{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۲۶ (⁠♡)



نفس عميقي کشید و گفت هیچ کس براي جورف دايانا نمیشد.. دایانا.. فرشته بود یه همسر فوق العاده و مطمینم
مادر فرق العاده اي هم میشد. عشقي که جوزف به دایانا داشت با ليلي جور در نمیومد. جوزف تو و خواب و بيداري هنوز با دایانا بود. ذهنش روحش جسمش،قلبش... اما.. ازدواج کرد. به مخالفت هیچ کس اهمیت نداد. اول همه چی خوب به نظر میرسید تا اینکه لیلی برخلاف میل جوزف باردار شد..و یه دفعه.. اصلا نفهمیدیم چی شد که يه دفعه همه چي بهم ريخت..ليلي اشفته شده بود. تعادلشو از دست داده
بود. چندبار با چاقو به جوزف صدمه زده بود.. جوزف از ترسش نادیا رو فرستاده پیش دنیل.. تمام مدت بارداري ليلي نادیا یا پیش من بود یا دنیل و افسون
درمونده گفت: تمام مدت بارداري بستري شده بود تا به
خودش و بچه آسیب نزنه اما...
سرشو پایین انداخت و گفت میبینی که... از اسایشگاه فرار میکنه.. به خودش و جوزف اسیب میزنه.. اصلا توي يه
لحظه از کنترل خارج میشه.
اشفته و با بغض سر تکون داد و پردرد گفت: دیگه نمیدونم
چیکار کنم.
اشکم جاري شد..
تند پاکش کردم
یاد یه چیزی افتادم و اروم گفتم اون شبی که دستت در
رفته بود. تصادف نکرده بودي نه؟
اروم سر بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد و وقتی اطمینان رو
توي
نگاهم دید ناچار و اروم گفت نه.
نفسمو بیرون دادم و گفتم: ليلي؟
اروم سر تکون داد و گفت باز داشت دیوونه بازي
میاورد..چند نفر مداخله کردن... درگیر شدم..
اخ خداا...
در
اون سلنا...
این جوزف و زنش
تنگي نفسش..
و خیلی چیزا که من نمیدونم.
اين زندگي چقدر دیگه داره به جیمز سخت میگیره؟ حقش این همه در و اشوب نیست. مثل نورا
جیمزم به اندازه اون بي گناه و مظلومه...
قلبم درد میکرد.
با بغض شديدي بينيمو بالا کشیدم و اروم دست رو شونه اش گذاشتم و تلخ گفتم تو مسئول حل مشکلات همه نيستي..گاهي بايد به فکر خودتم باشي..
خيلي درمونده گفت: هستم.. بهم نیاز دارن.
لرزون گفتم زندگیت..
تلخ گفت یه کثافته به تمام معناست نه؟
خودش میدونست
با بغض لبهامو به هم فشردم.
سرشو بلند کرد و نگام کرد.
جیمین اینایی که ديدي فقط يك هزارم اشوبیه که اطرافم در
جريانه.. واي خداا...
يعني بدتر از اینم هست؟
بهت زده و داغون پلک زدم و دستمو روي بازوش کشیدم. دستشو روي دستم گذاشت و فشردش و تلخ گفت: تموم
میشه..
اروم گفتم: مطمینم که میشه.
و دست آزادم رو روی بانداژ دستش گذاشتم و گفتم:یه
مسکن برات بیارم؟
گرفته
سر به نه تکون داد و دستمو فشرد و چشماشو بست
و نفس عمیق کشید.
لرزون و امیدوارانه :گفتم همه چی درست میشه..تو همه
چیزو درست میکنی.. من بهت ایمان دارم..
پوزخند زد و گفت: وقایع زندگی من درست نمیشن..فقط از يه واقعه به واقعه بعدي متنقل ميشن..
تلفن زنگ خورد.
دیدگاه ها (۳)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۷ (⁠♡)چشماشو محکم به هم فشرد ...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۸ (⁠♡)احساس گرسنگي شديدي ميک...

لایک و حمایت خیلی کمه یا اگه میخواهی با رمان جدیدم عوضش کنم

شروع رمان « عشق آغشته به خون »

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۵و با ذوق گفت:نمیدونم چی بگم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط