ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۶
اي خدا!... بسه پنهون کاري.. فرد چشماشو بست و تلخ گفت گفتنش از زبون جیمینه که ارومت میکنه الا.. باور کن... سرشو تکون داد و گفت باید خودش بگه تا شاید با بغض گفت خودشم اروم شه. پردرد چشمامو بستم و صورتمو توی دستام گرفتم. قلبم خرد شده بود. دلشوره این حال بد جیمز داشت از پا درم میاورد. عین یه بچه شده بودم. گنگ و گیج.. داغون و اشفته.. اصلا.. نمیفهمیدم چه خبره و چی به سر جیمین اومده..
نمیفهمیدم چه خبره و به سر جیمین اومده... اما... جیمین من قويه... گلومو با دستم فشردم تا شاید بتونم بدون درد نفس بکشم. جیمین من خيلي قويه.. هرچي که شده باشه باز سرپا میشه.. باید بشه.. چونه ام لرزید. قرار و پردرد تو راهرو قدم زدم هی از اینور میرفتم اونور و هي از اونور به اینور مشکل ریه هاش چیه؟ چیه که اینطور زمینش زده؟ چیا رو نمیدونم خداا؟ دارم خفه میشم.. نیکول لرزون گفت الا از پا در میاي..بیا بشین به كم.. داغون و با استرس به راه رفتن و حرص خوردنم ادامه دادم. احساس تهوع خيلي شديدي داشتم.. تنم گر گرفته بودم.. تصور درد کشیدن جیمین نفسمو بند آورده بود. فرد پردرد شونه هام رو گرفت و با فشار نشوندم رو صندلي و اروم گفت:فقط.. شوكه شدي..اروم باش.. شوکه؟ جیمین من اونجا روي اون تخت افتاده و من.. من.. لرزي به تنم افتاد و نشسته هول به جیمین نگاه کردم. جیمین من.. کوه محکمم.. حالا... حالا اونجا افتاده و هیچ کاری از هیچ کس برنمیاد؟ من نمیتونم هیچ کاری براش بکنم مگه میشه؟ داغون صورتمو توی دستام گرفتم. همه چی درست میشه. باید بشه.. جیمین باید بیدار شه..باید خوب باشه.. باید برام رازشو بگه
باید برام رازشو بگه. درمونده دستامو به صورتم فشردم داشتم سکته میکردم اخ.. داغون تند تند و هيستريك خودمو تکون دادم. تند کیفم رو از روی زمین برداشتم و بی قرار نامه شو در آوردم. با درد نامه شو به سینه فشردم تنها چیزی که الان ازش داشتم و قابل لمسم بود.. نامه شیرینش داغون و با بغض شديدي بازش کردم. چشمام از روي خطوط میپرید. به زور سعی میکردم ذهنم رو متمرکز کنم و این نامه رو با صداي جیمین تصور کنم تا قلب اروم بگیره که... یهو نگاهم قفل امضاي جیمین شد.. امضاش... چشمامو به زور باریک کردم تمام بدنم پرش پیدا کرده بود. امضاي سخت و درهمی داشت و به زحمت میتونستی بینشون حروف j وT رو تشخيص بدي.. جیمین ترینر و.. نامه رو نزدیکتر بردم بینشون. نفسم به شماره افتاد..D.. بینشون حرف D رو به زحمت میدیدم نه.. دستام تند تند میلرزید چرا تا الان متوجهش نشده بودم؟ داغون و خيلي تند نامه رو تا زدم و اشفته توي جيبم فروش کردم. نه..ممکن نیست.. نمیخواستم باورش کنم. اخ... کاش حقیقت نداشته باشه..کاش. الان نه... الان نمیتونم به هیچی جز سلامتي جیمین فك كنم... اما قلبم خیلی سنگین بود
( فصل سوم ) پارت ۵۷۶
اي خدا!... بسه پنهون کاري.. فرد چشماشو بست و تلخ گفت گفتنش از زبون جیمینه که ارومت میکنه الا.. باور کن... سرشو تکون داد و گفت باید خودش بگه تا شاید با بغض گفت خودشم اروم شه. پردرد چشمامو بستم و صورتمو توی دستام گرفتم. قلبم خرد شده بود. دلشوره این حال بد جیمز داشت از پا درم میاورد. عین یه بچه شده بودم. گنگ و گیج.. داغون و اشفته.. اصلا.. نمیفهمیدم چه خبره و چی به سر جیمین اومده..
نمیفهمیدم چه خبره و به سر جیمین اومده... اما... جیمین من قويه... گلومو با دستم فشردم تا شاید بتونم بدون درد نفس بکشم. جیمین من خيلي قويه.. هرچي که شده باشه باز سرپا میشه.. باید بشه.. چونه ام لرزید. قرار و پردرد تو راهرو قدم زدم هی از اینور میرفتم اونور و هي از اونور به اینور مشکل ریه هاش چیه؟ چیه که اینطور زمینش زده؟ چیا رو نمیدونم خداا؟ دارم خفه میشم.. نیکول لرزون گفت الا از پا در میاي..بیا بشین به كم.. داغون و با استرس به راه رفتن و حرص خوردنم ادامه دادم. احساس تهوع خيلي شديدي داشتم.. تنم گر گرفته بودم.. تصور درد کشیدن جیمین نفسمو بند آورده بود. فرد پردرد شونه هام رو گرفت و با فشار نشوندم رو صندلي و اروم گفت:فقط.. شوكه شدي..اروم باش.. شوکه؟ جیمین من اونجا روي اون تخت افتاده و من.. من.. لرزي به تنم افتاد و نشسته هول به جیمین نگاه کردم. جیمین من.. کوه محکمم.. حالا... حالا اونجا افتاده و هیچ کاری از هیچ کس برنمیاد؟ من نمیتونم هیچ کاری براش بکنم مگه میشه؟ داغون صورتمو توی دستام گرفتم. همه چی درست میشه. باید بشه.. جیمین باید بیدار شه..باید خوب باشه.. باید برام رازشو بگه
باید برام رازشو بگه. درمونده دستامو به صورتم فشردم داشتم سکته میکردم اخ.. داغون تند تند و هيستريك خودمو تکون دادم. تند کیفم رو از روی زمین برداشتم و بی قرار نامه شو در آوردم. با درد نامه شو به سینه فشردم تنها چیزی که الان ازش داشتم و قابل لمسم بود.. نامه شیرینش داغون و با بغض شديدي بازش کردم. چشمام از روي خطوط میپرید. به زور سعی میکردم ذهنم رو متمرکز کنم و این نامه رو با صداي جیمین تصور کنم تا قلب اروم بگیره که... یهو نگاهم قفل امضاي جیمین شد.. امضاش... چشمامو به زور باریک کردم تمام بدنم پرش پیدا کرده بود. امضاي سخت و درهمی داشت و به زحمت میتونستی بینشون حروف j وT رو تشخيص بدي.. جیمین ترینر و.. نامه رو نزدیکتر بردم بینشون. نفسم به شماره افتاد..D.. بینشون حرف D رو به زحمت میدیدم نه.. دستام تند تند میلرزید چرا تا الان متوجهش نشده بودم؟ داغون و خيلي تند نامه رو تا زدم و اشفته توي جيبم فروش کردم. نه..ممکن نیست.. نمیخواستم باورش کنم. اخ... کاش حقیقت نداشته باشه..کاش. الان نه... الان نمیتونم به هیچی جز سلامتي جیمین فك كنم... اما قلبم خیلی سنگین بود
- ۱.۴k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط