چند لحظه ی پیش تهیونگ فقط میخواست از کابینت لیوان برداره
چند لحظه ی پیش تهیونگ فقط میخواست از کابینت لیوان برداره ولی لیوان از همون مدلی بود که اون روز ا.ت میخواست باهاش آب بخوره .
دستش شل شد.
لیوان روی زمین افتاد و شکست .
پسر آروم روی زمین نشست و آروم شروع به اشک ریختن کرد . دوباره اون صحنه ها براش مرور شد .
ا.ت داخل آشپز خونه دوید.
تهیونگ سریع اشکش رو پاک کرد و بلند شد.
"چرا اومدی ؟ باید استراحت کنی"
"حالت خوبه ؟ زخمی نشدی؟"
تهیونگ ،ا.ت رو به سمت اتاق هدایت کرد .
"من خوبم . برو استراحت کن"
دختر خوابید.
پسر برگشت به آشمز خونه تا اونجا رو تمیز کنه بعد به اتاق برگشت.
بعد از چک کردن تب ا.ت به خواب رفت .
صبح زود بیدار شد تا دوباره تب همسرش رو بگیره ولی وقتی دستش رو به سمت طرف مخالف تخت برد با جای خالی دختر مواجه شد با ترس بلند شد .
کل خونه رو گشت.
"ا.ت ..... ا.ت کجایی؟"
به سمت حیاط رفت .
همسرش رو در حالی دید که روی تاب نشسته و کتاب میخونه.
به سمتش دوید.
"چرا اومدی بیرون .؟میدونی چقدر ترسیدم ؟"
دستش شل شد.
لیوان روی زمین افتاد و شکست .
پسر آروم روی زمین نشست و آروم شروع به اشک ریختن کرد . دوباره اون صحنه ها براش مرور شد .
ا.ت داخل آشپز خونه دوید.
تهیونگ سریع اشکش رو پاک کرد و بلند شد.
"چرا اومدی ؟ باید استراحت کنی"
"حالت خوبه ؟ زخمی نشدی؟"
تهیونگ ،ا.ت رو به سمت اتاق هدایت کرد .
"من خوبم . برو استراحت کن"
دختر خوابید.
پسر برگشت به آشمز خونه تا اونجا رو تمیز کنه بعد به اتاق برگشت.
بعد از چک کردن تب ا.ت به خواب رفت .
صبح زود بیدار شد تا دوباره تب همسرش رو بگیره ولی وقتی دستش رو به سمت طرف مخالف تخت برد با جای خالی دختر مواجه شد با ترس بلند شد .
کل خونه رو گشت.
"ا.ت ..... ا.ت کجایی؟"
به سمت حیاط رفت .
همسرش رو در حالی دید که روی تاب نشسته و کتاب میخونه.
به سمتش دوید.
"چرا اومدی بیرون .؟میدونی چقدر ترسیدم ؟"
- ۳۱۵
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط