{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 130 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩


برگشت بود سمتش اما نگاهش به گوشه دیگری از اتاق بود انگار از چشم تو چشم شدن باهاش طفره می رفت

جونگکوک با اخم ریزی بین آبروهاش رو تخت نشست و ساعد دستاش روی زانو هاش گذاشته کمی به جلو خم شد حضور توی اتاق اما ذهن جای دیگری بود توی جلسه ای از سوالات بی جواب... از وقت اومده بود به وضوح متوجه اش بود که بیشتر وقت‌ها با گوشیش سرگرم بود و ..اون آپارتمان توی برج ماله کی بود چرا ویوا می‌رفت اونجا ..اخمش غلیظ تر شد کلافه چشماش رو بست
صدای توی گوشش پیچیده کوتاه آروم اما جونگکوک سرش رو بلند کرد نه با عصبانیت خشم آروم و خونسرد بر خلاف آشوب درونش چشم دوخت به جسم ظریف عشقش که با جعبه کمک های اولیه توی دستش وارد اتاق شد و درو بست
آروم کنارش نشست مشغول بیرون آورد وسایل پانسمان از جعبه شد
با چهره آرامی که بر خلاف آشوب درونش بود دو عاشق با حس همسان ولی دلیل های متفاوت..پنبه‌ای رو آغشته به مواد زده عفونی کننده کرد و دستش رو نزدیک لب زخمی جونگکوک برد
دختر صورتش رو بیشتر توهم کشید و با فشردن لب هایش رو هم سعی کرد عصبانیت و بغض رو خفه کنه و هیچ کدوم از این ها از نگاه تیز جونگکوک دور نموند
مچ دست دختر که نزدیک لبش بود رو گرفت و نگاهش رو به چشمایی دوخت که از نگاه کردن بهش طفره می رفتن و با صدای بم اما آرومی
گفت : نگاهم کن
حرف جونگکوک همانند وزن ای سنگین روی قلبش نشست اما بازم سر بلند نکرد و با لجبازی صورتش رو به سمته دیگری چرخوند
اما جونگکوک تسلیم لجبازیش نشد و چونه اش رو بین دو انگشت گرفت و با وجود مقاومتش صورتش رو به سمته خودش برگردوند و نوازش وارد انگشت شصتش روی چونه دختر کشید
و با جدیت تأکید بیشتری گفت : ویوا گفتم نگاهم کن
دختر با تردید آروم نگاهش رو که تا اون لحظه به دکمه های پیراهن مردانه جونگکوک دوخت بود رو آروم بالا آورد و به چشمای جدیش دوخت جونگکوک اخم نداشت آروم جدی نگاهش میکرد گویی منتظر شنیدن یک کلمه ای هست که آینده این رابطه رو بدونه
لحظاتی اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفت سکوتی که برای هر دو برگبار غیر قابل تحمل بود اما ویوا که تا اون لحظه ساکت درگیر آشوب درونش بود سکوت رو شکست : چرا جلوش نگرفتی نگو که نتونستم که باور نکردنیه
درحالی گفت که نگاه کوتاهی به کمبودی گونه جونگکوک انداخت و دوباره نگاهش به چشماش دوخت گویی تک تک کلمات رو از چشمای هم میخوندن کلیشه ای بود اگه بگن عاشق حرف های قلب معشوق رو حس میکنه اما برای اون دو داستان از کلیشه‌ها گذشته بود
جونگکوک کوتاه مردانه خندید نگاه دختر لحظه ای توی اون فاصله نزدیک به لب هاش دوخت شد جونگکوک با ته‌مانده خنده ای که روی لبهاش بود گفت :
دیدگاه ها (۴)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 131 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

ادامه پارت 131دختر حتا با دیدن نفس های تند بیشمار جونگکوک ان...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 129 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩تو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 128 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 101 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط