"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
#part_15🍷🎸
- حالت خوبه؟!
جاییت درد نگرفت؟!
یاخداااااااا
مطمئن بودم که سرخ شدم .
سرم رو با شتاب به دو طرفین تکون دادم .
- خدا رو شکر
لبخندی زد .
به خاطر قد بلند خودش و قد کوتاه من خم شد و چند تار از موهام که اومده بود جلوی چشمام رو پس زد پشت گوشم .
اخخخخخ
من مردممممممم
با سر به شیشه ی پر از اب توی دستم اشاره کرد.
- سنگینه، واست تا اتاق هلیا میارمش.
اجازه نداد مخالفت کنم
با یک دست شیشه رو ازم گرفت و اشاره کرد که دنبالش برم .
همونجا خشکم زده بود.
تازه داشتم هضم میکردم الان چی شده که فورا دویدم تا به شاهان که جلو تر از من بود برسم.
- خودم میتونستم، ممنون!
لبخند محبوبشو زد و دستی به گردنش کشید.
رو بهم لب زد:
- از گردنبنده خوشت اومد؟!
تازه یادم افتاد که جعبه رو باز نکردم.
حالا باید چی میگفتم؟!
با خجالت لبخندی زدم و با لحن ارومی که از من بعید بود زمزمه کردم:
- راستش هنوز بازش نکردم .
گذاشتم وقتی رفتم خونه بازش کنم !
شاهان اولش ناراحت شد .
از حالت چهرش معلوم بود.
اما بعد با لبخند سرش رو تکون داد.
به در اتاق که رسیدیم شیشه رو داد دستم و گفت :
- دیگه داخل نمیام !
بیدارم ،چیزی نیاز داشتین صدام بزنید!.
سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم:
- باشه،ممنونم! .
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part_15🍷🎸
- حالت خوبه؟!
جاییت درد نگرفت؟!
یاخداااااااا
مطمئن بودم که سرخ شدم .
سرم رو با شتاب به دو طرفین تکون دادم .
- خدا رو شکر
لبخندی زد .
به خاطر قد بلند خودش و قد کوتاه من خم شد و چند تار از موهام که اومده بود جلوی چشمام رو پس زد پشت گوشم .
اخخخخخ
من مردممممممم
با سر به شیشه ی پر از اب توی دستم اشاره کرد.
- سنگینه، واست تا اتاق هلیا میارمش.
اجازه نداد مخالفت کنم
با یک دست شیشه رو ازم گرفت و اشاره کرد که دنبالش برم .
همونجا خشکم زده بود.
تازه داشتم هضم میکردم الان چی شده که فورا دویدم تا به شاهان که جلو تر از من بود برسم.
- خودم میتونستم، ممنون!
لبخند محبوبشو زد و دستی به گردنش کشید.
رو بهم لب زد:
- از گردنبنده خوشت اومد؟!
تازه یادم افتاد که جعبه رو باز نکردم.
حالا باید چی میگفتم؟!
با خجالت لبخندی زدم و با لحن ارومی که از من بعید بود زمزمه کردم:
- راستش هنوز بازش نکردم .
گذاشتم وقتی رفتم خونه بازش کنم !
شاهان اولش ناراحت شد .
از حالت چهرش معلوم بود.
اما بعد با لبخند سرش رو تکون داد.
به در اتاق که رسیدیم شیشه رو داد دستم و گفت :
- دیگه داخل نمیام !
بیدارم ،چیزی نیاز داشتین صدام بزنید!.
سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم:
- باشه،ممنونم! .
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۵۹
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط