سایه عشق
(سایه عشق )
پارت ۳۶
صبح باز هم باز زنگ ببند ترین ساعت خوابگاه بیدار شد اوفی کشید و از رو تخت بلند شد انرژی این چند روز را بخشیده بود و با موهای آشفته از رو تخت بلند شد لباس خوابه کوتاهی و موهای آشفته تقی به در اتاق زده شد و با همان حالت که فکر میکرد شاید استادش رفائلا باشه دستش را گذاشت رو دست گیره در و در را باز کرد درست میدید این شاهزاده تهیونگ پسر عمه اش نیکلاس برادرش فرانسیس ژنرال فیلیکس!
دختره شوکه خودم ایستاده بود با یاد آوری اینکه با این سرو وضعیت تو را دیدن دادی کشید و در را زود بست ( ااااااخدا بدبختم کردی چرا ) گریه صدا گریه الکی فلاویا و ارولیا بیدار شدن زود سمته در رفتن ...
سکوت بینه آقایون بود بلخره تهیونگ به حرف اومد ...
تهیونگ : بریم بیرون
فیلیکس: من که گفتم نباید سرزده بیاییم
فرانسیس : موافق هم بودم
فیلیکس: شاهزاده فرانسه اینا همش تخسیره تو هست
تهیونگ دستی به موهای بلندش کشید و سمته راه رو قدم برداشت چس میتوانست بکه
_______
فلاویا: بیخیال دختر پاشو دیگه
ارولیا : تو دختره خوشگلی هستی حتما اون طور خم ترو میپسندند
دختره هنوزم از رو تخت بلند نمیشد با عصبانیت به تخت کوبیدن
ات : اههههه خدا من چیکار کردم چجوری با اونا روبه رو بشم
ارولیا دست از آرایش کردن خودش برداشت و سمته دوست اش رفت رو تخت نشست .... ارولیا : وانتورا ات مگه تو همچین دختری بودی ها ... چه به سرت آمده تو دختره شجاع زیرک و باهوش بودی هر وقت یه موضوع ای برای دخترا پیشمیآمد این تو بودی که درستش میکردی
مگه نه
دختره از رو تخت بلند شد و کنار رفیق اش نشست نفسی کشید و گفت
ات : خودمم نمیدونم که چم شده میدونی بعد از اون روز دیگه نمیتونم درست فکر کنم نمیتونم درست تصمیمی بگیرم یا به درسم خوب فکرکنم نمیشه
ارولیا دست دوستش را گرفت و بهش خیره شد
ارولیا: شاهزاده کیم درسته؟
دختره با بغض تو گلو سری تکون داد
فلاویا با گذاشت شونه رو میز سمته دخترا رفت و روبه رو آن ها رو تخت نشست
ارولیا : تو عاشق شاهزاده فرانسه شدی اونو همه میدونم حتی خودشه شاهزاده اونم حسایی بهت داره قشنگ مشخصه این بهترین حسی هستش که تا به حال تجربه میکنی خیلی هیجان زده شدی و میشی با دیدنش با لمس کردن دست هایی یا بدنش
دختره اشک هایش جاری شدن رو گونه هایش دردی که تو این چند مدت تجربه کرده بود را هیچ کس نمیدانست ارولیا دوباره ادامه حرفش را گفت .... ارولیا : وقتی بهش نزدیک میشی ناخودآگاه دلت میخواد بغلش کنی و وقت باهاش بگذرونی مگه نه
دختره اشک هایش را پاک کرد و روبه دوست اش کرد
ات : نه اون دوسم نداره
فلاویا: از کجا میدونی
ات : خودش....گفت... رفتار و بوسه اون روز ...فقد یه ...بدهی بود
ارولیا : شما هم رو بوسیدین
پارت ۳۶
صبح باز هم باز زنگ ببند ترین ساعت خوابگاه بیدار شد اوفی کشید و از رو تخت بلند شد انرژی این چند روز را بخشیده بود و با موهای آشفته از رو تخت بلند شد لباس خوابه کوتاهی و موهای آشفته تقی به در اتاق زده شد و با همان حالت که فکر میکرد شاید استادش رفائلا باشه دستش را گذاشت رو دست گیره در و در را باز کرد درست میدید این شاهزاده تهیونگ پسر عمه اش نیکلاس برادرش فرانسیس ژنرال فیلیکس!
دختره شوکه خودم ایستاده بود با یاد آوری اینکه با این سرو وضعیت تو را دیدن دادی کشید و در را زود بست ( ااااااخدا بدبختم کردی چرا ) گریه صدا گریه الکی فلاویا و ارولیا بیدار شدن زود سمته در رفتن ...
سکوت بینه آقایون بود بلخره تهیونگ به حرف اومد ...
تهیونگ : بریم بیرون
فیلیکس: من که گفتم نباید سرزده بیاییم
فرانسیس : موافق هم بودم
فیلیکس: شاهزاده فرانسه اینا همش تخسیره تو هست
تهیونگ دستی به موهای بلندش کشید و سمته راه رو قدم برداشت چس میتوانست بکه
_______
فلاویا: بیخیال دختر پاشو دیگه
ارولیا : تو دختره خوشگلی هستی حتما اون طور خم ترو میپسندند
دختره هنوزم از رو تخت بلند نمیشد با عصبانیت به تخت کوبیدن
ات : اههههه خدا من چیکار کردم چجوری با اونا روبه رو بشم
ارولیا دست از آرایش کردن خودش برداشت و سمته دوست اش رفت رو تخت نشست .... ارولیا : وانتورا ات مگه تو همچین دختری بودی ها ... چه به سرت آمده تو دختره شجاع زیرک و باهوش بودی هر وقت یه موضوع ای برای دخترا پیشمیآمد این تو بودی که درستش میکردی
مگه نه
دختره از رو تخت بلند شد و کنار رفیق اش نشست نفسی کشید و گفت
ات : خودمم نمیدونم که چم شده میدونی بعد از اون روز دیگه نمیتونم درست فکر کنم نمیتونم درست تصمیمی بگیرم یا به درسم خوب فکرکنم نمیشه
ارولیا دست دوستش را گرفت و بهش خیره شد
ارولیا: شاهزاده کیم درسته؟
دختره با بغض تو گلو سری تکون داد
فلاویا با گذاشت شونه رو میز سمته دخترا رفت و روبه رو آن ها رو تخت نشست
ارولیا : تو عاشق شاهزاده فرانسه شدی اونو همه میدونم حتی خودشه شاهزاده اونم حسایی بهت داره قشنگ مشخصه این بهترین حسی هستش که تا به حال تجربه میکنی خیلی هیجان زده شدی و میشی با دیدنش با لمس کردن دست هایی یا بدنش
دختره اشک هایش جاری شدن رو گونه هایش دردی که تو این چند مدت تجربه کرده بود را هیچ کس نمیدانست ارولیا دوباره ادامه حرفش را گفت .... ارولیا : وقتی بهش نزدیک میشی ناخودآگاه دلت میخواد بغلش کنی و وقت باهاش بگذرونی مگه نه
دختره اشک هایش را پاک کرد و روبه دوست اش کرد
ات : نه اون دوسم نداره
فلاویا: از کجا میدونی
ات : خودش....گفت... رفتار و بوسه اون روز ...فقد یه ...بدهی بود
ارولیا : شما هم رو بوسیدین
- ۹.۸k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط