ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 131 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک با تهمانده خنده ای که روی لبهاش بود گفت : خوشم میاد که خیلی خوب یادت کاری نیست که من از پسش برنیام اما اون لحظه فکر کردم اون مشت ها حقمه
دختر اخم کرد نگاهش رو به مردمک های لرزون چشمایش دوخت جونگکوک نگاه اخم آلودش رو دید و ادامه داد : بخاطر تمام یک سالی که کنارم بودم و نتونستم بهت بگم چقدر عاشقتم این مشت ها حق بود برای تک تک اشک های که بخاطر من ریختی بیشترش حقم بود
شاید توی اون لحظه جونگکوک انتظار داشت ویوا عشق دفن شده اش رو اعتراف کنه اما دختر سکوت کرد هنوز اطراف جونگکوک براش سنگین بود
اما ناخواسته دستش رو بلند کرد کبودی گونه اش رو لمس کرد نه کوتاه سطحی طولانی و نوازش وار اما جونگکوک توی لحظه ای لمس چشماش رو بست نفس عمیقی داغش روی صورت دختر نشست و صدای زمزمه ای عشقش به گوشش رسید : نمیخواستم اینجوری بشه
نگاهش به پلک های بسته جونگکوک بود که با همون حالت گفت : تقصیر تو نبود...منم نمیخواستم هیچ کدوم از این اتفاقات بیوفته
پلک هاش رو آروم باز کرد اما با قرار گرفتن ناگهانی پنبهای گوشه ای لبش تند چشماش رو بست صورتش رو توهم کشید با اخم ریزی بین آبرو هاش دوباره چشماش رو باز کرد از بین دندون هاش غرید : چیکار میکنی ؟
ویوا دستش رو پس کشید پنبهای رو به گوشه نامعلومی پرت کرد متقابلاً با غیض گفت : تو دیوونه ای میدونستی ... میتونستی جلوش هیونو رو بگیری اما...
لبهاش روهم فشار داد نفس عمیقی کشید اما با حرف جونگکوک با تعجب نگاهش کرد : اما دست داداشتم خیلی سنگینه
جونگکوک با خنده کوتاه گفت و باعث شد تعجب دختر جاش رو به خنده ای ریزی بده جونگکوک واقعاً عوض شده بود همون اخم مردانه همون جدیت اما با تفاوتی خیلی بزرگ مهربانی که حالا توی نگاهش برق میزد
فرق کرده بود ...خنده روی لب های هردو خشکید زمانی که ضربان قلب بالا همدیگر رو شنیدن توی اون لحظه سکوت رو ترجیح داد تا راحت تر به سمفونی گوش نوازی که توی اون فاصله ای نزدیک به گوش شون میرسید گوش کنند ... دختر دستش رو بلند کرد کوتاه داغ لب پایین جونگکوک رو لمس کرد توی اون لحظه هیچ ایده ای نداشت که چرا این کارو کرد اما قلبش کنترل دستاش رو داشت... جونگکوک لحظهای نگاهش رو دوخت به چشم های قهوه ای تیره دختر که همانند شراب تلخ تیره قدیمی اما مست کننده بودن
(๑˙❥˙๑) پارت 131 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک با تهمانده خنده ای که روی لبهاش بود گفت : خوشم میاد که خیلی خوب یادت کاری نیست که من از پسش برنیام اما اون لحظه فکر کردم اون مشت ها حقمه
دختر اخم کرد نگاهش رو به مردمک های لرزون چشمایش دوخت جونگکوک نگاه اخم آلودش رو دید و ادامه داد : بخاطر تمام یک سالی که کنارم بودم و نتونستم بهت بگم چقدر عاشقتم این مشت ها حق بود برای تک تک اشک های که بخاطر من ریختی بیشترش حقم بود
شاید توی اون لحظه جونگکوک انتظار داشت ویوا عشق دفن شده اش رو اعتراف کنه اما دختر سکوت کرد هنوز اطراف جونگکوک براش سنگین بود
اما ناخواسته دستش رو بلند کرد کبودی گونه اش رو لمس کرد نه کوتاه سطحی طولانی و نوازش وار اما جونگکوک توی لحظه ای لمس چشماش رو بست نفس عمیقی داغش روی صورت دختر نشست و صدای زمزمه ای عشقش به گوشش رسید : نمیخواستم اینجوری بشه
نگاهش به پلک های بسته جونگکوک بود که با همون حالت گفت : تقصیر تو نبود...منم نمیخواستم هیچ کدوم از این اتفاقات بیوفته
پلک هاش رو آروم باز کرد اما با قرار گرفتن ناگهانی پنبهای گوشه ای لبش تند چشماش رو بست صورتش رو توهم کشید با اخم ریزی بین آبرو هاش دوباره چشماش رو باز کرد از بین دندون هاش غرید : چیکار میکنی ؟
ویوا دستش رو پس کشید پنبهای رو به گوشه نامعلومی پرت کرد متقابلاً با غیض گفت : تو دیوونه ای میدونستی ... میتونستی جلوش هیونو رو بگیری اما...
لبهاش روهم فشار داد نفس عمیقی کشید اما با حرف جونگکوک با تعجب نگاهش کرد : اما دست داداشتم خیلی سنگینه
جونگکوک با خنده کوتاه گفت و باعث شد تعجب دختر جاش رو به خنده ای ریزی بده جونگکوک واقعاً عوض شده بود همون اخم مردانه همون جدیت اما با تفاوتی خیلی بزرگ مهربانی که حالا توی نگاهش برق میزد
فرق کرده بود ...خنده روی لب های هردو خشکید زمانی که ضربان قلب بالا همدیگر رو شنیدن توی اون لحظه سکوت رو ترجیح داد تا راحت تر به سمفونی گوش نوازی که توی اون فاصله ای نزدیک به گوش شون میرسید گوش کنند ... دختر دستش رو بلند کرد کوتاه داغ لب پایین جونگکوک رو لمس کرد توی اون لحظه هیچ ایده ای نداشت که چرا این کارو کرد اما قلبش کنترل دستاش رو داشت... جونگکوک لحظهای نگاهش رو دوخت به چشم های قهوه ای تیره دختر که همانند شراب تلخ تیره قدیمی اما مست کننده بودن
- ۳.۴k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط