«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۷
بازوهامو درمونده و با بغض بغل کردم
یه
دفعه
در رو باز کرد.
سریع چرخیدم سمتش و زل زدم بهش.
براي اولين بار تیشرت مشکی و شلوار سرمه اي خونگي اشفته تنش بود ويه جوري به نظر میرسید.
اشکم جاري شد و خودمو جمع کردم و لرزون
گفتم میشه..میشه بیام تو؟
هول و ترسیده گفتم رو کاناپه بخوابم؟ هق هق خفه اي کردم و با خواهش گفتم به خدا قول میدم هیچ سر و صدايي نکنم قسم میخورم...فقط...فقط... دست سردمو به صورتم کشید و :گفتم نمیتونم برم بالا تو
رو خدا...
از شدت اضطراب و درد صدام و تنم به شدت میلرزید. نميدونم چي تو نگاهم میدید که اینطور ساکت و نرمش
کرده بود.
بدون حرف با نگاه خیره و عمیقی اروم خودشو کشید
بدون
کنار.
اه خيره و عميقي اروم خودشو کشید
تند دست رو صورتم کشیدم و رفتم داخل
اروم رفت تو اشپزخونه
یه جوري بود.
نگران زل زدم بهش.
صورتش مثل صورت من خیس عرق بود.
چشه ؟
حس کردم اونم خواب بد دیده
لیوان ابي براي خودش ریخت و خورد و بعد یه لیوان دیگه
ریخت.
عين بچه هایی که بترسن اروم و مظلوم روي مبل راحتي
خونه اش نشستم.
اشکام همین جور جاري بود.
لیوان رو آورد سمتم. با نگاه غمزدهاي نگاش کردم و از دستش گرفتم و همونجور خیره تو چشماش موندم که نگاهش رو جدا کرد
و بلند شد و انگار رفت تو اتاق.
هيچي نگفت..حتي يه کلمه.. بیحال و با بغض جرعه اي خوردم و با دستای لرزون روي میز گذاشتمش و اروم رو مبل دراز کشیدم و خودموگوله
کردم.
میترسیدم چشمامو ببندم و با تشویش به تاريکي خيره
بودم.
تا پتوي گرم و نرمي روم کشیده شد که دستم رو بالا بردم تا بیشتر رو خودم بکشمش که دستم به دستش برخورد کرد.
صدايي تو سرم پیچید رهام نکن
صداي..
تند به چشماش نگاه کردم.
جدي و ساکت بود.
اما صدا.. صداي تهیونگ بود..
خدایا ا..دارم دیوونه میشم.
با حلقه اشک تو چشمام در مونده بیشتر خودمو جمع کردم و چشمامو بستم تا از ترس و اشفتگیم کم کنم. اونقدر درمونده بودم که ناخوداگاه خيلي زود خوابم برد. تو خواب و بیدار حس کردم دستاي گرمي نرم موهامو رو کنار زد و روی پیشونیم قرار گرفت.
اروم زمزمه کرد چی تو چشماته؟
دست از روی پیشونیم کنار رفت.
بي اختيار اروم و خواب الود زمزمه کردم هیچ وقت رهات
نمیکنم..
و خواب وسوسه انگیز مجال بيداري و فهم بهم
نداد
و باز
منو با خودش برد
part ۱۴۷
بازوهامو درمونده و با بغض بغل کردم
یه
دفعه
در رو باز کرد.
سریع چرخیدم سمتش و زل زدم بهش.
براي اولين بار تیشرت مشکی و شلوار سرمه اي خونگي اشفته تنش بود ويه جوري به نظر میرسید.
اشکم جاري شد و خودمو جمع کردم و لرزون
گفتم میشه..میشه بیام تو؟
هول و ترسیده گفتم رو کاناپه بخوابم؟ هق هق خفه اي کردم و با خواهش گفتم به خدا قول میدم هیچ سر و صدايي نکنم قسم میخورم...فقط...فقط... دست سردمو به صورتم کشید و :گفتم نمیتونم برم بالا تو
رو خدا...
از شدت اضطراب و درد صدام و تنم به شدت میلرزید. نميدونم چي تو نگاهم میدید که اینطور ساکت و نرمش
کرده بود.
بدون حرف با نگاه خیره و عمیقی اروم خودشو کشید
بدون
کنار.
اه خيره و عميقي اروم خودشو کشید
تند دست رو صورتم کشیدم و رفتم داخل
اروم رفت تو اشپزخونه
یه جوري بود.
نگران زل زدم بهش.
صورتش مثل صورت من خیس عرق بود.
چشه ؟
حس کردم اونم خواب بد دیده
لیوان ابي براي خودش ریخت و خورد و بعد یه لیوان دیگه
ریخت.
عين بچه هایی که بترسن اروم و مظلوم روي مبل راحتي
خونه اش نشستم.
اشکام همین جور جاري بود.
لیوان رو آورد سمتم. با نگاه غمزدهاي نگاش کردم و از دستش گرفتم و همونجور خیره تو چشماش موندم که نگاهش رو جدا کرد
و بلند شد و انگار رفت تو اتاق.
هيچي نگفت..حتي يه کلمه.. بیحال و با بغض جرعه اي خوردم و با دستای لرزون روي میز گذاشتمش و اروم رو مبل دراز کشیدم و خودموگوله
کردم.
میترسیدم چشمامو ببندم و با تشویش به تاريکي خيره
بودم.
تا پتوي گرم و نرمي روم کشیده شد که دستم رو بالا بردم تا بیشتر رو خودم بکشمش که دستم به دستش برخورد کرد.
صدايي تو سرم پیچید رهام نکن
صداي..
تند به چشماش نگاه کردم.
جدي و ساکت بود.
اما صدا.. صداي تهیونگ بود..
خدایا ا..دارم دیوونه میشم.
با حلقه اشک تو چشمام در مونده بیشتر خودمو جمع کردم و چشمامو بستم تا از ترس و اشفتگیم کم کنم. اونقدر درمونده بودم که ناخوداگاه خيلي زود خوابم برد. تو خواب و بیدار حس کردم دستاي گرمي نرم موهامو رو کنار زد و روی پیشونیم قرار گرفت.
اروم زمزمه کرد چی تو چشماته؟
دست از روی پیشونیم کنار رفت.
بي اختيار اروم و خواب الود زمزمه کردم هیچ وقت رهات
نمیکنم..
و خواب وسوسه انگیز مجال بيداري و فهم بهم
نداد
و باز
منو با خودش برد
- ۷۵۷
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط