تک پارتی/چند پارتی جیمین شیییی🎀💗
تک پارتی/چند پارتی جیمین شیییی🎀💗
موچی کوشولو 🫐🍙
(اسمه ات رو میزارم یجی کمبود اسم دارم خو)
روی یکی از تخت های اتاق جعبه کمک های اولیه رو آورد و شروع کرد ب پانسمان کردن زخم ها بهش خیره شدم واقعا زیبا بود مرد رویاهام می خوام برای همیشه واسه خودم باشه....آخ
-الان تموم میشه
بهش خیره بودم ک بعد از کارش بهم خیره شد بعد چند دیقه ک حسابش از دستم در رفته بود ب خودم اومدم بلند شدم و
+ممنون بابت کمکت
-این کارو برای تو نکردم برای اینکه دِینی بهت نداشته باشم این کار رو کردم خب؟
ایش مردیکه مغرور جذاب چیز نه زشت از حق نگذریم واقعا موچی کاکائویی بد اخلاقه
پرش زمانی
زمان گزشت الان زنگ تفریح دوم هستش کله کلاس تاریخ فکرم مشغول بود چجوری موجی رو ماله خودم کنم و آخر سر ب ی ایده رسیدم باید مخشو میزدم اره...ولی چجوری؟!....
با هزاران نقشه و این چرت پرتا بلاخره نقشم کامل شد
+موچی کاکائویی من آماده باش چون قراره برای خوده خودم بشی😈
زمان گذشت(غذا خوری)
یجی نفس عمیقی کشید و گفت اللن وقتشه با سرعت رفت سمت جیمین و تقریبا نزدیکاش بود که پاش پیچ خورد و مثلا خانم خورد زمین
+اااااایییییی پاهاممممممم اخخخخخخ
بیشتر پسرا دوره دختر جمع شده بودن و نگران بهش خیره شده بودن ولی موچی کاکائویی هیچ ری اکشنی نشون نداد و دختر هم داشت نگاش می کرد
+اهههه برید اونور من خوبم
+خب نوبت نقشه B
غداش رو از آشپز مدرسه گرفت و رفت سمت میز پسر و مثلا افتاد زمین و باز هم بچه ها دورش جمع شدن ولی پسر هیچ ری اکشنی نشون نداد
دختر پوففف کلافه ای کشید و با حرص نشست رو صندلی که فقط ی میز با پسر فاصله داشت
تو این مدت دوستش تماشا گر مخزنی دوستش بود (تا اونجایی که یادمه دوستی معرفی نکردم کردم؟)
مینجی همون طور که در گیر کار های پروژش بود گفت
×به به میبینم که موچی کاکائوییت خیلی پا داده
+رو زخمام نمک نریز مینجی
×اوه ببخشید
+دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه تو ایده ای داری
×برو بهش بگو موچی کاکائوییم میشی
+اره اونم ردم کنه و تا آخر عمرم از دور تماشا کنم و حسرت بخورم
×خب میشه گفت کل حداقل گفتی و تو حسرت نیستی مگه بده؟
+معلومه که بده
×بیخیال بابا
+آخه من چه گناهی کردم که نمی تونم به خواسته هام برسم(کیوت)
بعد از این جمله سرش رو گذاشت رو میز به طور خیلی کیوتی موهای لختش ریخت رو صورتش و ی نمایش خیلی کیوتی ب جا گذاشت
و اما پسر داستان از همون اول کارای کیوت دختر رو زیر نظر طوری که کسی نفهمه خنده های ریزی میزد وقتی کتابش تموم شد بلند شد و به طرف دختر رفت و مچه دستش رو گرفت و برد ب قشنگ ترین قسمت، درسه جایی که درختای زیبایی داشت و انگار طبیعت بود
رو به روی دختر وایساد و گفت
موچی کوشولو 🫐🍙
(اسمه ات رو میزارم یجی کمبود اسم دارم خو)
روی یکی از تخت های اتاق جعبه کمک های اولیه رو آورد و شروع کرد ب پانسمان کردن زخم ها بهش خیره شدم واقعا زیبا بود مرد رویاهام می خوام برای همیشه واسه خودم باشه....آخ
-الان تموم میشه
بهش خیره بودم ک بعد از کارش بهم خیره شد بعد چند دیقه ک حسابش از دستم در رفته بود ب خودم اومدم بلند شدم و
+ممنون بابت کمکت
-این کارو برای تو نکردم برای اینکه دِینی بهت نداشته باشم این کار رو کردم خب؟
ایش مردیکه مغرور جذاب چیز نه زشت از حق نگذریم واقعا موچی کاکائویی بد اخلاقه
پرش زمانی
زمان گزشت الان زنگ تفریح دوم هستش کله کلاس تاریخ فکرم مشغول بود چجوری موجی رو ماله خودم کنم و آخر سر ب ی ایده رسیدم باید مخشو میزدم اره...ولی چجوری؟!....
با هزاران نقشه و این چرت پرتا بلاخره نقشم کامل شد
+موچی کاکائویی من آماده باش چون قراره برای خوده خودم بشی😈
زمان گذشت(غذا خوری)
یجی نفس عمیقی کشید و گفت اللن وقتشه با سرعت رفت سمت جیمین و تقریبا نزدیکاش بود که پاش پیچ خورد و مثلا خانم خورد زمین
+اااااایییییی پاهاممممممم اخخخخخخ
بیشتر پسرا دوره دختر جمع شده بودن و نگران بهش خیره شده بودن ولی موچی کاکائویی هیچ ری اکشنی نشون نداد و دختر هم داشت نگاش می کرد
+اهههه برید اونور من خوبم
+خب نوبت نقشه B
غداش رو از آشپز مدرسه گرفت و رفت سمت میز پسر و مثلا افتاد زمین و باز هم بچه ها دورش جمع شدن ولی پسر هیچ ری اکشنی نشون نداد
دختر پوففف کلافه ای کشید و با حرص نشست رو صندلی که فقط ی میز با پسر فاصله داشت
تو این مدت دوستش تماشا گر مخزنی دوستش بود (تا اونجایی که یادمه دوستی معرفی نکردم کردم؟)
مینجی همون طور که در گیر کار های پروژش بود گفت
×به به میبینم که موچی کاکائوییت خیلی پا داده
+رو زخمام نمک نریز مینجی
×اوه ببخشید
+دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه تو ایده ای داری
×برو بهش بگو موچی کاکائوییم میشی
+اره اونم ردم کنه و تا آخر عمرم از دور تماشا کنم و حسرت بخورم
×خب میشه گفت کل حداقل گفتی و تو حسرت نیستی مگه بده؟
+معلومه که بده
×بیخیال بابا
+آخه من چه گناهی کردم که نمی تونم به خواسته هام برسم(کیوت)
بعد از این جمله سرش رو گذاشت رو میز به طور خیلی کیوتی موهای لختش ریخت رو صورتش و ی نمایش خیلی کیوتی ب جا گذاشت
و اما پسر داستان از همون اول کارای کیوت دختر رو زیر نظر طوری که کسی نفهمه خنده های ریزی میزد وقتی کتابش تموم شد بلند شد و به طرف دختر رفت و مچه دستش رو گرفت و برد ب قشنگ ترین قسمت، درسه جایی که درختای زیبایی داشت و انگار طبیعت بود
رو به روی دختر وایساد و گفت
- ۱۱.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط