ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۹
لرزون گفتم: چرا منو کشیدي تو اين بازي؟ سرفه زد و به زور گفت: الا... خشن و با درد :گفتم من باید بفهمم تو چته..دیگه بسمه.. شدید سرفه زد. و خواستم برم بیرون که یه دفعه داغون دستشو به سینه اش گرفت. وحشت زده دویدم سمتش و با نفس مقطع به زور و ترسیده گفتم:جیمین.. داغون و خیره بهم دراز کشید. هول با دستاي لرزون ماسك رو روی صورتش گذاشتم.. همونجور نگام کرد. خیره به چشماي قشنگش زدم زیر گریه و پردرد گفتم:خيلي بي رحمي.. لرزون دستمو گرفت. با عشق دستشو فشردم و زمزمه کردم: جانم دستمو اروم روي قلب خودش فشرد. دستم داشت آتیش میگرفت گذاشت دست خودشم روي دستم با بغض به دستش نگاه کردم و به زور لبخند زدم. به زور از زیر ماسك :گفت برو دنبال زندگیت الا... تلخ و محکم سر به نه تکون دادم و گفتم من هیچ جا نمیرم جیمین..هیچ جا... کلافه و بيجون پلک زد. تلخ گفتم هیچ کدوم از اموالاتم نمیخوام ناامیدانه و تلخ نگام کرد. با بغض :گفتم من اینجا وایمیستم تا همه چیز رو بفهمم..همه چیز رو جیمین.. دست آزادش رو گرفتم و روی قلب خودم گذاشتم و پردرد گفتم:تا قلبم بزنه کنارت وایمیستم جیمین به خدا تكون نمیخورم تا دردتو بفهمم و درمونش کنم و اشکم جاري شد. پردرد دستشو از دستم بیرون کشید. به زور نفس عمیق کشید و دستش رو بالا تر کشید و پلاک گردنبند برفم رو نوازش کرد. از بغض چونه ام لرزید و لبخند زدم درمونده به چشمام نگاه کرد. با محبت :گفتم با این همه راز داری و فرار و سکوت تو چیکار کنم
با محبت گفتم با این همه راز داری و فرار و سکوت تو چیکار کنم جیمین ترینر؟ به چشمای خیره اش نگاه کردم که قفل بود تو چشمام و داغون گفتم شایدم باید بگم.. جیمین دوناتو ترينر..نه؟ يه چيزي توي نگاهش فرو ریخت و نفساش خيلي سنگين و ترسيده شد. داغون سر تکون دادم و گفتم هیس... اروم. الان فقط میخوام بشنوم چرا اینجایی.. فقط درد تو مهمه برام..فقط تو.. با نگاه شکسته و پردردي به زور ماسك رو از دهنش کنار زد و :گفت برو الا این درد نابودت میکنه تلخ گفتم سکوت تو داره نابودم میکنه با بغض گفت: ندونستنش یه درده.. ولي دونستنش هزار درد.. قلب... کوچولوت میشکنه... اشکم جاري شد و گفتم گاهی لازم قلب آدما با حقیقت بشکنه..و من.. دستمو روي قلبش فشردم و گفتم میخوام قلبم به دست تو بشکنه..میخوام تو برام بگي اشک تو چشماش جمع شد و گفت : نفسم.. یاریم... نمیکنه..بمون کنارم تا به زور و عمیق پلک زد و گفت: مسكن.. و چشماشو بست و این دفعه خیلی سخت بازش کرد تند گفتم باشه...باشه... ماسك رو روي دهنش کشیدم و گفتم من از کنارت تکون نمیخورم. کنارتم..
( فصل سوم ) پارت ۵۷۹
لرزون گفتم: چرا منو کشیدي تو اين بازي؟ سرفه زد و به زور گفت: الا... خشن و با درد :گفتم من باید بفهمم تو چته..دیگه بسمه.. شدید سرفه زد. و خواستم برم بیرون که یه دفعه داغون دستشو به سینه اش گرفت. وحشت زده دویدم سمتش و با نفس مقطع به زور و ترسیده گفتم:جیمین.. داغون و خیره بهم دراز کشید. هول با دستاي لرزون ماسك رو روی صورتش گذاشتم.. همونجور نگام کرد. خیره به چشماي قشنگش زدم زیر گریه و پردرد گفتم:خيلي بي رحمي.. لرزون دستمو گرفت. با عشق دستشو فشردم و زمزمه کردم: جانم دستمو اروم روي قلب خودش فشرد. دستم داشت آتیش میگرفت گذاشت دست خودشم روي دستم با بغض به دستش نگاه کردم و به زور لبخند زدم. به زور از زیر ماسك :گفت برو دنبال زندگیت الا... تلخ و محکم سر به نه تکون دادم و گفتم من هیچ جا نمیرم جیمین..هیچ جا... کلافه و بيجون پلک زد. تلخ گفتم هیچ کدوم از اموالاتم نمیخوام ناامیدانه و تلخ نگام کرد. با بغض :گفتم من اینجا وایمیستم تا همه چیز رو بفهمم..همه چیز رو جیمین.. دست آزادش رو گرفتم و روی قلب خودم گذاشتم و پردرد گفتم:تا قلبم بزنه کنارت وایمیستم جیمین به خدا تكون نمیخورم تا دردتو بفهمم و درمونش کنم و اشکم جاري شد. پردرد دستشو از دستم بیرون کشید. به زور نفس عمیق کشید و دستش رو بالا تر کشید و پلاک گردنبند برفم رو نوازش کرد. از بغض چونه ام لرزید و لبخند زدم درمونده به چشمام نگاه کرد. با محبت :گفتم با این همه راز داری و فرار و سکوت تو چیکار کنم
با محبت گفتم با این همه راز داری و فرار و سکوت تو چیکار کنم جیمین ترینر؟ به چشمای خیره اش نگاه کردم که قفل بود تو چشمام و داغون گفتم شایدم باید بگم.. جیمین دوناتو ترينر..نه؟ يه چيزي توي نگاهش فرو ریخت و نفساش خيلي سنگين و ترسيده شد. داغون سر تکون دادم و گفتم هیس... اروم. الان فقط میخوام بشنوم چرا اینجایی.. فقط درد تو مهمه برام..فقط تو.. با نگاه شکسته و پردردي به زور ماسك رو از دهنش کنار زد و :گفت برو الا این درد نابودت میکنه تلخ گفتم سکوت تو داره نابودم میکنه با بغض گفت: ندونستنش یه درده.. ولي دونستنش هزار درد.. قلب... کوچولوت میشکنه... اشکم جاري شد و گفتم گاهی لازم قلب آدما با حقیقت بشکنه..و من.. دستمو روي قلبش فشردم و گفتم میخوام قلبم به دست تو بشکنه..میخوام تو برام بگي اشک تو چشماش جمع شد و گفت : نفسم.. یاریم... نمیکنه..بمون کنارم تا به زور و عمیق پلک زد و گفت: مسكن.. و چشماشو بست و این دفعه خیلی سخت بازش کرد تند گفتم باشه...باشه... ماسك رو روي دهنش کشیدم و گفتم من از کنارت تکون نمیخورم. کنارتم..
- ۷۶۱
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط