سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۳۸
ژولیان : تو دیشب مسئول غذا ها بود درسته ؟
دختره با کمال میل و دست به سینه ایستاد ..... ات ؛ مگه گوشتون خراب شده خب گفتم اره
ژولیان : دختر مارو کشتی تو میدونی چه دست به گلی آب دادی
دختره گیچ و شوکه حلقه دست هایش که رو سینه هایش تیکه بود را باز کرد و با اخم رو پیشانی بهش خیره شد
ات : ببخشید چی شده مدیر
ژولیان خنده ای کرد و با دو انگشت اش زده به شقیقه های دختره و کمی هولش داد
ژولیان : از خدا بی خبر دختره دیونه همه مهمان ها بخاطر تو مسموم شدن دلی تو حتی هیچ خبری نداری
دختره شوکه هنوزم ایستاده بود یعنی چی خودش خنده چیرا در دست اش گریه بود شاهزاده ها که دور نشسته بود با دیدن همه که رو سمته کلاس ۱۸ دوشیزه ها جم شدن شوکه به هم نگاه کردن ....
تهیونگ : چی شده ؟
فیلیکس : نمیدونم حتما خبری شده ....
فرانسیس با قهوه به دست کنار بردارش نشست و نیم نگاهی به آن ها انداخت .... فرانسیس: شما از هیچی خیری ندارید دیشب خیلی از مهمان ها مسموم شدن ولی شما هیچ تون نشده
تهیونگ : خب چه ربطی به اون دوشیزه ها داره ....
فیلیکس : به خشکی شانس دوشیزه ات مسؤلیت غذا به احدش بود
تهیونگ گیچ به آن ها خیره شد باید بهش کمک میکرد....
از رو صندلی بلند شد و پا قدم شد سمته آن ها فیلیکس و نیکلاس هم مثل همیشه راهی شدن به دنبال تهیونگ در نیمه راه خدمتکار جلو آن ها را گرفت تهیونگ بهش نگاهی انداخت و مثل همیشه با صدا بم اش و لحن مهربان گفت .... تهیونگ : چی شده؟
خ : سرورم نگهبان های قصر تشریف آوردن با شما کار دارن
تهیونگ اول نیم نگاهی به آن دوشیزه ها انداخت باید به ات کمک میکرد و نمیگذاشت که بهش توهین کنند ولی لب پایین اش را گزید و لعنتی فرستاد روبه فیلیکس کرد..... تهیونگ : لطفا تو بجای من برو
فیلیکس با تکان دادن سرش به تهیونگ فهماند و تهیونگ همراهی قدم برداشت با خدمتکار
در شانس برای نیکلاس باز شده بود. لبخندی زد و اول از فیلیکس قدم برداشت سمته دختر ها
نیکلاس: دوشیزه ژولیان..
ژولیان دست از سرزنش کردن دختره برداشت و نگاه اش را به مستر ویکتور دوخت و با لحن خوشحال گفت
ژولیان : مستر ویکتور چی باعث شده که بیایید اینجا
نیکلاس : این صدا ها رو شنیدم و گفت بیاین ببینم چی شده
دختره نگاهی حرصی به نیکلاس انداخت
ژولیان: موضوع مهمی نبود
روبه دختره میکنه ...... ژولیان : وانتورا ات بیا اتاقم
فیلیکس با نگرانی به دختره خیره شد ژولیان قدم برداشت و دختره به همراه اش قدم برداشت تا میخواست از کنار فیلیکس رد شده فیلیکس ساعده دست دختره رو گرفت و با نگرانی که در چشم هایش موج میزد گفت ... فیلیکس: قوی باش
دختره از این حرف فیلیکس لبخندی زد و سری به عنوان " ممنون " تکون داد و همراه ژولیان رفت.
پارت ۳۸
ژولیان : تو دیشب مسئول غذا ها بود درسته ؟
دختره با کمال میل و دست به سینه ایستاد ..... ات ؛ مگه گوشتون خراب شده خب گفتم اره
ژولیان : دختر مارو کشتی تو میدونی چه دست به گلی آب دادی
دختره گیچ و شوکه حلقه دست هایش که رو سینه هایش تیکه بود را باز کرد و با اخم رو پیشانی بهش خیره شد
ات : ببخشید چی شده مدیر
ژولیان خنده ای کرد و با دو انگشت اش زده به شقیقه های دختره و کمی هولش داد
ژولیان : از خدا بی خبر دختره دیونه همه مهمان ها بخاطر تو مسموم شدن دلی تو حتی هیچ خبری نداری
دختره شوکه هنوزم ایستاده بود یعنی چی خودش خنده چیرا در دست اش گریه بود شاهزاده ها که دور نشسته بود با دیدن همه که رو سمته کلاس ۱۸ دوشیزه ها جم شدن شوکه به هم نگاه کردن ....
تهیونگ : چی شده ؟
فیلیکس : نمیدونم حتما خبری شده ....
فرانسیس با قهوه به دست کنار بردارش نشست و نیم نگاهی به آن ها انداخت .... فرانسیس: شما از هیچی خیری ندارید دیشب خیلی از مهمان ها مسموم شدن ولی شما هیچ تون نشده
تهیونگ : خب چه ربطی به اون دوشیزه ها داره ....
فیلیکس : به خشکی شانس دوشیزه ات مسؤلیت غذا به احدش بود
تهیونگ گیچ به آن ها خیره شد باید بهش کمک میکرد....
از رو صندلی بلند شد و پا قدم شد سمته آن ها فیلیکس و نیکلاس هم مثل همیشه راهی شدن به دنبال تهیونگ در نیمه راه خدمتکار جلو آن ها را گرفت تهیونگ بهش نگاهی انداخت و مثل همیشه با صدا بم اش و لحن مهربان گفت .... تهیونگ : چی شده؟
خ : سرورم نگهبان های قصر تشریف آوردن با شما کار دارن
تهیونگ اول نیم نگاهی به آن دوشیزه ها انداخت باید به ات کمک میکرد و نمیگذاشت که بهش توهین کنند ولی لب پایین اش را گزید و لعنتی فرستاد روبه فیلیکس کرد..... تهیونگ : لطفا تو بجای من برو
فیلیکس با تکان دادن سرش به تهیونگ فهماند و تهیونگ همراهی قدم برداشت با خدمتکار
در شانس برای نیکلاس باز شده بود. لبخندی زد و اول از فیلیکس قدم برداشت سمته دختر ها
نیکلاس: دوشیزه ژولیان..
ژولیان دست از سرزنش کردن دختره برداشت و نگاه اش را به مستر ویکتور دوخت و با لحن خوشحال گفت
ژولیان : مستر ویکتور چی باعث شده که بیایید اینجا
نیکلاس : این صدا ها رو شنیدم و گفت بیاین ببینم چی شده
دختره نگاهی حرصی به نیکلاس انداخت
ژولیان: موضوع مهمی نبود
روبه دختره میکنه ...... ژولیان : وانتورا ات بیا اتاقم
فیلیکس با نگرانی به دختره خیره شد ژولیان قدم برداشت و دختره به همراه اش قدم برداشت تا میخواست از کنار فیلیکس رد شده فیلیکس ساعده دست دختره رو گرفت و با نگرانی که در چشم هایش موج میزد گفت ... فیلیکس: قوی باش
دختره از این حرف فیلیکس لبخندی زد و سری به عنوان " ممنون " تکون داد و همراه ژولیان رفت.
- ۷.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط