{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از آن روزی که قلبم گشته زندانی چشمانت

از آن روزی که قلبم گشته زندانی چشمانت
مرا تر می کند هر روز بارانی چشمانت

تو با دریا چه کردی که این چنین یک ریز می رقصد
که دریا هم شده این بار طوفانی چشمانت
خدا می خواست چشمانت پریشان باشد وحالا
پریشان تر شد از گیسو، پریشانی چشمانت

و من شاعر شدم از آن زمان که قصد کردی تو
مرا شاعر کنی با این غزل خوانی چشمانت

گناه چشمهای تو مرا در شهر رسوا کرد
گناهی نیست دیگر مثل عصیانی چشمانت

نگاهم می کنی با چشمهای ناز آلودت
و دعوت می کنی از من به مهمانی چشمانت
دیدگاه ها (۳)

مثل هر روز از تماشای تو بالا می رومبا خیال خوب چشمانت به دری...

ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا!ای که وصل تو مراد دل و ج...

برای تویی که قلبت پـاک است... برای تو می نویسم........ برای ...

تو که رفتی و شکستی و خرابم کردی.... شده ام حجله گه عشق، تو ن...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲: «ورود...

چشمات زیباترین استان منطقس:)💗👀️ تو را دوست می دارم به این به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط