سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۳۹
تهیونگ عصبی قدم برمیداشت در اصل فقد میخواستن تهیونگ را از اونجا دور کنند چون فقد بئاتریس تنها گذاشت دختره بود توسط تهیونگ "
از اینکه به دروغ او را بده بودن به اتاق نا معلوم سمته میدان تیراندازی میرفت ...
ژولیان : باورم نمیشه از تو دیگه همچین انتظاری نداشتم
ات. : حق دارین
رفائلا: حتما یه اشتباهی پیش اومده
ات : هیچ اشتباهی پیش نیومده حماقت کردم همش تقصیره منه
ژولیان : ات اعتمادی که بهت داشتم رو ازم گرفتی با دو دو دست های خودت
ات : حق دارید
ژولیان: برای مدتی از نمایندگی برکنارت میکنم کتاب نمایندگی رو بده
دختره با شنیدن این جلمه آب دهنش را قورت داد اون کتاب بیشتر برایش یک نگهبان بود نفسی کشید و از رو مبل بلند شد ادایه احترام کرد و گفت ... ات : میرم بیارمش
سمته در قدم برداشت این ها را همش توصیه تهیونگ میدانست زهن اش را خیلی درگیر کرده بود تاحدی که هواسش به کار هایش نبود هیچ وقت همچین دسته گلی به آبنداده بود
از اتاق بیرون رفت و فلاویا و ارولیا را دید با نگرانی بهش خیره شده بودن دختره لبخند غمگینی رو لب هایش نشست و سمته پله ها رفت ...
کشو کناری را کشید و کتاب. را برداشت با دیدن چیزی رو باهاش افتاد به زمین خیره شد
دستمال را برداشت و بهش خیره شد کمی سمته بینی نزدیک اش کرد و بوی عطر تلخه ای به مشامش خورد هنوزم بوی عطر اش را میداد دستمال را گذاشت تو جیب پیراهنش و پا قدم شد سمته در ....
وارد اتاق شد و کتاب را گذاشت رو میز جلو ژولیان ...
ات : مدیر باز هم معذرت میخواهی میکنم بابت اینکه نتونستم این مقام رو بخوبی بجا بیارم
ژولیان : خیله خب ات از این رفتارت خیلی خوشم اومد میتونی بری و راستی خواست باشه بئاتریس فعلا نماینده شده
دختره با شنیدن این کلمه این بار دیگه بغض اش گرفت سری تکون داد و از اتاق خارج شد با دیدن فیلکس کنار در نیم نگاهی بهش انداخت با چشم های پر از اشک قدم های تندی برداشت با گرفتن دامنش که باعث افتادنش نشه زود سمته بالکن قدم برداشت ...
وارد بالکن شد و در را بست چشم هایش را بست و باعث ریختن اشک هایش شد این ها را همش تقصیره شاهزاده تهیونگ میدانست
فیلیکس : پس از نمایندگی بیرون شدی
دختره با دیدن فیلیکس مشغول پاک کردن اشک هایش شد و خودش را آرام کرد نشان دادن قوی بودن برای آدم ها سخت بود ....
آخه آدم وقتی همچین برادری داشته باشه دیگه از خدا چی میخواد
پارت ۳۹
تهیونگ عصبی قدم برمیداشت در اصل فقد میخواستن تهیونگ را از اونجا دور کنند چون فقد بئاتریس تنها گذاشت دختره بود توسط تهیونگ "
از اینکه به دروغ او را بده بودن به اتاق نا معلوم سمته میدان تیراندازی میرفت ...
ژولیان : باورم نمیشه از تو دیگه همچین انتظاری نداشتم
ات. : حق دارین
رفائلا: حتما یه اشتباهی پیش اومده
ات : هیچ اشتباهی پیش نیومده حماقت کردم همش تقصیره منه
ژولیان : ات اعتمادی که بهت داشتم رو ازم گرفتی با دو دو دست های خودت
ات : حق دارید
ژولیان: برای مدتی از نمایندگی برکنارت میکنم کتاب نمایندگی رو بده
دختره با شنیدن این جلمه آب دهنش را قورت داد اون کتاب بیشتر برایش یک نگهبان بود نفسی کشید و از رو مبل بلند شد ادایه احترام کرد و گفت ... ات : میرم بیارمش
سمته در قدم برداشت این ها را همش توصیه تهیونگ میدانست زهن اش را خیلی درگیر کرده بود تاحدی که هواسش به کار هایش نبود هیچ وقت همچین دسته گلی به آبنداده بود
از اتاق بیرون رفت و فلاویا و ارولیا را دید با نگرانی بهش خیره شده بودن دختره لبخند غمگینی رو لب هایش نشست و سمته پله ها رفت ...
کشو کناری را کشید و کتاب. را برداشت با دیدن چیزی رو باهاش افتاد به زمین خیره شد
دستمال را برداشت و بهش خیره شد کمی سمته بینی نزدیک اش کرد و بوی عطر تلخه ای به مشامش خورد هنوزم بوی عطر اش را میداد دستمال را گذاشت تو جیب پیراهنش و پا قدم شد سمته در ....
وارد اتاق شد و کتاب را گذاشت رو میز جلو ژولیان ...
ات : مدیر باز هم معذرت میخواهی میکنم بابت اینکه نتونستم این مقام رو بخوبی بجا بیارم
ژولیان : خیله خب ات از این رفتارت خیلی خوشم اومد میتونی بری و راستی خواست باشه بئاتریس فعلا نماینده شده
دختره با شنیدن این کلمه این بار دیگه بغض اش گرفت سری تکون داد و از اتاق خارج شد با دیدن فیلکس کنار در نیم نگاهی بهش انداخت با چشم های پر از اشک قدم های تندی برداشت با گرفتن دامنش که باعث افتادنش نشه زود سمته بالکن قدم برداشت ...
وارد بالکن شد و در را بست چشم هایش را بست و باعث ریختن اشک هایش شد این ها را همش تقصیره شاهزاده تهیونگ میدانست
فیلیکس : پس از نمایندگی بیرون شدی
دختره با دیدن فیلیکس مشغول پاک کردن اشک هایش شد و خودش را آرام کرد نشان دادن قوی بودن برای آدم ها سخت بود ....
آخه آدم وقتی همچین برادری داشته باشه دیگه از خدا چی میخواد
- ۷.۸k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط