قسمت پنجم

قسمت پنجم
رمان: عاشق
اسیه و دوروک با بچه ها به خونه اومدند
ادامه رمان.......
دوروک:بچه ها شما هم برید بخوابید دیگه وقته خوابه دنیز: باشه بابا اسیه: دوروک میگم ایبیکه بهم زنگ زد مارو دعوت کرد که فردا شب بریم اونجا

ایبیکه و برک ازدواج کردن و یک دختر و یک پسر دارند
ادامه رمان.....
دوروک: باشه عزیزم
یک روز بعد.....
گوشی دوروک در حال زنگ خوردن.....
دوروک: تو باز به چه روحی به من زنگ زدی
یاسمین: دوروک میشه همو ببینیم دوروک: نه
یاسمین: دوروک لطفا دوروک: یاسمین یه بار این کارو انجام دادم برام کافی بود دیگه به تو اعتماد نمیکنم یاسمین: کاری نمیخوام انجام بدم لطفا
دوروک: کسی به حرف تو نمیتونه اعتماد کنه اسیه داره میاد قطع میکنم یاسمین: الو دوروک الو الو. قطع کرد اووووف بخاطر اون کار دیگه نمیتونم با دوروک حرف بزنم اسیه: دوروک کی بود؟
دوروک: عزیزم از سرکار بود اسیه: چی گفتن
دوروک: فردا من باید برم اونجا اسیه: منم باید بیام؟ دوروک: نه تنها باید برم اسیه: باشه
گوشی دوروک در حال زنگ خوردن.....
یاسمین: دوروک فقط به پیشنهادم فکر کن
یاسمین این حرف رو زد و قطع کرد
ادامه رمان......
زنگ در خونه دوروک....
دوروک: سلام برک چطوری برک: رفیق اصن خوب نیستم دوروک: چیشده برک اتفاقی افتاده
برک: منو ایبیکه همش نگران الجان هستیم
دوروک: الجان!؟ برک: اره اسیه: مگه چیشده؟
دیدگاه ها (۱)

قسمت ششم رمان: عاشقبرک: هاریکا با الجان دعوا کرده هاریکا دار...

قسمت هفتم رمان: عاشقدوروک: گفتم که باید برم سر کار اسیه: ...

این قسمت الیزه گناه داشت

ایبر

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁵⁸-باید بهشون بگیم؟+به کیا؟؟-به بچه ها!...

ازدواج اجباری P:5ویو دریازنگ زدم به لیا بعد سه بوق جواب داد،...

پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط