P1
P1
چراغ قوه رو روشن کردم((۵ شرور، قصه ای که توی همه کتابای کمیک بود. این روزا حسابی معروف بود، فیلما و کتاباش. اولینشون ایزاک عه، یه داوینچی، اون دستگاه های خیلی عجیبی میسازه. موهای مشکی و فرفریش، اون عجیبه. دومی لوکی عه، این یکی کمیک تر از همس، یه آدم غیر عادی با قدرت هایی مهم ترینشون سفر در زمانه، چشمای سبز و موهای قهوه ای روشنش. هویت اونو نشون میده. سومی هنری عه، یا شماره یک یا وکنا! اون اسمای مختلفی داره بلوند و قد بلند و قدرت های عجیبی که از عناصر میگیره. دیمن سالتور پنجمی عه اون قوی ترین خوناشامه ((کاترین: آره جون عمت😂)) دندونا و موهای مشکیه که باعث میشه دخترا بگن فوقالعادس. و پنجمی تام ریدل، عجیب و ساکت و خرخون. اونا باهم میجنگن تا ببینن کی فرمانروایی کل دنیا رو به دست میگیره. آیا ایزاک قراره دنیا رو با ماشین ها از نو بسازه؟ یا دیمن خورشید رو خاموش کنه؟ هنری دنیا رو از عنکبوت پر کنه؟ یا تام از مار؟ یا لوکی دایناسور هارو بین ما میاره. ))
ناتالی چراغ قوه رو قاپید. ((و اینکه میا کدومو انتخاب میکنه تا باهاش تا آخر عمر خوشبخت بشه؟ ))
همه میخندن و من چراغ قوه رو میقاپم((ولی بر عکس دوستام من علاقه ای به داستان ساختن با شخصیت های خیالی تو ذهنم ندارم. ))
آدلا ((خب اگه بخوای یکی رو براداری چی؟ ))
_((خب من دیمن به میدهم به تو که هر سال هالوین خوناشام میشی. و خدا میدونه چرا دی اس توی امضاته؟ ایزاک رو به لیا. تام رو با ناتالی. هنری رو به مکسین و به اما لوکی رو میدهم. ))
بچه ها رفتن در اتاقو بستم و روی تختم به خواب رفتم. چشمامو باز کردم. حس حرکت داشتم، حس دستایی حلقه شده دورم. بوی لذت بخشی. چشمامو باز نکردم، خسته بودم. احتمالا یه خوابه و دوباره بخوابیم.
بیدار شدم. چی من کجام تو بغل یه پسر خب این یه خوابه.
پسر نفس گرفت، میخواست طولانی حرف بزنه ((تو خواب نیستی و این واقعیه و بله من یه شخصیت واقعی ام و ام همین. ))
با تعجب پرسیدم((تو کی هستی؟ ))
جواب داد: (( دیمن. سالاتور. ))
سریع گفتم ((تو دیوونه ای! ))
دیمن: ((مدرسه ۱ ساعت دیگه شروع میشه. ))
دستمو گرفت و به سمت پرده برد و پرده رو کشید انگشترش رو در آورد و انگشتش رو زیر نو گرفت. توی سوختی اومد. عقب کشیدمش (( خب اگه واقعا اون باشی این کارو نمیکنی، یه راه برای فهمیدنش هست. )) در کیفی که همیشه دور کمرم بود رو باز کردم و یه سوزن در آوردم. وقتی خواستم روی انگشتم بگذارمش از دستم گرفتش دیمن: ((اوه نه اون کارو نکن دیوونه ای دختر؟ داشتی خودتو به کشتن میدادی؟ ))
پرسیدم((میخواستی منو بکشی؟ ))
بعد یه دقه به خودم اومدم. ((دیمن. من چرا اینجام؟ )) خندید (( کوچولو. تو مال منی. ))
عقب رفتم. ((چی؟ )) دیمن:((خیلی خب ببین تو خیلی کیوتی و منو اون ۴ تا احمق یجورایی ام فعلا که مال منی.! )) ابرومو بالا انداختم((همیشه مطمئن بودم یه داستانید. ))
دیمن در کوکا اش رو باز کرد. ((آره خب بودیم. علاقه ای به صحبت دربارش ندارم.)) و قدرتی از نوشابه اش خورد. منم دومین نوشابه رو برداشتم((بانو کاترین چی؟ و الینا؟ )) دیمن سرشو تکون داد. ((علاقه ای به صحبت راجع به عشق سابقم رو هم ندارم! در ضمن اونی که تو دیدی اشتباه بود الینا اصلا سمت من نیومد. الان پیش اسفن عه. )) از هیجان دستمو رو شونش گذاشتم.((بچه هم دارن؟ )) دیمن سرشو خم کرد.((دیمن یبار بهش گفت و خب الینا تا ۴ ماه هر روز میزدش! صبر کن مند تو چی؟ )) اخم کردم و ولش کردم.((حرفشم نزن. )) دیمن نفس آرومی کشید((آها خدارو شکر تنها جایی که منو اون ۴ تا احمق ام نظریم همینه. آخه ونگونگ یه... )) پریدم وسط حرفش.((فتم به باهم بودنمون فکر نکن.))
نوشابه که تموم شد رو انداخت دور:((مدرسه دیرتر نشه روز آخره. )) و دویدم.
دیمن دنبالم اومد ((خودم میبرمت.))
بله بله من علاقه بسیاری به ترکیب کردن شخصیت های خیالی دارم.
از یوتیوب فارسی بنویسم؟ میدونم سم میشه ولی حالا.
پارت بعد =۱۵ تا لایک
چراغ قوه رو روشن کردم((۵ شرور، قصه ای که توی همه کتابای کمیک بود. این روزا حسابی معروف بود، فیلما و کتاباش. اولینشون ایزاک عه، یه داوینچی، اون دستگاه های خیلی عجیبی میسازه. موهای مشکی و فرفریش، اون عجیبه. دومی لوکی عه، این یکی کمیک تر از همس، یه آدم غیر عادی با قدرت هایی مهم ترینشون سفر در زمانه، چشمای سبز و موهای قهوه ای روشنش. هویت اونو نشون میده. سومی هنری عه، یا شماره یک یا وکنا! اون اسمای مختلفی داره بلوند و قد بلند و قدرت های عجیبی که از عناصر میگیره. دیمن سالتور پنجمی عه اون قوی ترین خوناشامه ((کاترین: آره جون عمت😂)) دندونا و موهای مشکیه که باعث میشه دخترا بگن فوقالعادس. و پنجمی تام ریدل، عجیب و ساکت و خرخون. اونا باهم میجنگن تا ببینن کی فرمانروایی کل دنیا رو به دست میگیره. آیا ایزاک قراره دنیا رو با ماشین ها از نو بسازه؟ یا دیمن خورشید رو خاموش کنه؟ هنری دنیا رو از عنکبوت پر کنه؟ یا تام از مار؟ یا لوکی دایناسور هارو بین ما میاره. ))
ناتالی چراغ قوه رو قاپید. ((و اینکه میا کدومو انتخاب میکنه تا باهاش تا آخر عمر خوشبخت بشه؟ ))
همه میخندن و من چراغ قوه رو میقاپم((ولی بر عکس دوستام من علاقه ای به داستان ساختن با شخصیت های خیالی تو ذهنم ندارم. ))
آدلا ((خب اگه بخوای یکی رو براداری چی؟ ))
_((خب من دیمن به میدهم به تو که هر سال هالوین خوناشام میشی. و خدا میدونه چرا دی اس توی امضاته؟ ایزاک رو به لیا. تام رو با ناتالی. هنری رو به مکسین و به اما لوکی رو میدهم. ))
بچه ها رفتن در اتاقو بستم و روی تختم به خواب رفتم. چشمامو باز کردم. حس حرکت داشتم، حس دستایی حلقه شده دورم. بوی لذت بخشی. چشمامو باز نکردم، خسته بودم. احتمالا یه خوابه و دوباره بخوابیم.
بیدار شدم. چی من کجام تو بغل یه پسر خب این یه خوابه.
پسر نفس گرفت، میخواست طولانی حرف بزنه ((تو خواب نیستی و این واقعیه و بله من یه شخصیت واقعی ام و ام همین. ))
با تعجب پرسیدم((تو کی هستی؟ ))
جواب داد: (( دیمن. سالاتور. ))
سریع گفتم ((تو دیوونه ای! ))
دیمن: ((مدرسه ۱ ساعت دیگه شروع میشه. ))
دستمو گرفت و به سمت پرده برد و پرده رو کشید انگشترش رو در آورد و انگشتش رو زیر نو گرفت. توی سوختی اومد. عقب کشیدمش (( خب اگه واقعا اون باشی این کارو نمیکنی، یه راه برای فهمیدنش هست. )) در کیفی که همیشه دور کمرم بود رو باز کردم و یه سوزن در آوردم. وقتی خواستم روی انگشتم بگذارمش از دستم گرفتش دیمن: ((اوه نه اون کارو نکن دیوونه ای دختر؟ داشتی خودتو به کشتن میدادی؟ ))
پرسیدم((میخواستی منو بکشی؟ ))
بعد یه دقه به خودم اومدم. ((دیمن. من چرا اینجام؟ )) خندید (( کوچولو. تو مال منی. ))
عقب رفتم. ((چی؟ )) دیمن:((خیلی خب ببین تو خیلی کیوتی و منو اون ۴ تا احمق یجورایی ام فعلا که مال منی.! )) ابرومو بالا انداختم((همیشه مطمئن بودم یه داستانید. ))
دیمن در کوکا اش رو باز کرد. ((آره خب بودیم. علاقه ای به صحبت دربارش ندارم.)) و قدرتی از نوشابه اش خورد. منم دومین نوشابه رو برداشتم((بانو کاترین چی؟ و الینا؟ )) دیمن سرشو تکون داد. ((علاقه ای به صحبت راجع به عشق سابقم رو هم ندارم! در ضمن اونی که تو دیدی اشتباه بود الینا اصلا سمت من نیومد. الان پیش اسفن عه. )) از هیجان دستمو رو شونش گذاشتم.((بچه هم دارن؟ )) دیمن سرشو خم کرد.((دیمن یبار بهش گفت و خب الینا تا ۴ ماه هر روز میزدش! صبر کن مند تو چی؟ )) اخم کردم و ولش کردم.((حرفشم نزن. )) دیمن نفس آرومی کشید((آها خدارو شکر تنها جایی که منو اون ۴ تا احمق ام نظریم همینه. آخه ونگونگ یه... )) پریدم وسط حرفش.((فتم به باهم بودنمون فکر نکن.))
نوشابه که تموم شد رو انداخت دور:((مدرسه دیرتر نشه روز آخره. )) و دویدم.
دیمن دنبالم اومد ((خودم میبرمت.))
بله بله من علاقه بسیاری به ترکیب کردن شخصیت های خیالی دارم.
از یوتیوب فارسی بنویسم؟ میدونم سم میشه ولی حالا.
پارت بعد =۱۵ تا لایک
- ۳۷۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط