oneshot
#درخواستی
#استری_کیدز
#هان
از هان وقتی دکتری و اون مافیاست و شب با بدن خونی میاد خونه
ساعت روی مچت شش رو نشون میداد، بلاخره بعد از یک شیفت طولانی شبانه به خونه برگشتی! کلید رو انداختی و وارد خونه شدی. کفش هات رو با دمپایی های راحتی سفیدت عوض کردی و وارد پذیرایی شدی! انگار یک نفر دیگه ام مثل تو دیشب شیفت بوده، اما خونه نبود؛ تن خسته ات رو روی مبل رها کردی، با اینکه کاملا آلوده بودی ولی اجازه دادی چشم هات بسته بشه و بخوابی!
...
با سر و صدا های زیاد بلاخره پلک هات باز شدن . مالشی به چشم هات دادی و با واضح شدن دیدت، با جیسونگی مواجه شدی که با لباس خونی کنار دیوار راهرو نشسته بود، با شوک توی جات نشستی
&هان جیسونگ
با صدات از هپروتش بیرون آمد و بهت نگاه کرد
_سلام خانمی
& یا خدا.. الان میمیری
با نگرانی بلند شدی و سمتش دویدی، کنارش زانو زدی و سعی کردی لباس هاش رو دربیاری
_عزیزم خون من نیست.
&غلط کردیـ. دفعه پیشم همین رو گفتی
درحالی که دکمه های پیراهن سفیدش که حالا به رنگ قرمز در آمده بود رو باز میکردی زمزمه کردی! پیراهنش رو که باز کردی، خب واقعا زخم بزرگ یا عمیقی وجود نداشت،داشت راست میگفت خون خودش نبود، فقط یک خراش خیلی کوچک بالای نافش بود، برای این که کم نیاری گفتی
&زخمی شدی جیسونگ
نگاهی به نقطه ای که بهش زل زده بودی انداخت
_این؟!.. این زخمه؟!
نفس عمیقی کشیدی و به سمت آشپزخونه رفتی، با یک چسب زخم توی دستت به سمتش برگشتی، زمزمه کردی
&سکتم دادی
درحالی که چسب زخم رو روی خراش کوچولوی شکمش میچسبوندی دستش رو توی موهات کشید
_بوی بیمارستان میدی
&میدونم.. توام بوی عرق میدی
بلند خندید
_بریم حموم؟!
&اول تو برو بعد من
_باهم بریم دیگه.. می خوام زیر آب گرم توی بغلت بخوابم خب.. دیشب بیدار بودم
&بریم تو حموم بخوابیم؟!
لپ هاش رو باد کرد و سر تکون داد
&هستم.. پاشو بریم
دستش رو گرفتی و بلندش کردی و به سمت حمام رفتید، قطعا اونجا نخوابیدید اما با شستن تن و موهاش به رفع تنش از بدنش کمک کردی و بعد از یک دوش آب گرم، روی تخت ولو شدید و توی بغل هم خودتون رو به خواب سپردید!
#استری_کیدز
#هان
از هان وقتی دکتری و اون مافیاست و شب با بدن خونی میاد خونه
ساعت روی مچت شش رو نشون میداد، بلاخره بعد از یک شیفت طولانی شبانه به خونه برگشتی! کلید رو انداختی و وارد خونه شدی. کفش هات رو با دمپایی های راحتی سفیدت عوض کردی و وارد پذیرایی شدی! انگار یک نفر دیگه ام مثل تو دیشب شیفت بوده، اما خونه نبود؛ تن خسته ات رو روی مبل رها کردی، با اینکه کاملا آلوده بودی ولی اجازه دادی چشم هات بسته بشه و بخوابی!
...
با سر و صدا های زیاد بلاخره پلک هات باز شدن . مالشی به چشم هات دادی و با واضح شدن دیدت، با جیسونگی مواجه شدی که با لباس خونی کنار دیوار راهرو نشسته بود، با شوک توی جات نشستی
&هان جیسونگ
با صدات از هپروتش بیرون آمد و بهت نگاه کرد
_سلام خانمی
& یا خدا.. الان میمیری
با نگرانی بلند شدی و سمتش دویدی، کنارش زانو زدی و سعی کردی لباس هاش رو دربیاری
_عزیزم خون من نیست.
&غلط کردیـ. دفعه پیشم همین رو گفتی
درحالی که دکمه های پیراهن سفیدش که حالا به رنگ قرمز در آمده بود رو باز میکردی زمزمه کردی! پیراهنش رو که باز کردی، خب واقعا زخم بزرگ یا عمیقی وجود نداشت،داشت راست میگفت خون خودش نبود، فقط یک خراش خیلی کوچک بالای نافش بود، برای این که کم نیاری گفتی
&زخمی شدی جیسونگ
نگاهی به نقطه ای که بهش زل زده بودی انداخت
_این؟!.. این زخمه؟!
نفس عمیقی کشیدی و به سمت آشپزخونه رفتی، با یک چسب زخم توی دستت به سمتش برگشتی، زمزمه کردی
&سکتم دادی
درحالی که چسب زخم رو روی خراش کوچولوی شکمش میچسبوندی دستش رو توی موهات کشید
_بوی بیمارستان میدی
&میدونم.. توام بوی عرق میدی
بلند خندید
_بریم حموم؟!
&اول تو برو بعد من
_باهم بریم دیگه.. می خوام زیر آب گرم توی بغلت بخوابم خب.. دیشب بیدار بودم
&بریم تو حموم بخوابیم؟!
لپ هاش رو باد کرد و سر تکون داد
&هستم.. پاشو بریم
دستش رو گرفتی و بلندش کردی و به سمت حمام رفتید، قطعا اونجا نخوابیدید اما با شستن تن و موهاش به رفع تنش از بدنش کمک کردی و بعد از یک دوش آب گرم، روی تخت ولو شدید و توی بغل هم خودتون رو به خواب سپردید!
- ۹.۳k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط