ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۸
. اروم رفتم جلوتر و به زور و پردرد :گفتم سلام جیمین نامردم ناباور به زور گفت الا... و اشکی از گوشه چشمش اروم سر خورد پایین.. اخ.. تمام تنم اتیش گرفت. جگرم سوراخ شد. داغون به زور :گفتم چی شده؟ اینجا چیکار میکنی جیمین؟ چشماشو تند بست و لرزون گفت خواب نبود. تو اینجا بودي با خشم و درد :گفتم برین بیرون میخوام تنها باهاش حرف بزنم. فرد و نیکول با نگاه هاي خيره و خيلي نگراني اروم و بي ميل رفتن بیرون
بیرون درمونده به جیمین نگاه کردم. اینجور پردرد دیدنش حس خيلي بدي بود.. انگار یکی دستاشو کرده بود تو سینه ام و داشت قلبمو از جا در میاورد. اشکم جاري شد و داغون گفتم چی به سر جیمین من اومده؟ چشما و لباشو خیلی بیحال به زور به هم فشرد و سعي کرد جدي و محکم باشه و با غیض و اروم گفت: چرا اینجایی؟ باز داشت منو از خودش میروند. داد زدم براي به بار توي عمرت تو جواب بده جیمین..تو چرا اينجايي؟ چته؟ و پردرد اشك ريختم.. بیجون چشماشو باز کرد و نگام کرد پردرد و اروم گفتم چی به سرت اومده؟ باهام حرف بزن... سعي کرد ظاهر محکمي به خودش بگیره و گفت: هیچی نیست. فقط یه حمله كوچيك بود زود مرخص میشم از دروغ واضح و احمقانه اش پوزخند تلخی زدم و با خشم گفتم ماه ها با همین دروغ گولم زدي و دهنمو بستي.. پردرد و دلتنگ تو چشمام نگاه کرد. با عشق و غم گفتم: کاش میفهمیدي چي به سر قلبم میاد وقتي درد میکشی و اینطور مسخره انکارش میکنی. اشك توي چشماش حلقه زد اما بر خلاف چشماي نرم شده اش با خشم گفت من و تو جدا شدیم الا.. دردا و مشکلات من به تو مربوط نیست.. با خشم و نفرت دندونامو به هم فشردم و :گفتم هنوز جدا نشدیم چون من اون برگه رو امضا نکردم ناباور نگام کرد. با حرص گفتم و این یکي به من مربوطه... حرف نمیزنی؟باشه.. از دکترت میپرسم سریع رو برگردوندم که یه دفعه سرفه زد و داغون گفت الا. بي تفاوت بهش به راهم ادامه دادم که با سرفه هاي خيلي شديد و نفس تنگی به زحمت :گفت نکن الا.. خواهش میکنم... دلم گرفت. اشکم با درد شديدي جاري شد و داغون چرخیدم سمتش.. بيجون سعي کرده بود بشينه.. لرزون گفتم چرا منو کشیدي تو اين بازي؟
( فصل سوم ) پارت ۵۷۸
. اروم رفتم جلوتر و به زور و پردرد :گفتم سلام جیمین نامردم ناباور به زور گفت الا... و اشکی از گوشه چشمش اروم سر خورد پایین.. اخ.. تمام تنم اتیش گرفت. جگرم سوراخ شد. داغون به زور :گفتم چی شده؟ اینجا چیکار میکنی جیمین؟ چشماشو تند بست و لرزون گفت خواب نبود. تو اینجا بودي با خشم و درد :گفتم برین بیرون میخوام تنها باهاش حرف بزنم. فرد و نیکول با نگاه هاي خيره و خيلي نگراني اروم و بي ميل رفتن بیرون
بیرون درمونده به جیمین نگاه کردم. اینجور پردرد دیدنش حس خيلي بدي بود.. انگار یکی دستاشو کرده بود تو سینه ام و داشت قلبمو از جا در میاورد. اشکم جاري شد و داغون گفتم چی به سر جیمین من اومده؟ چشما و لباشو خیلی بیحال به زور به هم فشرد و سعي کرد جدي و محکم باشه و با غیض و اروم گفت: چرا اینجایی؟ باز داشت منو از خودش میروند. داد زدم براي به بار توي عمرت تو جواب بده جیمین..تو چرا اينجايي؟ چته؟ و پردرد اشك ريختم.. بیجون چشماشو باز کرد و نگام کرد پردرد و اروم گفتم چی به سرت اومده؟ باهام حرف بزن... سعي کرد ظاهر محکمي به خودش بگیره و گفت: هیچی نیست. فقط یه حمله كوچيك بود زود مرخص میشم از دروغ واضح و احمقانه اش پوزخند تلخی زدم و با خشم گفتم ماه ها با همین دروغ گولم زدي و دهنمو بستي.. پردرد و دلتنگ تو چشمام نگاه کرد. با عشق و غم گفتم: کاش میفهمیدي چي به سر قلبم میاد وقتي درد میکشی و اینطور مسخره انکارش میکنی. اشك توي چشماش حلقه زد اما بر خلاف چشماي نرم شده اش با خشم گفت من و تو جدا شدیم الا.. دردا و مشکلات من به تو مربوط نیست.. با خشم و نفرت دندونامو به هم فشردم و :گفتم هنوز جدا نشدیم چون من اون برگه رو امضا نکردم ناباور نگام کرد. با حرص گفتم و این یکي به من مربوطه... حرف نمیزنی؟باشه.. از دکترت میپرسم سریع رو برگردوندم که یه دفعه سرفه زد و داغون گفت الا. بي تفاوت بهش به راهم ادامه دادم که با سرفه هاي خيلي شديد و نفس تنگی به زحمت :گفت نکن الا.. خواهش میکنم... دلم گرفت. اشکم با درد شديدي جاري شد و داغون چرخیدم سمتش.. بيجون سعي کرده بود بشينه.. لرزون گفتم چرا منو کشیدي تو اين بازي؟
- ۱.۷k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط