{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³⁹

سالنِ مخفیِ عمارت روشن بود؛
نورِ زردِ چراغ‌ها روی دیوارهای سنگی می‌افتاد و فضای اتاق را هم رسمی و هم سنگین نشان می‌داد.
روی در رأس میز ایستاده بود، دستش روی لبه‌ی نقشه‌ای که باز کرده بود قرار داشت.
کنارش آینا نشسته بود، با چهره‌ای که سعی می‌کرد آرام بماند، اما از نگاهش معلوم بود هنوز با حضور آن جمع ناآشنا کمی معذب است.
مقابلشان چهار نفر نشسته بودند.
دو مرد و دو زن.
سِروِن، مردی بلندقد با موهای جوگندمی و چهره‌ای آرام اما تیزبین؛
کِیرو، مردی لاغراندام با چشمانی ریز و دقیق، که بیشتر از اینکه حرف بزند، نگاه می‌کرد؛
مِیرا، زنی با موهای تیره و بافتی مرتب، که در صدایش وقار و تجربه موج می‌زد؛
و الارا، زنی میان‌سال با چهره‌ای مهربان اما محکم، که وقتی وارد شده بود، آینا ناخودآگاه حس کرده بود او را از جایی می‌شناسد.
روی نگاهش را از نقشه برداشت و گفت:
همه‌تون می‌دونید چرا اینجا جمع شدیم.»
سکوتی کوتاه افتاد.
دشمن حرکت کرده. فرقه‌ی خیر دنبال رد منه، فرقه‌ی شر هم داره به‌دنبال سرنخ‌های خودش می‌گرده. من باید قبل از اینکه هر دو طرف به چیزی برسند، مسیر رو عوض کنم.»
سِروِن آرام سری تکان داد.
پس وقتشه که نقشه‌ی قدیمی دوباره زنده بشه.»
روی دستش را روی نقشه گذاشت.
دقیقاً. سه مسیر داریم:
اول، جابه‌جایی امنِ افراد.
دوم، بررسیِ نفوذی‌ها در محدوده‌ی شر.
سوم، پاک‌کردن ردهای قدیمی.»
کِیرو با صدای پایین گفت:
نفوذی‌ها هنوز فعال‌اند؟»
روی نگاهش را مستقیم به او دوخت.

اینم اخرین پارت امروز💞
شرط های پارت بعد
20 لایک✨
50 کامنت💫
10 بازنشر🌟


دفه قبل دیر شرط هارو رسوندید ابن دفه جبران کنید✨🎀

بای بای
دیدگاه ها (۵۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۴ — انتخابسه نفر داخل اتاق نشسته بودند.جونگ...

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

پارت ۳ با اینکه حالم بد بود ولی نخواستم خماری بزارمتون پارت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

part 18

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط