{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*امیر*

*امیر*
.....
کارای ترخیص شیرین انجام داد واز بیمارستان اومدم بیرون سردرد داشت دیونم می کرد آمپول مسکنی که زدم داشت اسرمی کرد رفتم خونه خودم از ماشین که پیاده شدم بلک دویید اومد کنارم
- برو بلک اصلا حال ندارم
رسول یکی از خدمه ها م اومد جلو وگفت : آقا حالتون خوبه .
- اصلا خوب نیستم نیاز به استراحت دارم
رسول : آقا مهمون دارین
- رسول صدبار گفتم وقتی تا من نگفتم کسی نپذیرید
رسول : پدرتونن
دستی به کمر بلک کشیدم وگفتم : فهمید من اومدم
رسول : بله آقا دارن از پنجره نگاه می کنن
بلک پارس کرد
- برو بلک
رفتم داخل به استقبالم اومد وبغلم کرد
پدر : خوبی بنیامین
- امیر
پدر : اسمتم عوض کردی
بی حال نشستم رو کاناپه وگفتم : چی شده اومدین اینجا
پدر : اومدم دیدن پسرم
- دیدین
پدر: آره می بینم مثله همیشه داغونی
سکوت کردم
پدر : پسرم
- بله
پدر : از من ناراحتی
- الان بیشتر از هر کسی از خودم ناراحتم .حالم اصلا خوب نیست احساس پوچی می کنم
اومد دستشو به موهام کشید و بعدم بلند شد رفت انقدر خسته بودم وبی حال که همونجا خوابیدم

با سر درد بیشتری از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه فاطمه خانم داشت آشپزی می کرد با دیدنم گفت : حالتون خوبه آقا بنیامین
سرمو تکون دادم خودم قهوه درست کردم ورفتم بالاتو اتاقم قهوه رو که خوردم یه سیگار روشن کردم وچشام بستم احساس می کردم دارم از سردرد می میرم .می دونستم بخاطر بی خوابی های همیشگیمه در زدن جواب ندادم در با
باز شد
- آقا
- بله رسول
- مادرتون زنگ زدن موبایلتون تو ماشینتون بود
- بده
دستمو دراز کردم موبایل گذاشت تو دستم
رسول : آقا شما حالتون خوب نیست
- مهم نیست ...رسول
رسول : جانم آقا امر بفرمایید
- به پویا بگو بیاد اینجا کارش دارم
رسول : دیشب اومدن نبودین چندتا پرونده همراهشون بود گفت امضا کنید
- خوبه ...
رسول : من برم آقا
- برو
گوشی گذاشتم رو میز ورفتم حمام زیر دوش آب سرد حالم بهتر شد از آینه خودمو نگاه کردم قیافم دیدنی بود
بعد دوش با حوله اومدم رو تخت دراز کشیدم گوشیم زنگ می خورد بلند شدم مادر بود
- الو
مادر : کجا رفتی مامان نگرانت شدم
- یکم کار داشتم
مادر : حالت خوبه ؟
- خوبم ...شیرین چطوره
مادر : خوبه فقط هر چی میگم به یچه ها شر نده گوش نمیده بردیا دیگه شیرش رو نمی خوره نازگلم کم شیر خودش می خوره عصبی شده
- مادر حرف هایی که گفتم یادتون نره فردا دوتا پرستار می فرستم شما حواستون به اون باشه
مادر : باشه عزیزم ...نمیای اینجا
- خیلی کار دارم باشه بعدا
مادر : مواظب خودت باش
- شما هم
از مادر خداحافظی کردم یه دست لباس راحتی پوشیدم ورفتم اتاق کارم خیلی وقت بود از کارام عقب مونده بودم
دیدگاه ها (۱)

*شیرین*.......متعجب به دخترا نگاه کردم وگفتم : اما یکی کافی ...

ادامه....نمی تونستم باور کنم تو مال من شدی انقدر همه چیز زود...

*شیرین*........چشام باز کردم تموم تنم کوفته بود ودرد می کرد ...

*امیر*......ایلیا سکوت کرد سرمو بلند کردم وبه آسمون ابری نگا...

《☆CALLMY DADY☆》part 7ویو آنیا بیدار شدم رفتم سرویس روتینمو ر...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط