{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر بچه طبق معمول همیشه،پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

دختر بچه طبق معمول همیشه،پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد،طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود با عجله به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.بین راه چشمش به دخترش افتاد که با هر برقی که در آسمان زده میشد،او می‌ایستاد،به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و اینکار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
مادر از او پرسید: "چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد: "من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!"
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد.
در طوفانها لبخند را فراموش نکنید…
دیدگاه ها (۱)

من با اونایی که میان یه عکس نی نی میذارنبعد زیرش مینویسن یوا...

**

خخخ

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭﻩ...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

السلام علیک یا بقیه الله العظم ع

السلام علی المهدی ارواحنالهم فدا

☝️☝️🥰باران شدید و زیبای رشت دوشنبه ساعت۲۲/۳۰۱۴۰۵/۶/۱۶ قرآن ک...

☝️☝️🥰باران شدید و زیبای رشت دوشنبه ساعت۲۲/۳۰۱۴۰۵/۶/۱۶ قرآن ک...

رمان انفجار و امید

📖 آکادمی آستریاپارت دهم | «کسی که حتی جک را ساکت کرد»شب...با...

فصل دومپارت اول | آخرین سال، آخرین شبچند ماه گذشت...بعد از م...

📖 آکادمی آستریاپارت ششم | «اولین همکاری»صبح روز بعد...آکادمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط