{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنم

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنم
دست و آغوش «تو» را عالے تجسّم مےڪنم

با «تو» من تصویرِ زیباےِ شب و آیینہ‌ام
در منے هر روز با عشقم تڪلّم مےڪنم

در تمام شهر حرف اُفتاده، که من دیوانہ‌ام
با خیالت چون خوشم تنها تبسّم مےڪنم

انحصارے مےشوم ،شڪ مےڪنم، غُر مےزنم
یا حسادت مےڪنم گاهے تَرحّم مےڪنم

راستے ....حقِّ مرا در عاشقے معلوم ڪن
من ڪہ خود را سوژه‌ےِ اشعارِ مردم مےڪنم

باز ڪردم چشم را حالا ببین رسوا منم
من ڪہ آغوشِ«تو»راعالے تجسّم مےڪنم.
دیدگاه ها (۴)

لبخند تو در چشم من انگار شراب است..... این شاعر عاشق...به هم...

تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شدتا که دیدم روی خندانت،نمی...

میشود در غزلم باز مخاطب باشی؟همچو مهتاب در این برکه مرتب باش...

به امید دیدنت خدا خداخواهم کردخواب و بیدار تو را بازصدا خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط