اهوی من
اهوی من
پارت ۳۵
با اراد امدیم پایین سلام کردم ک دیدم دست غزل پانسمان شده
اهو:غزل چیشده
غزل:هیچی دستم سوخته پارسا دستمو پانسمان کرد
(اراد)
با اهو امدیم پایین ک نگاه هایی سنگین ارکان داشت اذیتم میکرد دلم میخواست خفش کنم پارسا زد به میز
پارسا:همه ساکت باشید میخوام چیزی بگم
عرفان:بنال
پارسا:بی تربیت
پارسا:من میخوام شمارو برای ۳ماه به ویلایی بیرون از شهر ببرمتون اخه معلومه از لحاظ روحی همتون داغونن بعد روشو به طرف اهو کرد
پارسا:اهو خانوم شماهم میایی؟
اهو ذوق زده شده بود اخه تا وقتی ک خونه باباش بود همش کار میکرد از وقتی هم ک با اراد ازدواج کرده بود برگاش میریخت
اهو:اره میام
پارسا:پس لوازم هاتون جمع کنید ک تا شب حرکت کنیم
(اهو)
من رفتم کمک غزل اخه با اون دستش نمتونست لوازم هاشو جمع کنه اراد هم لوازم هایی مارو جمع میکرد هرچی اراد به سمتم میومد باهام صحبت میکرد من محلش نمدادم معلوم بود عصباش خورد شده بود هرکی با ماشین خودش میرفت من ک با اراد قهر کرده بودم با ماشین پارسا غزل رفتم
اراد:اهو بیا تو ماشین من بشین چرا میری تو ماشین پارسا؟
اهو:نمخوام جای تو باشم غزل هم میاد تو ماشین پارسا
غزل:نه شما راحت باشید من با ارکان میرم
پارسا:نه بیا بشین
غزل هم ذوق زد نشست پارسا به اهو گفته بود جلو بشینه غزل هم خیلی خوشحال بود ک پارسا کم کم داره به دخترش نزدیک میش
اراد:من با کی برم؟
ارکان:با من عزیز دلم
اراد:پس قرار روزم خراب بشه
ارکان:اینقدر عرعر نکن بشین
همه راه افتادیم تو راه کلی اهنگ خوندیم تا موقع ک رسیدیم ویلا شاید ۶ ساعت تو راه بودیم وقتی در ماشین وا کردم با چیزی ک دیدم قلبم اکلیلی شد.........
پارت ۳۵
با اراد امدیم پایین سلام کردم ک دیدم دست غزل پانسمان شده
اهو:غزل چیشده
غزل:هیچی دستم سوخته پارسا دستمو پانسمان کرد
(اراد)
با اهو امدیم پایین ک نگاه هایی سنگین ارکان داشت اذیتم میکرد دلم میخواست خفش کنم پارسا زد به میز
پارسا:همه ساکت باشید میخوام چیزی بگم
عرفان:بنال
پارسا:بی تربیت
پارسا:من میخوام شمارو برای ۳ماه به ویلایی بیرون از شهر ببرمتون اخه معلومه از لحاظ روحی همتون داغونن بعد روشو به طرف اهو کرد
پارسا:اهو خانوم شماهم میایی؟
اهو ذوق زده شده بود اخه تا وقتی ک خونه باباش بود همش کار میکرد از وقتی هم ک با اراد ازدواج کرده بود برگاش میریخت
اهو:اره میام
پارسا:پس لوازم هاتون جمع کنید ک تا شب حرکت کنیم
(اهو)
من رفتم کمک غزل اخه با اون دستش نمتونست لوازم هاشو جمع کنه اراد هم لوازم هایی مارو جمع میکرد هرچی اراد به سمتم میومد باهام صحبت میکرد من محلش نمدادم معلوم بود عصباش خورد شده بود هرکی با ماشین خودش میرفت من ک با اراد قهر کرده بودم با ماشین پارسا غزل رفتم
اراد:اهو بیا تو ماشین من بشین چرا میری تو ماشین پارسا؟
اهو:نمخوام جای تو باشم غزل هم میاد تو ماشین پارسا
غزل:نه شما راحت باشید من با ارکان میرم
پارسا:نه بیا بشین
غزل هم ذوق زد نشست پارسا به اهو گفته بود جلو بشینه غزل هم خیلی خوشحال بود ک پارسا کم کم داره به دخترش نزدیک میش
اراد:من با کی برم؟
ارکان:با من عزیز دلم
اراد:پس قرار روزم خراب بشه
ارکان:اینقدر عرعر نکن بشین
همه راه افتادیم تو راه کلی اهنگ خوندیم تا موقع ک رسیدیم ویلا شاید ۶ ساعت تو راه بودیم وقتی در ماشین وا کردم با چیزی ک دیدم قلبم اکلیلی شد.........
- ۴.۷k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط