ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۷
اما قلبم خيلي سنگين بود.. داغون زار زدم نيكول سرمو تو بغل کشیدم حیمین لطفا... داغون با گریه زمزمه کردم باید بیدار شی دارم آتیش میگیرم. تو که انقدر بي رحم نبودي.. اما نمیشنید اصلا نمیدونم چطور شب رو صبح کردم. دائم و بي اختيار اشکم جاري ميشد. معده ام میسوخت و با وجود اصرارهاي شديد فرد و نیکول هيچي نمیتونستم بخورم. حتی اب هم از گلوم پایین نمیرفت. نمیتونستم از جلوی در اتاق جیمین تكون بخورم.. هر لحظه بي قرار و نگران و دلتنگ نگاش میکردم هوا تازه روشن شده بود که پرستار رفت تو اتاقش تا سرمش رو عوض کنه و پرده اتاقش رو کشید و دیدم رو سد کرد. کلافه و نگران چشمام بستم نيكول و فرد گرفته و مضطرب نگام میکردن.. پرستاره اومد بیرون فرد تند بلند شد و گفت خانوم پرستار.. حالش چطوره؟ میشه دیدش؟ پرستار -بله... میشه... امروز حالش خیلی بهتره.. تازه بیدار شده اخ.. به زور نفسم رو بیرون دادم. خداروشکر... پرستار اگه میخواین یه دقیقه میتونین برین پیشش.. ولي خسته اش نكنين. نیکول با ذوق گفت چشم....مرسی و تند بازومو کشید و گفت بیا الا.. لرزون بازومو از دستش بیرون کشیدم و خسته گفتم شما برین.من. بيجون دستمو به صورتم کشیدم و گفت: من بعد میام.. نیکول گرفته به فرد نگاه کرد تکون داد که فرد سري يعني راحت بذارتم و رفت سمت اتاق جیمین و نیکولم پشتش. بي قرار و با ضربان قلب خیلی شدید اروم رفتم جلوي در نيمه باز اتاق وایستادم و داغون زل زدم بهش. اخ.. چشماي قشنگ و خسته اش نیمه باز بود و گرفته و بیحال به بچه ها
چشماي قشنگ نگاه میکرد. خسته اش نیمه باز بود و گرفته و به بچه ها اشک تو چشمام حلقه زد. نیکول با چشمای اشکیش لبخند زد و پیشونی داداشش رو بوسید و درمونده :گفت داداشي..خوبی؟ حس کردم جیمین فقط پلک زد. فرد با غم دست به موهای رفیقش کشید و داغون گفت: تو که کشتی ما رو رفيق.. جیمین اروم دستش رو بیحال یه کم بلند کردم فرد تند دستش رو گرفت و گفت: جانم جانم داداش چيزي ميخواي؟ جیمین درمونده به زور با اون يكي دستش ماسکش رو پایین آورد و به زور و با صداي خيلي خفه و پردردي زمزمه کرد: الاي من.. یخ زدم و لرز خيلي شديدي به تنم افتاد و اشکم جاري شد. به زور گفت: حالش خوبه؟ حتي الانم... نگران من بود.. چطور میتونستم این همه حس رو ندید بگیرم؟ فرد پردرد و تلخ لبخند زد و اروم به من نگاه کرد و تلخ و با بغض گفت: خوبه.. اشفته سرشو تکون داد و گفت همین دیروز دیدمش..گفت بهت بگم خيلي.. به زور قدمي جلو رفتم و خودم ادامه اش دادمش دوستت دارم نامرد.. يهو سر جیمز چرخید سمتم و خیلی بهت زده و ترسیده و شوکه نگام کرد. اشک تو چشمام حلقه زد.
( فصل سوم ) پارت ۵۷۷
اما قلبم خيلي سنگين بود.. داغون زار زدم نيكول سرمو تو بغل کشیدم حیمین لطفا... داغون با گریه زمزمه کردم باید بیدار شی دارم آتیش میگیرم. تو که انقدر بي رحم نبودي.. اما نمیشنید اصلا نمیدونم چطور شب رو صبح کردم. دائم و بي اختيار اشکم جاري ميشد. معده ام میسوخت و با وجود اصرارهاي شديد فرد و نیکول هيچي نمیتونستم بخورم. حتی اب هم از گلوم پایین نمیرفت. نمیتونستم از جلوی در اتاق جیمین تكون بخورم.. هر لحظه بي قرار و نگران و دلتنگ نگاش میکردم هوا تازه روشن شده بود که پرستار رفت تو اتاقش تا سرمش رو عوض کنه و پرده اتاقش رو کشید و دیدم رو سد کرد. کلافه و نگران چشمام بستم نيكول و فرد گرفته و مضطرب نگام میکردن.. پرستاره اومد بیرون فرد تند بلند شد و گفت خانوم پرستار.. حالش چطوره؟ میشه دیدش؟ پرستار -بله... میشه... امروز حالش خیلی بهتره.. تازه بیدار شده اخ.. به زور نفسم رو بیرون دادم. خداروشکر... پرستار اگه میخواین یه دقیقه میتونین برین پیشش.. ولي خسته اش نكنين. نیکول با ذوق گفت چشم....مرسی و تند بازومو کشید و گفت بیا الا.. لرزون بازومو از دستش بیرون کشیدم و خسته گفتم شما برین.من. بيجون دستمو به صورتم کشیدم و گفت: من بعد میام.. نیکول گرفته به فرد نگاه کرد تکون داد که فرد سري يعني راحت بذارتم و رفت سمت اتاق جیمین و نیکولم پشتش. بي قرار و با ضربان قلب خیلی شدید اروم رفتم جلوي در نيمه باز اتاق وایستادم و داغون زل زدم بهش. اخ.. چشماي قشنگ و خسته اش نیمه باز بود و گرفته و بیحال به بچه ها
چشماي قشنگ نگاه میکرد. خسته اش نیمه باز بود و گرفته و به بچه ها اشک تو چشمام حلقه زد. نیکول با چشمای اشکیش لبخند زد و پیشونی داداشش رو بوسید و درمونده :گفت داداشي..خوبی؟ حس کردم جیمین فقط پلک زد. فرد با غم دست به موهای رفیقش کشید و داغون گفت: تو که کشتی ما رو رفيق.. جیمین اروم دستش رو بیحال یه کم بلند کردم فرد تند دستش رو گرفت و گفت: جانم جانم داداش چيزي ميخواي؟ جیمین درمونده به زور با اون يكي دستش ماسکش رو پایین آورد و به زور و با صداي خيلي خفه و پردردي زمزمه کرد: الاي من.. یخ زدم و لرز خيلي شديدي به تنم افتاد و اشکم جاري شد. به زور گفت: حالش خوبه؟ حتي الانم... نگران من بود.. چطور میتونستم این همه حس رو ندید بگیرم؟ فرد پردرد و تلخ لبخند زد و اروم به من نگاه کرد و تلخ و با بغض گفت: خوبه.. اشفته سرشو تکون داد و گفت همین دیروز دیدمش..گفت بهت بگم خيلي.. به زور قدمي جلو رفتم و خودم ادامه اش دادمش دوستت دارم نامرد.. يهو سر جیمز چرخید سمتم و خیلی بهت زده و ترسیده و شوکه نگام کرد. اشک تو چشمام حلقه زد.
- ۱.۲k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط