The shadow behind the light
با سری که هنوز پایین مونده بود و موهاش جلوی صورتشو گرفته بود صاف شد و مکان فعلی دست راستش که چاقو رو گرفته بود و دست چپش که خالی مونده بود رو از جلوش به کناره های بدنش تغییر داد، انگشت شستش رو روی قسمت برندهی چاقوی نصفه قرار داد و به ارومی روش کشید که باعث باز شدن گوشت های انگشتش از یک دیگر و پاره کردن چند ریز رگ شد و قسمت بریده شده مایع ای قرمز رنگ و رقیقی رو از خود بیرون داد، مایع گرم بود و روی پوست سرد و سفیدش لکه ای رنگین ایجاد میکرد.
-متاسفم..متاسفم...متاسفم..تأسف لعنتی
انگشتش رو بیشتر به تیغه تیز فشار داد و زخم رو عمیق تر کرد.
-این کلمات لعنتی رو مخم میرن!
چاقوی نصفه رو به سمتی نامعلوم از اتاق تاریکی که با یک شمع کمی قابل دید کرده بود پرتاب کرد، به هرچه خورد صدایی به بلندی ای داد که به راحتی میتونیم بگیم تا فرسنگ ها توسط گوش ها شنیده شده.
دستاشو مشت میکنه و با لحنی اروم که معلومه درحال تلاش برای کنترل عصبانیتشه با خودش حرف میزنه:
-این کلمه لعنتی توی مغزم پلی میشه مثل یه نفرین که هیچوقت تموم نمیشه، ببخشید ببخشید..ببخشید فقط یه کلمست وقتی میخوای قال قضیه رو بکنی و از داستانی که ایجاد کردی فرار کنی استفاده میشه، ببخشید یه کلمه شیش حرفیِ بدردنخوره که اصلا نباید استفاده بشه، حرکات از کلمات بلندتر حرف میزنن، اگه اون متاسفه و با صداش عذرش رو میرسونه پس اون چرا بعضی وقتا انقدر شاد دیده میشه؟با دوستاش به پارتی میره و پسرایی رو میبوسه که حتی نمیشناسنش، توی خونش میچرخه و اهنگای احمقانه ای رو زمزمه میکنه که درباره عشقن؟چرا اصلا داره زندگیشو بدون من سپری میکنه؟
سرشو به زاویه ی نود درجه سمت شونه چپش میچرخونه و از زیر چشم به نقطه ای نامعلوم (که توی دید ما قراره باشه) خیره میشه، چشماش نور شمع رو داخل خودشون انعکاس میدن و موهاش که به دلیل بودن سرش رو به پایین توی صورتش ریخته شدن، و با اخمی ملیح که بازگوی تمام نفرتش از اتفاقاته اخرین کلماتش رو زمزمه میکنه.
-دیگه قرار نیست بزارم ثانیه ای رو بدون اجازه من زندگی کنه.
#رمان #novel
-متاسفم..متاسفم...متاسفم..تأسف لعنتی
انگشتش رو بیشتر به تیغه تیز فشار داد و زخم رو عمیق تر کرد.
-این کلمات لعنتی رو مخم میرن!
چاقوی نصفه رو به سمتی نامعلوم از اتاق تاریکی که با یک شمع کمی قابل دید کرده بود پرتاب کرد، به هرچه خورد صدایی به بلندی ای داد که به راحتی میتونیم بگیم تا فرسنگ ها توسط گوش ها شنیده شده.
دستاشو مشت میکنه و با لحنی اروم که معلومه درحال تلاش برای کنترل عصبانیتشه با خودش حرف میزنه:
-این کلمه لعنتی توی مغزم پلی میشه مثل یه نفرین که هیچوقت تموم نمیشه، ببخشید ببخشید..ببخشید فقط یه کلمست وقتی میخوای قال قضیه رو بکنی و از داستانی که ایجاد کردی فرار کنی استفاده میشه، ببخشید یه کلمه شیش حرفیِ بدردنخوره که اصلا نباید استفاده بشه، حرکات از کلمات بلندتر حرف میزنن، اگه اون متاسفه و با صداش عذرش رو میرسونه پس اون چرا بعضی وقتا انقدر شاد دیده میشه؟با دوستاش به پارتی میره و پسرایی رو میبوسه که حتی نمیشناسنش، توی خونش میچرخه و اهنگای احمقانه ای رو زمزمه میکنه که درباره عشقن؟چرا اصلا داره زندگیشو بدون من سپری میکنه؟
سرشو به زاویه ی نود درجه سمت شونه چپش میچرخونه و از زیر چشم به نقطه ای نامعلوم (که توی دید ما قراره باشه) خیره میشه، چشماش نور شمع رو داخل خودشون انعکاس میدن و موهاش که به دلیل بودن سرش رو به پایین توی صورتش ریخته شدن، و با اخمی ملیح که بازگوی تمام نفرتش از اتفاقاته اخرین کلماتش رو زمزمه میکنه.
-دیگه قرار نیست بزارم ثانیه ای رو بدون اجازه من زندگی کنه.
#رمان #novel
- ۴۲۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط