افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۴: دیوار سرد و قلبهای تنها
روزهای اول بعد از ازدواج، مثل عبور از یک تونل تاریک و بیپایان بود. عمارت جئون، با تمام شکوه و بزرگیاش، برای مینجی شبیه به یک زندان طلایی بود. اتاقهای بزرگ، دیوارهای بلند و پردههای مخمل سنگین، انگار داشتند دور او تنگتر میشدند.
مینجی سعی میکرد خودش رو نشون بده. صبحها زود بیدار میشد، لباسهای شیک و ساده میپوشید و سعی میکرد با آرامش در کل خانه قدم بزند. اما حضور جونگکوک مثل یک ابر سیاه، همیشه بالای سرش بود. او هیچوقت به مینجی نگاه نمیکرد؛ اگر نگاهش میکرد هم، نگاهش از جنس سنگ بود. او یا در حال چک کردن اسلحه اش بود، یا با گوشی در حال دستور دادن به زیردستهای وفادارش مثل "تایهیونگ" (دست راست و مخلص جونگکوک) برای پیگیری یک محمولهی غیرقانونی.
یک شب، بارون دوباره سئول رو به شدت میکوبید. مینجی توی آشپزخونه ایستاده بود و داشت با لرزش دستهایش یه فنجون چای درست میکرد. صدای قدمهای سنگین و منظم جونگکوک رو شنید که داشت از سالن اصلی رد میشد. مینجی دلش رو به دریا زد و با صدایی که سعی میکرد محکم باشه، صداش کرد:
«جونگکوک... میشه یه لحظه با هم حرف بزنیم؟»
جونگکوک ایستاد. شانههای پهنش زیر اون کت مشکی، سنگینیِ خشم و بیتفاوتی رو نشون میداد. بدون اینکه برگرده، با صدای خشداری گفت: «من وقت برای حرفهای بیهوده ندارم، مینجی. اگه منظورت دربارهی اون زندگیِ خیالیِ مشترکه، پس وقتت رو تلف نکن. ما فقط دو تا آدم هستیم که توسط خانوادههامون به هم زنجیر شدیم.»
مینجی فنجون رو روی میز گذاشت. چشماش از اشک پر شده بود ولی اجازه نداد جاری بشن. «من فقط میخوام بدونم... آیا واقعاً میخوای تا آخر عمرت با این تنهایی و این نفرت زندگی کنی؟ تو حتی یه بار هم به من به عنوان یه آدم نگاه نکردی. من فقط یه وسیله برای صلح بین دو خاندان نیستم!»
جونگکوک به سرعت برگشت. اونقدر سریع که مینجی حتی فرصت نکرد پلک بزنه. او فاصله رو کم کرد و با اخمهای درهم، مستقیم توی چشمهای مینجی زل زد. «تو چی هستی؟ تو تنها چیزی هستی که مانع شده من همین الان همهچیز رو به آتیش بکشم! پس از من توقع نداشته باش که مثل بقیه، با دیدن صورتِ معصومت، نرم بشم.»
اون نگاهِ جونگکوک، ترکیبی از خشم، درد و یک جور کششِ پنهانی بود که خودش هم از اون فراتر نمیرفت. او قبل از اینکه مینجی بتونه جواب بده، با خشم از کنارش رد شد و رفت، در حالی که بوی عطر تلخش مثل یک یادگاری تلخ در فضای آشپزخونه باقی موند.
قسمت ۴: دیوار سرد و قلبهای تنها
روزهای اول بعد از ازدواج، مثل عبور از یک تونل تاریک و بیپایان بود. عمارت جئون، با تمام شکوه و بزرگیاش، برای مینجی شبیه به یک زندان طلایی بود. اتاقهای بزرگ، دیوارهای بلند و پردههای مخمل سنگین، انگار داشتند دور او تنگتر میشدند.
مینجی سعی میکرد خودش رو نشون بده. صبحها زود بیدار میشد، لباسهای شیک و ساده میپوشید و سعی میکرد با آرامش در کل خانه قدم بزند. اما حضور جونگکوک مثل یک ابر سیاه، همیشه بالای سرش بود. او هیچوقت به مینجی نگاه نمیکرد؛ اگر نگاهش میکرد هم، نگاهش از جنس سنگ بود. او یا در حال چک کردن اسلحه اش بود، یا با گوشی در حال دستور دادن به زیردستهای وفادارش مثل "تایهیونگ" (دست راست و مخلص جونگکوک) برای پیگیری یک محمولهی غیرقانونی.
یک شب، بارون دوباره سئول رو به شدت میکوبید. مینجی توی آشپزخونه ایستاده بود و داشت با لرزش دستهایش یه فنجون چای درست میکرد. صدای قدمهای سنگین و منظم جونگکوک رو شنید که داشت از سالن اصلی رد میشد. مینجی دلش رو به دریا زد و با صدایی که سعی میکرد محکم باشه، صداش کرد:
«جونگکوک... میشه یه لحظه با هم حرف بزنیم؟»
جونگکوک ایستاد. شانههای پهنش زیر اون کت مشکی، سنگینیِ خشم و بیتفاوتی رو نشون میداد. بدون اینکه برگرده، با صدای خشداری گفت: «من وقت برای حرفهای بیهوده ندارم، مینجی. اگه منظورت دربارهی اون زندگیِ خیالیِ مشترکه، پس وقتت رو تلف نکن. ما فقط دو تا آدم هستیم که توسط خانوادههامون به هم زنجیر شدیم.»
مینجی فنجون رو روی میز گذاشت. چشماش از اشک پر شده بود ولی اجازه نداد جاری بشن. «من فقط میخوام بدونم... آیا واقعاً میخوای تا آخر عمرت با این تنهایی و این نفرت زندگی کنی؟ تو حتی یه بار هم به من به عنوان یه آدم نگاه نکردی. من فقط یه وسیله برای صلح بین دو خاندان نیستم!»
جونگکوک به سرعت برگشت. اونقدر سریع که مینجی حتی فرصت نکرد پلک بزنه. او فاصله رو کم کرد و با اخمهای درهم، مستقیم توی چشمهای مینجی زل زد. «تو چی هستی؟ تو تنها چیزی هستی که مانع شده من همین الان همهچیز رو به آتیش بکشم! پس از من توقع نداشته باش که مثل بقیه، با دیدن صورتِ معصومت، نرم بشم.»
اون نگاهِ جونگکوک، ترکیبی از خشم، درد و یک جور کششِ پنهانی بود که خودش هم از اون فراتر نمیرفت. او قبل از اینکه مینجی بتونه جواب بده، با خشم از کنارش رد شد و رفت، در حالی که بوی عطر تلخش مثل یک یادگاری تلخ در فضای آشپزخونه باقی موند.
- ۹۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط