چندپارتی
چندپارتی
توروز تولد منو فراموش کردی!
چند روزی بود که تام ریدل کلی کار روی سرش ریخته بود و اصلا تایم نداشت.
و ا/ت هم به این موضوع عادت کرده بود.
یک روز عادی که تام توی دفتر کارش بود و داشت با برگه ها بازی میکرد؛
ا/ت با در زدن وارد اتاق شد:تام؟امروز وقت داری؟میتونیم باهم بریم بیرون؟
تام که خیلی کلافه بود سرد بهش گفت:نه!مگه نمیبینی کار دارم مزاحم تمرکزم نشو.
ا/ت با ناراحتی و نا امیدی از اتاق رفت بیرون.
《یعنی چی؟واقعا اون یادش رفته که فردا تولد منه؟》
با کلی سوال تو ذهنش رفت تو اتاقش و بالاخره خوابش برد.
اما...
متوجه بالا پایین شدن تخت نشد.
یعنی تام بازم برای خواب به
اتاق نیومده.
بلند شد؛دید شب شده.
رفت یه لیوان اب خورد دید که تام داره میره بیرون.
ازش پرسید:تام کجا میری؟
تام جواب داد که:یه کار مهم پیش اومده شب منتظر من نمون
و رفت.
ا/ت بغضش گرفت رفت توی اتاقش.
بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن
توروز تولد منو فراموش کردی!
چند روزی بود که تام ریدل کلی کار روی سرش ریخته بود و اصلا تایم نداشت.
و ا/ت هم به این موضوع عادت کرده بود.
یک روز عادی که تام توی دفتر کارش بود و داشت با برگه ها بازی میکرد؛
ا/ت با در زدن وارد اتاق شد:تام؟امروز وقت داری؟میتونیم باهم بریم بیرون؟
تام که خیلی کلافه بود سرد بهش گفت:نه!مگه نمیبینی کار دارم مزاحم تمرکزم نشو.
ا/ت با ناراحتی و نا امیدی از اتاق رفت بیرون.
《یعنی چی؟واقعا اون یادش رفته که فردا تولد منه؟》
با کلی سوال تو ذهنش رفت تو اتاقش و بالاخره خوابش برد.
اما...
متوجه بالا پایین شدن تخت نشد.
یعنی تام بازم برای خواب به
اتاق نیومده.
بلند شد؛دید شب شده.
رفت یه لیوان اب خورد دید که تام داره میره بیرون.
ازش پرسید:تام کجا میری؟
تام جواب داد که:یه کار مهم پیش اومده شب منتظر من نمون
و رفت.
ا/ت بغضش گرفت رفت توی اتاقش.
بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن
- ۴۰۰
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط