یه روز وقتی تهیونگ سرکار بود ا.ت به بیمارستان رفت.
یه روز وقتی تهیونگ سرکار بود ا.ت به بیمارستان رفت.
بعد از دادن آزمایش روی صندلی انتظار نشست.
حدود بیست دقیقه بعد با شنیدن اسمش به اتاق دکتر رفت .
"تبریک میگم عزیزم . نزدیک هشت هفته هست که بارداری "
ا.ت شروع کرد به اشک ریختن .
نه از ناراحتی بلکه از خوشحالی .
ولی لحظه ای ایستاد.
شروع کرد به شمردن روز ها .
متوجه این شد که وقتی مریض بود بچه داخل شکمش بوده.
با نگرانی به دکتر خیره شد .
"یعنی اون موقع هم..."
دکتر سر تکون داد.
"آره باردار بودی ولی نمیدونستی . خوشبختانه بچه سالمه ."
دختر دستش رو روی شکمش گذاشت .
"خب مامانی . حواست به کوچولو باشه . نوبت چکاپ اول رو دوهفته دیگه میزنم"
ا.ت سر تکون داد و بعد از خداحافظی از اونجا خارج شد .
وقتی در خونه رو باز کرد با تهیونگی مواجه شد که حوله به تن به جزیره ی آشپزخونه تکیه داده و داره موهاش رو خشک میکنه.
دختر با لبخند به سمت همسرش رفت و بوسه ای روی گونش کاشت.
"خسته نباشی عزیزم"
"ممنون عشقم . کجا بودی؟"
ا.ت لبخندی زد و جواب آزمایش رو به سمت تهیونگ گرفت .
تهیونگ با تردید شروع کرد به خوندن برگه ناگهان چشماش با حاله ای از اشک پر شد .
"بابا شدنت مبارک تهیونگی"
دختر خندید .
ولی ناگهان حالت چهره ی تهیونگ عوض شد .
*مدت بارداری :هشت هفته*
"ی..یعنی وقتی ..."
ا.ت حرف پسر رو قطع کرد .
"از دکتر پرسیدم. گفت که بچه کاملا سالمه"
تهیونگ روی زانو نشست و در حالی که اشک میریخت سرش رو روی شکم همسرش گذاشت .
"عذر میخوام.... نمیدونستم اون روز تو هم پیش مامانت بودی."
دختر آروم موهای پسر رو نوازش کرد.
"ولی الان هردو سالمیم."
تهیونگ کمی آروم شد . جوری زمزمه کرد که فقط خودش و ا.ت میشنیدن .
"سلام کوچولو..... بابا خیلی منتظر دیدنته."
پسر همسرش رو در آغوش گرفت . برای اولین باز بعد از اون روز بدون هیچ نگرانی و ترسی لبخند زد. و حالا نوبت این بود که زندگیشون رو با چاشنی عشق و انتظار بگذرونن.
صحبت مامی یونی🌕✨️
سلام 🍷
ممنون از حمایت هاتون . باید بگم که مهمونی خانوادگی رو دیگه نمیزارم . نه اینکه ناامید شده باشم (چون ویسگون باگ داد و پاک شد )ولی احساس میکنم با تکپارتی و چند پارتی های کوتاه راحت ترم تا رمان های بلند . چون رمان بلند خیلی وقت میخواد و انرژی میخواد . من میتونم رمان های بلند با داستان های کلیشه ای و تکراری بزارم ولی قصدم اینه که اثری متفاوت و دور از کلیشه خلق کنم و انجام این کار توی داستان های کوتاه راحت تره .
بعدی یه چند پارتی از جونگکوک هست. لطفا صبور باشید تا آماده بشه.
متشکرم از همراهیتون🫧🔮
بعد از دادن آزمایش روی صندلی انتظار نشست.
حدود بیست دقیقه بعد با شنیدن اسمش به اتاق دکتر رفت .
"تبریک میگم عزیزم . نزدیک هشت هفته هست که بارداری "
ا.ت شروع کرد به اشک ریختن .
نه از ناراحتی بلکه از خوشحالی .
ولی لحظه ای ایستاد.
شروع کرد به شمردن روز ها .
متوجه این شد که وقتی مریض بود بچه داخل شکمش بوده.
با نگرانی به دکتر خیره شد .
"یعنی اون موقع هم..."
دکتر سر تکون داد.
"آره باردار بودی ولی نمیدونستی . خوشبختانه بچه سالمه ."
دختر دستش رو روی شکمش گذاشت .
"خب مامانی . حواست به کوچولو باشه . نوبت چکاپ اول رو دوهفته دیگه میزنم"
ا.ت سر تکون داد و بعد از خداحافظی از اونجا خارج شد .
وقتی در خونه رو باز کرد با تهیونگی مواجه شد که حوله به تن به جزیره ی آشپزخونه تکیه داده و داره موهاش رو خشک میکنه.
دختر با لبخند به سمت همسرش رفت و بوسه ای روی گونش کاشت.
"خسته نباشی عزیزم"
"ممنون عشقم . کجا بودی؟"
ا.ت لبخندی زد و جواب آزمایش رو به سمت تهیونگ گرفت .
تهیونگ با تردید شروع کرد به خوندن برگه ناگهان چشماش با حاله ای از اشک پر شد .
"بابا شدنت مبارک تهیونگی"
دختر خندید .
ولی ناگهان حالت چهره ی تهیونگ عوض شد .
*مدت بارداری :هشت هفته*
"ی..یعنی وقتی ..."
ا.ت حرف پسر رو قطع کرد .
"از دکتر پرسیدم. گفت که بچه کاملا سالمه"
تهیونگ روی زانو نشست و در حالی که اشک میریخت سرش رو روی شکم همسرش گذاشت .
"عذر میخوام.... نمیدونستم اون روز تو هم پیش مامانت بودی."
دختر آروم موهای پسر رو نوازش کرد.
"ولی الان هردو سالمیم."
تهیونگ کمی آروم شد . جوری زمزمه کرد که فقط خودش و ا.ت میشنیدن .
"سلام کوچولو..... بابا خیلی منتظر دیدنته."
پسر همسرش رو در آغوش گرفت . برای اولین باز بعد از اون روز بدون هیچ نگرانی و ترسی لبخند زد. و حالا نوبت این بود که زندگیشون رو با چاشنی عشق و انتظار بگذرونن.
صحبت مامی یونی🌕✨️
سلام 🍷
ممنون از حمایت هاتون . باید بگم که مهمونی خانوادگی رو دیگه نمیزارم . نه اینکه ناامید شده باشم (چون ویسگون باگ داد و پاک شد )ولی احساس میکنم با تکپارتی و چند پارتی های کوتاه راحت ترم تا رمان های بلند . چون رمان بلند خیلی وقت میخواد و انرژی میخواد . من میتونم رمان های بلند با داستان های کلیشه ای و تکراری بزارم ولی قصدم اینه که اثری متفاوت و دور از کلیشه خلق کنم و انجام این کار توی داستان های کوتاه راحت تره .
بعدی یه چند پارتی از جونگکوک هست. لطفا صبور باشید تا آماده بشه.
متشکرم از همراهیتون🫧🔮
- ۱۵۲
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط