📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت دهم | «کسی که حتی جک را ساکت کرد»
شب...
باد شدیدی اطراف آکادمی میوزید.
ابرهای سیاه بالای برجها جمع شده بودند.
ویلیام به آسمان نگاه کرد.
«این طوفان طبیعی نیست.»
───
جولیت کنار پنجره ایستاده بود.
قطرات آب روی شیشه یخ میزدند.
«منم حسش میکنم.»
گریس آرام گفت:
«یعنی همون کسی که جک گفت؟»
───
هیچکس جواب نداد.
چون ناگهان...
صدای زنگ خطر آکادمی بلند شد.
───
همه به حیاط دویدند.
دروازهی بزرگ آستریا...
خودش باز شد.
اما این بار...
نه برای یک دانشآموز.
───
یک نفر وارد شد.
لباس تیره.
قدمهای آرام.
و نگاهی که باعث شد حتی جک هم سکوت کند.
───
کارل آهسته گفت:
«این کیه؟»
جک که کنار دیوار ایستاده بود، فقط جواب داد:
«دردسر.»
───
همه برگشتند سمت جک.
ویلیام با تعجب گفت:
«تو؟ بدون حرف اضافه؟»
جک اخم کرد.
«الان وقت شوخی نیست.»
😂
───
شخص تازهوارد به حیاط نگاه کرد.
«آستریا هنوز هم پر از بچههای مغروره.»
کارل جلو رفت.
«و تو هنوز هم زیادی حرف میزنی.»
───
جولیت آرام گفت:
«کارل...»
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
شخص غریبه دستش را بالا آورد.
باد شدیدی وزید.
همه چند قدم عقب رفتند.
───
جنا چشمهایش را باریک کرد.
«این قدرت...»
مکث کرد.
«قدیمی است.»
───
جک برای اولین بار جدی گفت:
«اون رو دستکم نگیرید.»
───
گریس زیر لب گفت:
«من نمیدونم چرا، ولی وقتی جک جدی میشه، بیشتر میترسم.» 😭
───
شخص غریبه لبخند کوچکی زد.
«من دنبال یک نفر آمدم.»
نگاهش روی جولیت افتاد.
───
همه ساکت شدند.
جولیت دستش را آماده کرد.
یخ اطرافش شکل گرفت.
«من؟»
───
غریبه فقط گفت:
«بالاخره پیدات کردم.»
───
و در همان لحظه...
دودل از پشت جولیت بیرون آمد و شروع کرد به پارس کردن.
🐶
ویلیام گفت:
«خب... حداقل دودل ازش خوشش نیومده.»
گریس خندید.
«معمولاً حس ششمش اشتباه نمیکنه.» 😂
───
جک به جولیت نگاه کرد.
«فکر کنم وقتشه بفهمی چرا همه دنبالت هستن.»
───
📚 پایان پارت دهم 🌸
پارت دهم | «کسی که حتی جک را ساکت کرد»
شب...
باد شدیدی اطراف آکادمی میوزید.
ابرهای سیاه بالای برجها جمع شده بودند.
ویلیام به آسمان نگاه کرد.
«این طوفان طبیعی نیست.»
───
جولیت کنار پنجره ایستاده بود.
قطرات آب روی شیشه یخ میزدند.
«منم حسش میکنم.»
گریس آرام گفت:
«یعنی همون کسی که جک گفت؟»
───
هیچکس جواب نداد.
چون ناگهان...
صدای زنگ خطر آکادمی بلند شد.
───
همه به حیاط دویدند.
دروازهی بزرگ آستریا...
خودش باز شد.
اما این بار...
نه برای یک دانشآموز.
───
یک نفر وارد شد.
لباس تیره.
قدمهای آرام.
و نگاهی که باعث شد حتی جک هم سکوت کند.
───
کارل آهسته گفت:
«این کیه؟»
جک که کنار دیوار ایستاده بود، فقط جواب داد:
«دردسر.»
───
همه برگشتند سمت جک.
ویلیام با تعجب گفت:
«تو؟ بدون حرف اضافه؟»
جک اخم کرد.
«الان وقت شوخی نیست.»
😂
───
شخص تازهوارد به حیاط نگاه کرد.
«آستریا هنوز هم پر از بچههای مغروره.»
کارل جلو رفت.
«و تو هنوز هم زیادی حرف میزنی.»
───
جولیت آرام گفت:
«کارل...»
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
شخص غریبه دستش را بالا آورد.
باد شدیدی وزید.
همه چند قدم عقب رفتند.
───
جنا چشمهایش را باریک کرد.
«این قدرت...»
مکث کرد.
«قدیمی است.»
───
جک برای اولین بار جدی گفت:
«اون رو دستکم نگیرید.»
───
گریس زیر لب گفت:
«من نمیدونم چرا، ولی وقتی جک جدی میشه، بیشتر میترسم.» 😭
───
شخص غریبه لبخند کوچکی زد.
«من دنبال یک نفر آمدم.»
نگاهش روی جولیت افتاد.
───
همه ساکت شدند.
جولیت دستش را آماده کرد.
یخ اطرافش شکل گرفت.
«من؟»
───
غریبه فقط گفت:
«بالاخره پیدات کردم.»
───
و در همان لحظه...
دودل از پشت جولیت بیرون آمد و شروع کرد به پارس کردن.
🐶
ویلیام گفت:
«خب... حداقل دودل ازش خوشش نیومده.»
گریس خندید.
«معمولاً حس ششمش اشتباه نمیکنه.» 😂
───
جک به جولیت نگاه کرد.
«فکر کنم وقتشه بفهمی چرا همه دنبالت هستن.»
───
📚 پایان پارت دهم 🌸
- ۴۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط