افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۵: در آستانهی فاجعه
در حالی که در عمارت جئون جنگ سرد بین دو نفر در جریان بود، در زیرزمینهای تاریک شهر، نقشه مرگبار در حال تکمیل شدن بود. یونا، با لبخندی شیطانی، روبروی مردی که زخم روی صورت داشت نشسته بود.
یونا با لحنی که انگار از یخ ساخته شده بود، گفت: «اون پسر... جونگکوک، فکر میکنه من هنوز دوستدارشم. اونقدر مغروره که فکر میکنه میتونه همه چیز رو کنترل کنه. اما اون نمیدونه که من از قبل، راه ورود به اون عمارت رو برای شما باز کردم.»
مرد ، سرش رو تکون داد. «ما میدونیم چطوری وارد میشیم. سیستم امنیتی عمارت جئون خیلی قویه، اما ما از نقطهی ضعف اون استفاده میکنیم. اون دختره، مینجی... اون ضعیفترین حلقه در این زنجیره است. وقتی اون رو بگیریم، هم خاندان پارک رو فلج میکنیم و هم جونگکوک رو به زانو درمیآریم.»
یونا خندید. «دقیقاً. من میخوام ببینم وقتی اون مردِ سرد و بیاحساس، با از دست دادن تنها چیزی که ممکنه واقعاً دوست داشته باشه، روبرو میشه، چه شکلی میشه. میخوام ببینم خون و اشک، چطور رنگ زندگیاش رو عوض میکنن.»
آن شب، مینجی احساس عجیبی داشت. انگار هوا سنگینتر شده بود، انگار سایههای روی دیوار داشتند حرکت میکردند. او پنجره رو بست، اما حس میکرد هزاران چشم از تاریکیِ باغهای عمارت، در حال تماشای او هستند. او نمیدانست که همین چند ساعت بعد، تمام دنیای امن و آرامشاش، زیر آوارِ خشونت و فریادهای وحشتناک، نابود خواهد شد.
ساعت ۳ صبح بود که ناگهان، صدای انفجاری مهیب از سمت دروازهی اصلی عمارت بلند شد و تمام چراغهای شهر، برای لحظهای لرزیدند...
قسمت ۵: در آستانهی فاجعه
در حالی که در عمارت جئون جنگ سرد بین دو نفر در جریان بود، در زیرزمینهای تاریک شهر، نقشه مرگبار در حال تکمیل شدن بود. یونا، با لبخندی شیطانی، روبروی مردی که زخم روی صورت داشت نشسته بود.
یونا با لحنی که انگار از یخ ساخته شده بود، گفت: «اون پسر... جونگکوک، فکر میکنه من هنوز دوستدارشم. اونقدر مغروره که فکر میکنه میتونه همه چیز رو کنترل کنه. اما اون نمیدونه که من از قبل، راه ورود به اون عمارت رو برای شما باز کردم.»
مرد ، سرش رو تکون داد. «ما میدونیم چطوری وارد میشیم. سیستم امنیتی عمارت جئون خیلی قویه، اما ما از نقطهی ضعف اون استفاده میکنیم. اون دختره، مینجی... اون ضعیفترین حلقه در این زنجیره است. وقتی اون رو بگیریم، هم خاندان پارک رو فلج میکنیم و هم جونگکوک رو به زانو درمیآریم.»
یونا خندید. «دقیقاً. من میخوام ببینم وقتی اون مردِ سرد و بیاحساس، با از دست دادن تنها چیزی که ممکنه واقعاً دوست داشته باشه، روبرو میشه، چه شکلی میشه. میخوام ببینم خون و اشک، چطور رنگ زندگیاش رو عوض میکنن.»
آن شب، مینجی احساس عجیبی داشت. انگار هوا سنگینتر شده بود، انگار سایههای روی دیوار داشتند حرکت میکردند. او پنجره رو بست، اما حس میکرد هزاران چشم از تاریکیِ باغهای عمارت، در حال تماشای او هستند. او نمیدانست که همین چند ساعت بعد، تمام دنیای امن و آرامشاش، زیر آوارِ خشونت و فریادهای وحشتناک، نابود خواهد شد.
ساعت ۳ صبح بود که ناگهان، صدای انفجاری مهیب از سمت دروازهی اصلی عمارت بلند شد و تمام چراغهای شهر، برای لحظهای لرزیدند...
- ۳۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط