{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶

چند دقیقه بعد، تهیونگ یه کلاه مشکی از کیفش درآورد و سرش گذاشت.

عینکشم زد.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ همیشه همراته؟

ـ آره... بعضی وقتا لازم میشه.

سرمو تکون دادم.

ـ عجیبه.

ـ چی؟

ـ اینکه برای یه پیاده‌روی ساده هم باید حواست به همه‌چی باشه.

لبخند کمرنگی زد.

ـ دیگه عادت کردم.

همین موقع از کنار یه فروشگاه لوازم هنری رد شدیم.

چشمم به ویترین افتاد و ناخودآگاه وایسادم.

مداد طراحی، دفتر اسکیس، آبرنگ...

انگار آهنربا بودن.

تهیونگ خندید.

ـ باز شروع شد.

ـ چی؟

ـ هر مغازه‌ای که مربوط به کارت باشه، محاله از کنارش رد شی.

ـ خب... تقصیر خودشه، قشنگه.

ـ بریم داخل؟

با ذوق سرمو تکون دادم.

همین که وارد شدیم، مستقیم رفتم سمت دفترهای طراحی.

یکی از دفترها رو برداشتم.

ـ این خیلی خوبه...

تهیونگ کنارم ایستاد.

ـ همیشه ایده‌هاتو توی دفتر می‌کشی؟

ـ آره.

ـ گوشیت نه؟

ـ نه.

ـ چرا؟

لبخند زدم.

ـ چون بوی کاغذ حس بهتری میده.

چند ثانیه ساکت نگام کرد.

بعد یه دفتر برداشت و گذاشت کنار وسایلم.

ـ اینم بردار.

ـ نه، لازم نیست.

ـ هدیه‌ست.

ـ تهیونگ...

ـ دفعه‌ی پیش نذاشتی پول ناهار رو بدی، این دفعه هم نه نمی‌شنوم.

با خنده گفتم:

ـ خیلی لجبازی.

ـ خودتم کم نیستی.

آخرش با کلی اصرار، دفتر رو گرفتم.

وقتی از مغازه بیرون اومدیم، همون لحظه اولین صفحه‌شو باز کردم.

تهیونگ با کنجکاوی گفت:

ـ الان دیگه چی؟

مدادمو درآوردم.

ـ یه ایده اومده توی ذهنم.

ـ برای یه لباس؟

نگاهش کردم و لبخند زدم.

ـ نه...

ـ پس؟

ـ برای کت جدیدت.

چشم‌هاش برق زد.

ـ یعنی از الان شروعش کردی؟

سرمو تکون دادم.

ـ آره... الهامش از امروزه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو همین الان نوشتم
دیدگاه ها (۶)

کافه ای که مانلی و تهیونگ رفتن

رستورانی که تهیونگ با مانلی رفت

پارت ۱۵تهیونگ دو تا بستنی گرفت و یکی رو سمتم دراز کرد.ـ بفرم...

پارت ۱۴از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط