we
we
s2
part 4
مایا:چند دقیقه بعد با نیک سوار ماشین شدیم و بلاخره هوای خنکی که میخواستم کمی از سنگینی فضای چند دقیقه پیش کم کرده بود*
نیک: بهتری؟
مایا:اره
نیک: یکم دیگه میرسیم
مایا: باشه
*کافه*
نیک: بیرون کافه نشستیم که با علامت من گارسون اومد
نیک: چی میخوری؟
مایا: هرچی تو بخوری.
نیک: پس قهوه.
مایا: باشه ولی با کافئین کم
نیک سفارش داد و وقتی گارسون رفت دوباره سر برگردوند طرف من و گفت*
نیک: میخوای دربارهی هری حرف بزنی؟
مایا: نه.
نیک: باشه.
مایا: ولی یه چیزی هست...
نیک: بگو.
مایا: وقتی گفت کارش از عمد نبوده من..میدونی..یک حس عجیب پیدا کردم... یه لحظه حس کردم شاید هنوز...
جملهام نصفه موند*
نیک: هنوز چی؟
مایا: هنوز براش مهمم
نیک: ...طبیعیه.
مایا: نیست.
نیک: چرا هست. شما چند سال باهم بودین خبب منم بلاخره توش تجربه دارم
مایا: ولی آخه من دیگه دوستش ندارم
نیک: مطمئنی؟
مایا: مستقیم نگاهش کردم* آره خب طبیعه
نیک لبخند مایل به نیشخندی زد*
نیک: خوبه.
مایا: چیش خوبه؟
نیک: همینطوری.
مایا: نیک...*جلوی خنده رو گرفتن*
نیک: چیه؟
مایا: خیلیی پستی *خندیدن*
نیک: ببخشید
مایا: تو از رفتن هری خوشحال شدی نه؟! حسودی میکردی *لبخند*
*گارسون اومد و فنجون ها رو گذاشت و رفت*
نیک قهوهاش رو برداشت و چند ثانیه به فنجون نگاه کرد* آره..یکم
مایا: یکم؟!
نیک:تو از وقتی که پاتو تو این خونه گذاشته بودی مال من شدی
مایا: عع؟! خب پس
نیک: بعدشم که..از همون اول که دیدمش ازش خوشم نیومد خیلی..خام بود و هست
مایا: ععع؟! مثلا با تجربه بودن خیلی شاهکاره؟!
نیک: نمیگم خوبه ولی حداقل میدونی تو موقعیت ها چیکار کنی بعدشم اون هر وقت کنارت بود، من مجبور بودم وانمود کنم برام مهم نیستی...تمام این مدت دارم وانمود میکنم و واقعا خسته شدم
*گوشیم زنگ خورد*
مایا: کیه؟
نیک: لیون.
مایا: جواب بده خبب
تماس رو جواب دادن*
نیک: بله؟
لیون: نیک، کجایین؟
نیک: کافه!
لیون: تنها؟
نیک: نگاهی به مایا انداختن* نه با مایام
لیون: با مایا؟
نیک: آره.
صدای خندهی لیون از پشت تلفن اومد.*
لیون: اووووه، پس ما مزاحمیم!
نیک: لیون خفه شو
لیون؛ پاشین بیان خونه هانا اینا خوش بگذرونیم به بابات خبر دادم
نیک: بزار ببینم چی میشه
*تماس قطع شد.*
مایا: چی گفت؟
نیک: حوصله شون سر رفته میخوان بریم اونجا
مایا: خب بریم
نیک: بیا اول قهوه هامونو بخوریم بعد
s2
part 4
مایا:چند دقیقه بعد با نیک سوار ماشین شدیم و بلاخره هوای خنکی که میخواستم کمی از سنگینی فضای چند دقیقه پیش کم کرده بود*
نیک: بهتری؟
مایا:اره
نیک: یکم دیگه میرسیم
مایا: باشه
*کافه*
نیک: بیرون کافه نشستیم که با علامت من گارسون اومد
نیک: چی میخوری؟
مایا: هرچی تو بخوری.
نیک: پس قهوه.
مایا: باشه ولی با کافئین کم
نیک سفارش داد و وقتی گارسون رفت دوباره سر برگردوند طرف من و گفت*
نیک: میخوای دربارهی هری حرف بزنی؟
مایا: نه.
نیک: باشه.
مایا: ولی یه چیزی هست...
نیک: بگو.
مایا: وقتی گفت کارش از عمد نبوده من..میدونی..یک حس عجیب پیدا کردم... یه لحظه حس کردم شاید هنوز...
جملهام نصفه موند*
نیک: هنوز چی؟
مایا: هنوز براش مهمم
نیک: ...طبیعیه.
مایا: نیست.
نیک: چرا هست. شما چند سال باهم بودین خبب منم بلاخره توش تجربه دارم
مایا: ولی آخه من دیگه دوستش ندارم
نیک: مطمئنی؟
مایا: مستقیم نگاهش کردم* آره خب طبیعه
نیک لبخند مایل به نیشخندی زد*
نیک: خوبه.
مایا: چیش خوبه؟
نیک: همینطوری.
مایا: نیک...*جلوی خنده رو گرفتن*
نیک: چیه؟
مایا: خیلیی پستی *خندیدن*
نیک: ببخشید
مایا: تو از رفتن هری خوشحال شدی نه؟! حسودی میکردی *لبخند*
*گارسون اومد و فنجون ها رو گذاشت و رفت*
نیک قهوهاش رو برداشت و چند ثانیه به فنجون نگاه کرد* آره..یکم
مایا: یکم؟!
نیک:تو از وقتی که پاتو تو این خونه گذاشته بودی مال من شدی
مایا: عع؟! خب پس
نیک: بعدشم که..از همون اول که دیدمش ازش خوشم نیومد خیلی..خام بود و هست
مایا: ععع؟! مثلا با تجربه بودن خیلی شاهکاره؟!
نیک: نمیگم خوبه ولی حداقل میدونی تو موقعیت ها چیکار کنی بعدشم اون هر وقت کنارت بود، من مجبور بودم وانمود کنم برام مهم نیستی...تمام این مدت دارم وانمود میکنم و واقعا خسته شدم
*گوشیم زنگ خورد*
مایا: کیه؟
نیک: لیون.
مایا: جواب بده خبب
تماس رو جواب دادن*
نیک: بله؟
لیون: نیک، کجایین؟
نیک: کافه!
لیون: تنها؟
نیک: نگاهی به مایا انداختن* نه با مایام
لیون: با مایا؟
نیک: آره.
صدای خندهی لیون از پشت تلفن اومد.*
لیون: اووووه، پس ما مزاحمیم!
نیک: لیون خفه شو
لیون؛ پاشین بیان خونه هانا اینا خوش بگذرونیم به بابات خبر دادم
نیک: بزار ببینم چی میشه
*تماس قطع شد.*
مایا: چی گفت؟
نیک: حوصله شون سر رفته میخوان بریم اونجا
مایا: خب بریم
نیک: بیا اول قهوه هامونو بخوریم بعد
- ۴۴۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط