{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۵

پارت ۱۵

تهیونگ دو تا بستنی گرفت و یکی رو سمتم دراز کرد.

ـ بفرمایید، خانم طراح.

بستنی رو گرفتم.

ـ مرسی.

همین که اولین گاز رو زدم، از سرما چشمامو بستم.

ـ آخ...

تهیونگ خندید.

ـ مغزت یخ زد؟

ـ خیلی سرد بود!

ـ آروم بخور.

چشم غره‌ای بهش رفتم.

ـ انگار خودت خیلی حرفه‌ای‌ای.

یه گاز بزرگ از بستنیش زد.

چند ثانیه بعد...

ـ آخ!

همون‌جوری که سرشو گرفته بود، خنده‌م گرفت.

ـ مگه نگفتی آروم بخور؟

با اخم الکی نگام کرد.

ـ نخند.

ـ نمی‌تونم.

هر دومون زدیم زیر خنده.

همین موقع صدای شاتر دوربین اومد.

کلیک.

هردومون همزمان برگشتیم.

یه دختر با دوربینش سریع خم شد و گفت:

ـ ببخشید... ببخشید...

تهیونگ آروم رفت سمتش.

ـ اتفاقی افتاده؟

دختر با استرس گفت:

ـ من عکاسم... داشتم از خیابون عکس می‌گرفتم... شما هم توی کادر افتادین...

من گفتم:

ـ اگه لازم باشه پاکش کن.

دختر سریع سرشو تکون داد.

ـ نه نه، منتشرش نمی‌کنم. قول میدم.

تهیونگ با لبخند گفت:

ـ اشکالی نداره، فقط لطفاً جایی منتشرش نکن.

ـ حتماً.

دختر چند بار عذرخواهی کرد و رفت.

چند لحظه سکوت بینمون افتاد.

بعد آروم پرسیدم:

ـ همیشه این اتفاق میفته؟

تهیونگ یه نگاه کوتاه به خیابون انداخت.

ـ تقریباً...

ـ خسته‌کننده نیست؟

لبخند محوی زد.

ـ بعضی وقتا هست... ولی بهش عادت کردم.

یه لحظه بهش نگاه کردم.

برای اولین بار فهمیدم زندگی آدم‌های معروف، از نزدیک اون‌قدرها هم راحت نیست.

بدون اینکه چیزی بگم، فقط آروم کنار هم به راه رفتنمون ادامه دادیم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۶چند دقیقه بعد، تهیونگ یه کلاه مشکی از کیفش درآورد و س...

کافه ای که مانلی و تهیونگ رفتن

پارت ۱۴از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود...

پارت ۱۳بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، تهیونگ گفت:ـ حالا ...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط