افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۷: سایههای بیرحم
در حالی که در عمارت جئون، جونگکوک با خونسردیِ ساختگی در حال سازماندهیِ جستجو بود، در یک انبار متروکه و تاریک در حاشیهی شهر، جهنم در جریان بود.
مینجی، با لباسی که حالا پاره و خاکآلود شده بود، روی یک صندلی آهنی بسته شده بود. دستهایش از شدتِ بستنِ طنابها، کبود و خونآلود شده بود. چشمانش، که تا چند ساعت پیش از ترس میلرزید، حالا از خستگی و درد، نیمهباز مانده بود.
صدای قدمهای ظریف و تندِ پاشنههای کفش روی زمین سیمانی، سکوتِ وحشتناکِ انبار را شکست. یونا با لبخندی که حتی در تاریکی هم درخشان و سمی به نظر میرسید، از میان سایهها بیرون آمد. او یک چوبِ نازک و براق در دست داشت که انگار برای شکنجهی روان، ساخته شده بود.
یونا به آرامی دورِ مینجی چرخید و با لحنی که مثل صدای مورچهها در گوش میپیچید، گفت: «میدونی چقدر خندهداره؟ اون پسر... جونگکوک... حتی وقتی میفهمن تو دزدیده شدی، یادِ اون صورتِ معصوم و بیعارِ تو نمیافته. اون فقط به فکرِ اینه که چطور این گندکاری رو از زیرِ پاش جمع کنه تا پدرش رو از عصبانیت نجات بده.»
مینجی سعی کرد با صدای لرزان جواب بده، اما فقط نالهای از گلویش خارج شد.
یونا ناگهان با خشم و سرعت، چوب را به بازوی مینجی کوبید. صدای برخورد و فریادِ خفه شدهی مینجی، فضای سرد انبار را پر کرد. یونا با چشمهایی که از نفرت میسوخت، نزدیکتر شد و صورتش را به صورتِ خیس از اشکِ مینجی نزدیک کرد: «بیا با هم یه قرار بذاریم. من میخوام تا وقتی که اون پیدات کنه، روح و جسمت رو جوری متلاشی کنم که وقتی بالاخره اومد سراغت، دیگه حتی نتونی نگاهش کنی. تو دیگه یه دخترِ عزیز و زیبا نیستی، تو فقط یه تیکهی گوشتِ دردناک هستی که جونگکوک باید بندازتش دور!»
یونا دوباره چوب را بالا برد. او فقط نمیخواست مینجی را بزند؛ او میخواست هر ذره از عزتنفس و امیدِ مینجی را با خاک یکسان کند.
قسمت ۷: سایههای بیرحم
در حالی که در عمارت جئون، جونگکوک با خونسردیِ ساختگی در حال سازماندهیِ جستجو بود، در یک انبار متروکه و تاریک در حاشیهی شهر، جهنم در جریان بود.
مینجی، با لباسی که حالا پاره و خاکآلود شده بود، روی یک صندلی آهنی بسته شده بود. دستهایش از شدتِ بستنِ طنابها، کبود و خونآلود شده بود. چشمانش، که تا چند ساعت پیش از ترس میلرزید، حالا از خستگی و درد، نیمهباز مانده بود.
صدای قدمهای ظریف و تندِ پاشنههای کفش روی زمین سیمانی، سکوتِ وحشتناکِ انبار را شکست. یونا با لبخندی که حتی در تاریکی هم درخشان و سمی به نظر میرسید، از میان سایهها بیرون آمد. او یک چوبِ نازک و براق در دست داشت که انگار برای شکنجهی روان، ساخته شده بود.
یونا به آرامی دورِ مینجی چرخید و با لحنی که مثل صدای مورچهها در گوش میپیچید، گفت: «میدونی چقدر خندهداره؟ اون پسر... جونگکوک... حتی وقتی میفهمن تو دزدیده شدی، یادِ اون صورتِ معصوم و بیعارِ تو نمیافته. اون فقط به فکرِ اینه که چطور این گندکاری رو از زیرِ پاش جمع کنه تا پدرش رو از عصبانیت نجات بده.»
مینجی سعی کرد با صدای لرزان جواب بده، اما فقط نالهای از گلویش خارج شد.
یونا ناگهان با خشم و سرعت، چوب را به بازوی مینجی کوبید. صدای برخورد و فریادِ خفه شدهی مینجی، فضای سرد انبار را پر کرد. یونا با چشمهایی که از نفرت میسوخت، نزدیکتر شد و صورتش را به صورتِ خیس از اشکِ مینجی نزدیک کرد: «بیا با هم یه قرار بذاریم. من میخوام تا وقتی که اون پیدات کنه، روح و جسمت رو جوری متلاشی کنم که وقتی بالاخره اومد سراغت، دیگه حتی نتونی نگاهش کنی. تو دیگه یه دخترِ عزیز و زیبا نیستی، تو فقط یه تیکهی گوشتِ دردناک هستی که جونگکوک باید بندازتش دور!»
یونا دوباره چوب را بالا برد. او فقط نمیخواست مینجی را بزند؛ او میخواست هر ذره از عزتنفس و امیدِ مینجی را با خاک یکسان کند.
- ۷۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط