتر شد
کای: پس دیوونه شدی
تهیونگ آه کوتاهی کشید
تهیونگ: خودمم نمیدونم.
برای اولین بار...کای این جمله را از زبان تهیونگ شنید.
مردی که همیشه برای همه چیز جواب داشت و همه چیز رو با تسلط کامل کنترل میکرد....حالا برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت
...............
هوا کاملاً تاریک شده ، از انبار بیرون اومد و سوار ماشینش شد
راننده: به عمارت میرید
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و ناخودآگاه از شیشه بیرون رو نگاه کرد
تهیونگ: نه
راننده از توی آینه نگاهش میکنه
راننده: پس کجا؟
تهیونگ خودش هم نمیدونه چرا این جواب رو میده ، فقط آدرس کافه رو میگه و ماشین بعد از چند دقیقه جلوی کافه میایسته اما...کافه بستهست ، چراغها خاموشن و تابلوی " CLOSED " پشت شیشه آویزونه . تهیونگ چند لحظه از داخل ماشین به کافه نگاه کرد
تهیونگ : " دیر رسیدم "
با خودش زمزمه کرد و چشمهاشو بست و چند ثانیه سکوت کرد
تهیونگ : " اصلا چرا اومدم اینجا ؟! "
با کلافگی زمزمه کرد
تهیونگ: برو عمارت
راننده سر تکان داد و دوباره راه افتاد
...ادامه دارد
PART : ⁷
درِ بزرگ انبار فلزی با صدای بلندی باز شد. نور چراغهای سقف، فضای سرد و تاریک انبار را روشن میکرد. چندین مرد کتوشلوار مشکی به محض دیدن تهیونگ صاف ایستادند و سرشان را پایین آوردند. تهیونگ بدون اینکه حتی به آنها نگاه کند ، با سردی از کنارشان رد شد. قدمهایش آرام بود اما سکوتی که با خودش آورده بود، باعث شده بود هیچکس جرئت حرف زدن نداشته باشد.
کای سریع به طرفش آمد.
کای: بالاخره اومدی
تهیونگ نگاه کوتاهی به اطراف انداخت ، چند جعبهی چوبی روی زمین افتاده بودند و یکی از آنها شکسته بود و اسلحههایی که داخلش بود، روی زمین پخش شده بودند.
تهیونگ: گزارش
کای نفس عمیقی کشید
کای: حدود یک ساعت پیش پلیس به یکی از انبارای فرعیمون مشکوک شد ، بچهها قبل از اینکه وارد بشن بیشتر بارو خارج کردن، ولی...
برای لحظهای مکث کرد.
تهیونگ: ولی؟
کای: یکی از افرادمون دستگیر شده
چند ثانیه سکوت برقرار شد ، انگار همه منتظر واکنش تهیونگ بودند اما او فقط به جعبهی شکسته خیره شد
تهیونگ: قبل از اینکه لومون بده کارشو تموم کنین ، مراقب باشید گیر نیوفتید وگرنه خودم میکشمتون
صدایش آرام اما سرد بود و لرزه به اندام مردان حاضر در اتاق انداخت همه سری تکان دادند
تهیونگ: و اون انبار....از امشب دیگه وجود نداره
یکی از افراد با تعجب سرش را بالا آورد
_ رئیس... یعنی...؟
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت
تهیونگ: همهی مدارک، دوربینا و بار باقیمونده رو جمع کنین و همه رو از بین ببرید ، اون انبارم.... آتیشش بزنین
همه با هم جواب دادند:
_ چشم، رئیس
و رفتند و فقط تهیونگ و کای مانده بودند.
کای دستهایش را داخل جیبش فرو کرد و به تهیونگ نگاه کرد
کای: چیزی شده؟
تهیونگ جواب نداد و باعث شد کای کمی اخمی کند
کای: از وقتی از بیرون برگشتی، حواست اینجا نیست
تهیونگ نگاهش را از جعبههای چوبی گرفت و به کای داد
تهیونگ: اینقدر واضحه؟
کای پوزخند زد
کای: برای بقیه نه...ولی من مدت زیادیه که میشناسمت ،هر وقت زیادی ساکت میشی یعنی یه چیزی ذهنتو درگیر کرده.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم زمزمه کرد
تهیونگ: تا حالا...شده یه نفر رو برای اولین بار ببینی ولی حس کنی سالهاست میشناسیش؟
کای چند لحظه بهش خیره موند و ناگهان زد زیر خنده
کای: نکنه عاشق شدی؟
تهیونگ بدون هیچ تغییری در حالت صورتش نگاهش کرد.
تهیونگ: نه
کای خندهاش بیشتر شد
کای: پس دیوونه شدی
تهیونگ آه کوتاهی کشید
تهیونگ: خودمم نمیدونم.
برای اولین بار...کای این جمله را از زبان تهیونگ شنید.
مردی که همیشه برای همه چیز جواب داشت و همه چیز رو با تسلط کامل کنترل میکرد....حالا برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت
...............
هوا کاملاً تاریک شده ، از انبار بیرون اومد و سوار ماشینش شد
راننده: به عمارت میرید
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد و ناخودآگاه از شیشه بیرون رو نگاه کرد
تهیونگ: نه
راننده از توی آینه نگاهش میکنه
راننده: پس کجا؟
تهیونگ خودش هم نمیدونه چرا این جواب رو میده ، فقط آدرس کافه رو میگه و ماشین بعد از چند دقیقه جلوی کافه میایسته اما...کافه بستهست ، چراغها خاموشن و تابلوی " CLOSED " پشت شیشه آویزونه . تهیونگ چند لحظه از داخل ماشین به کافه نگاه کرد
تهیونگ : " دیر رسیدم "
با خودش زمزمه کرد و چشمهاشو بست و چند ثانیه سکوت کرد
تهیونگ : " اصلا چرا اومدم اینجا ؟! "
با کلافگی زمزمه کرد
تهیونگ: برو عمارت
راننده سر تکان داد و دوباره راه افتاد
...ادامه دارد
- ۲۶۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط