{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه‌ی خون و گل

افسانه‌ی خون و گل
قسمت ۶: وظیفه‌ی خونین

دودِ حاصل از انفجار، همچون هاله‌ای سیاه بر فراز عمارت جئون نشسته بود. جونگ‌کوک، در حالی که با چهره‌ای بی‌روح و چشم‌هایی که حتی با دیدنِ آشوبِ عمارت، تکانی نمی‌خوردند، به سمت اتاق مینجی قدم برداشت. او نه از ترسِ جانِ همسرش، بلکه از ترسِ فروپاشیِ این توافقِ حساس که میان دو خاندان بود، حرکت می‌کرد.

وقتی وارد اتاق شد و درِ بالکنِ باز و ردِ لباسِ حریر را دید، تنها فکری که از ذهنش گذشت این بود: «لعنت به این بدشانسی. حالا چطور باید این فاجعه رو از پدر توضیح بدم؟ این دختر چطور تونست اینقدر بی‌احتیاط باشه؟»

او حتی وقتی لرزشِ دست‌هایش را حس کرد، با خود گفت: «این فقط یک معامله‌ی از دست رفته است. یک دارایی که باید پس گرفته شود.»

او با صدایی سرد و خش‌دار، بدون اینکه ذره‌ای نشان از اضطراب بدهد، به تای‌هیونگ دستور داد: «تمام تیم‌ها رو بفرست بیرون. خاندان پارک قطعاً از این اتفاق عصبانی می‌شه و این یعنی احتمال شروع یه جنگِ بی مورد. باید اون دختر رو پیدا کنیم تا بتونیم این معامله رو به حالت عادی برگردونیم. ما نباید اجازه بدیم این نقصِ امنیتی، اعتبار خاندان جئون رو زیر سوال ببره.»

او در واقع داشت نقش یک وارثِ منطقی رو بازی می‌کرد، اما در اعماقِ وجودش، یک حسِ ناخوشایندِ مبهم، مثل یک خوره، داشت به او می‌گفت که چیزی در این ماجرا فراتر از یک معامله است.
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۷: سایه‌های بی‌رحمدر حالی که در عمار...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۸: شکاف در نقابِ آهنیناتاقِ اصلیِ عمار...

افسانه ی خون و گل قسمت ۵: در آستانه‌ی فاجعهدر حالی که در عما...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۴: دیوار سرد و قلب‌های تنهاروزهای اول...

به چیزی که دل ندارد دل نبند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط