n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟖
═════════════════
همهی عناصر طبیعی ، باد ، باران ، آتش و قدرت طبیعت در دست لوسیفر است...
او میتواند هرجایی را سیر از باران کند تا مردم با قحطی و مشکلات مختلف روبهرو نشوند
و این از حرومزادگی لوسیفر است که به سرزمینهای انسانی را باران کافی نمیبخشد
زیر چشمهایش آنقدر گود شده بود که یک دریاچه در ان جای میگرفت ، چه خوب که روبان قسمتی از ان را پنهان میکرد
به پایین رفت ، و از پیرمرد در مورد کارکنان پرسید ، جواب پیرمرد ؟!
تنها خودش و پسرش در اینجا کار میکنند
دیگر دیوانه شده بود...دیوانهی دیوانه
پشت میزی نشست و با کمی ادا و اصول ، شروع کرد به خوردن غذایش ، همهچیز گل و بلبل بود تا وقتی که شیطانی روبهرویش جای گرفت...یک شیطان با یک پوزخند عظیم روی صورتش...
چیز بعدیای که یادش میاید ؟!
جیغ زد و کسی بیهوشش کرد..
حال در اتاق خودش بیدار شده بود، یکحرومزاده یک لیوان اب روی صورتش خالی کرده بود...
_«کدوم-...»
_«من»
و او انجا بود ، مردک مزاحم از ایستگاه قطار
_«چی میخوای ؟!»
_«نمیخوای از اتاقت بندازیم بیرون ؟؟»
_«نه هنوز»
صاعقهای با زمین برخورد کرد...
_«چی میخوای؟!»
مرد در چشمانش خیره شد...در چشمانش...روبانش سرجایش نبود
_«نگران نباش»
دختر هرچیزی را که میتوانست به طرف او پرتاب کرد
در جواب ، او همهچیز را بدون تکان دادن یک انگشت از حرکت متوقف کرد و روی زمین انداخت...
_«تلاش مزخرفی بود»
آیا مزاحم اونبار هم با همین لحن صحبت میکرد ؟! لحن آشنا اما ناآشنا بود
_«برو بیرون»
در اتاق دنبال روبانش گشت...
_«این رو میخوای ؟؟»
روبان در دستش بود
_«بدش بهم»
_«نه»
دختر به سمتش یورش برد ، برای لحظهای بدنهایشان باهم مماس شد ، نزدیک بودند...انقدری نزدیک که برای سلیقهی لوسیفر زیادی بود
اما خب...او خوشنود شد وقتی که دختر به او سیلی زد و روبان رو پس گرفت شاید هم باید عصبی میشد اما...نشد
بعد هم دختر با متانت روی تخت نشست انگار نه انگار او را زده بود...
اما روبان رو نپوشید
_«از کجا فهمیدی ؟!»
سوالش واضح بود
_«خیلی تابلویی»
_«همه باورم کردن...»
_«همه زیادی احمقن»
_«دفعهی قبل چرا مزاحمم شدی و تعقیبم کردی؟!»
لوسیفر که حال به شکل آزازل درامده بود ، برای لحظهای در همهچیز شک کرد
═════════════════
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟖
═════════════════
همهی عناصر طبیعی ، باد ، باران ، آتش و قدرت طبیعت در دست لوسیفر است...
او میتواند هرجایی را سیر از باران کند تا مردم با قحطی و مشکلات مختلف روبهرو نشوند
و این از حرومزادگی لوسیفر است که به سرزمینهای انسانی را باران کافی نمیبخشد
زیر چشمهایش آنقدر گود شده بود که یک دریاچه در ان جای میگرفت ، چه خوب که روبان قسمتی از ان را پنهان میکرد
به پایین رفت ، و از پیرمرد در مورد کارکنان پرسید ، جواب پیرمرد ؟!
تنها خودش و پسرش در اینجا کار میکنند
دیگر دیوانه شده بود...دیوانهی دیوانه
پشت میزی نشست و با کمی ادا و اصول ، شروع کرد به خوردن غذایش ، همهچیز گل و بلبل بود تا وقتی که شیطانی روبهرویش جای گرفت...یک شیطان با یک پوزخند عظیم روی صورتش...
چیز بعدیای که یادش میاید ؟!
جیغ زد و کسی بیهوشش کرد..
حال در اتاق خودش بیدار شده بود، یکحرومزاده یک لیوان اب روی صورتش خالی کرده بود...
_«کدوم-...»
_«من»
و او انجا بود ، مردک مزاحم از ایستگاه قطار
_«چی میخوای ؟!»
_«نمیخوای از اتاقت بندازیم بیرون ؟؟»
_«نه هنوز»
صاعقهای با زمین برخورد کرد...
_«چی میخوای؟!»
مرد در چشمانش خیره شد...در چشمانش...روبانش سرجایش نبود
_«نگران نباش»
دختر هرچیزی را که میتوانست به طرف او پرتاب کرد
در جواب ، او همهچیز را بدون تکان دادن یک انگشت از حرکت متوقف کرد و روی زمین انداخت...
_«تلاش مزخرفی بود»
آیا مزاحم اونبار هم با همین لحن صحبت میکرد ؟! لحن آشنا اما ناآشنا بود
_«برو بیرون»
در اتاق دنبال روبانش گشت...
_«این رو میخوای ؟؟»
روبان در دستش بود
_«بدش بهم»
_«نه»
دختر به سمتش یورش برد ، برای لحظهای بدنهایشان باهم مماس شد ، نزدیک بودند...انقدری نزدیک که برای سلیقهی لوسیفر زیادی بود
اما خب...او خوشنود شد وقتی که دختر به او سیلی زد و روبان رو پس گرفت شاید هم باید عصبی میشد اما...نشد
بعد هم دختر با متانت روی تخت نشست انگار نه انگار او را زده بود...
اما روبان رو نپوشید
_«از کجا فهمیدی ؟!»
سوالش واضح بود
_«خیلی تابلویی»
_«همه باورم کردن...»
_«همه زیادی احمقن»
_«دفعهی قبل چرا مزاحمم شدی و تعقیبم کردی؟!»
لوسیفر که حال به شکل آزازل درامده بود ، برای لحظهای در همهچیز شک کرد
═════════════════
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
- ۴۳.۹k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط