فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
لینو/ا.ت
P:4
مینهو به محض شنیدن اون صدا سرش رو برگردوند و دختری رو پشت بوم نقاشی با یه پیشبند که روش رنگی شده بود دید.
کمی که بیشتر دقت کرد متوجه شد اون دختر همون دختری هست که شب گذشته تو بار دیده بودش!
با قلبی که از شدت هیجان با بالاترن حالت خودش میتپید و صدایی که از شوک میلرزید گفت..
مینهو: ما.. ما همسایه بقلی شما هستیم.. تازه اومدیم اینجا برای همین من.. من براتون نون برنجی آوردم!
ا.ت با دیدن اون ظرف نون برنجی تو دست لینو رفت در و در رو برای لینو باز کرد..
مینهو ظرف رو کمی جلوتر برد تا ا.ت اون رو ازش بگیره.
زمانی که ا.ت ظرف رو از مینهو گرفت اون میخواست برگرده خونه اما ا.ت دعوتش کرد داخل تا همسایه جدیدشونو به خانوادهش معرفی کنه..
مینهو اول میخواست درخواستش رو رد کنه اما بعد قبول کرد و همراه ا.ت وارد خونه شد..
.
.
ا.ت: مامان کجایی؟
مامان ا.ت: آشپزخونه
ا.ت به طرف آشپزخونه رفت و مینهو همونجا سرجاش ایستاد تا ا.ت برگرده پیشش..
کمی بعد ا.ت همراه مادرش از آشپزخونه بیرون اومد و برگشت کنار مینهو..
مامان ا.ت: اوه شما همسایه جدید ما هستید درسته؟
-بابت این نون برنجی ها ممنونم خیلی لطف کردید.
مینهو: خواهش میکنم، وظیفه بود.(چه وظیفهای برادر؟ نوکرشونی مگه؟😑)
لینو بعد از گذشت چند دقیقه به خونه خودشون برگشت اما تو همون مدتی که پیش ا.ت و خانوادش بود بنظر خیلی خوشحال میومد..
از نظرش خانواده ا.ت خیلی خانواده شادی بودی..!
برگشت به خونه و مستقیم رفت تو اتاقش و در رو بست و خودش رو پرت کرد تو تختش.
به سقف خیره شده بود اما چیزی که عجیب بود این بود که چهره اون دختر جلوی چشماش بود حتی با اینکه بهش فکر نمیکرد..
تصویر اون دختر با پیشبندی بخاطر رنگ کثیف شده..موهای طلایی رنگ و پوست سفیدش..
بینی قلمی و چشمای مشکی و درشتش که مثل ستاره حتی تو روز میدرخشید..
اون دختر از نظر لینو خیلی قشنگ و خوشگل بود جوری که اون میتونست صبح تا شب بهش خیره بشه و اونو بپرسته..
(از اینجا به بعد دیگه دیدگاه مینهو تموم میشه)
چند ساعت از دیدارشون میگذشت..
هوا دیگه تاریک شده بود و فقط نور های کم سوی چراغ ها بود که اون خیابون رو روشن کرده بود..
ا.ت کنار پنجره نشسته بود و به آسمون سیاه شب که حالا پر از ستاره شده بود نگاه میکرد..
امروز مینهو رو دید باهاش صحبت کرد حتی اسمش هم پرسید..
چقد..اون موقع که اسمش مینهو شنید خوشحال شد..
مینهو..
اسمش نماد ارامشه..
چقد قشنگ..
ا.ت زیاد بهش فک کرد..البته به همچی فک کردی..
به روزی که مینهو رو تو بار دید..
به نگاهشون که برای لحظه کوتاهی توهم گره خورد..
به ملاقات کوتاه صبحشون..
درسته فقط دو روز از آشنایی اون دونفر باهم میگذره اما تو دل هرجفتشون غوغا به پا بود..
مثل اینکه اونا تو نگاه اول عاشق هم شده بودن..
.
.
ا.ت رفت و رو تختش دراز کشید و مشغول حرف زدن با خودش شد..
ا.ت: جدی عاشق مینهو شدم؟
-ولی آخه ما فقط دو روزه که همدیگه رو میبینیم!
-خب اینطوری نمیشه بیا صادق باشیم
-من مینهو رو دیروز تو بار دیدم و خیلی اتفاقی باهم چشم تو چشم شدیم اما همون لحظه کوتاه برام مثل یه مدت طولانی گذشت چرا؟ چون من تمام جزئیات صورتش رو تو همون لحظه دیدم مخصوصا چشماش!
-چشماش خیلی پاک و مظلوم بنظر میرسید..
-چشماش انگار اقیانوسی بود که با ستاره ها تزئین شده..
-من..تو نگاه اول جذبش شدم..!
-ولی..ولی اگه اینا عشق واقعی باشه که من نمیتونم با اون زندگی کنم..
-اصن شاید اون منو نخواد یا اصن اگرم بخواد قطعا وقتی بفهمه شغل بابام چیه ازم فرار میکنه..
-اهعهع دیگه کافیه..میخوام بخوابم لطفا تمومش کن!
و چشماش رو بست و با کلی سختی تونست خودش رو مجبور کنه که بخوابه..
فردا صبح از خواب که بیدار شد انگار یه انرژی عجیبی تو بدنش در جریان بود..
واسه همه کارا ذوق عجیبی داشت و به طرز خیلی عجیبی خوشحال بود!
میخندید و با روی خوش با بقیه صحبت میکرد..
اون روز حتی با سونگمین هم بحث نکرد که این باعث شد سونگمین یکم تعجب کنه..
بعد از ظهر که ا.ت تو اتاقش بود سونگمین رفت تو اتاقش و کنارش نشست..
سونگمین: ا.ت چیزی شده که انقد خوشحالی؟
ا.ت: نه.. یعنی نمیدونم..
سونگمین: دیشب به.. چی فک کردی؟
با یادآوری اینکه دیشب قبل از خواب به مینهو فک کرده بود گونه هاش گل انداخت اما سریع خودشو جمع کرد و سعی کرد همچی رو طبیعی جلوه بده..
سونگمین: احساس میکنم خواهر کوچولوی عاشق شده..!
لینو/ا.ت
P:4
مینهو به محض شنیدن اون صدا سرش رو برگردوند و دختری رو پشت بوم نقاشی با یه پیشبند که روش رنگی شده بود دید.
کمی که بیشتر دقت کرد متوجه شد اون دختر همون دختری هست که شب گذشته تو بار دیده بودش!
با قلبی که از شدت هیجان با بالاترن حالت خودش میتپید و صدایی که از شوک میلرزید گفت..
مینهو: ما.. ما همسایه بقلی شما هستیم.. تازه اومدیم اینجا برای همین من.. من براتون نون برنجی آوردم!
ا.ت با دیدن اون ظرف نون برنجی تو دست لینو رفت در و در رو برای لینو باز کرد..
مینهو ظرف رو کمی جلوتر برد تا ا.ت اون رو ازش بگیره.
زمانی که ا.ت ظرف رو از مینهو گرفت اون میخواست برگرده خونه اما ا.ت دعوتش کرد داخل تا همسایه جدیدشونو به خانوادهش معرفی کنه..
مینهو اول میخواست درخواستش رو رد کنه اما بعد قبول کرد و همراه ا.ت وارد خونه شد..
.
.
ا.ت: مامان کجایی؟
مامان ا.ت: آشپزخونه
ا.ت به طرف آشپزخونه رفت و مینهو همونجا سرجاش ایستاد تا ا.ت برگرده پیشش..
کمی بعد ا.ت همراه مادرش از آشپزخونه بیرون اومد و برگشت کنار مینهو..
مامان ا.ت: اوه شما همسایه جدید ما هستید درسته؟
-بابت این نون برنجی ها ممنونم خیلی لطف کردید.
مینهو: خواهش میکنم، وظیفه بود.(چه وظیفهای برادر؟ نوکرشونی مگه؟😑)
لینو بعد از گذشت چند دقیقه به خونه خودشون برگشت اما تو همون مدتی که پیش ا.ت و خانوادش بود بنظر خیلی خوشحال میومد..
از نظرش خانواده ا.ت خیلی خانواده شادی بودی..!
برگشت به خونه و مستقیم رفت تو اتاقش و در رو بست و خودش رو پرت کرد تو تختش.
به سقف خیره شده بود اما چیزی که عجیب بود این بود که چهره اون دختر جلوی چشماش بود حتی با اینکه بهش فکر نمیکرد..
تصویر اون دختر با پیشبندی بخاطر رنگ کثیف شده..موهای طلایی رنگ و پوست سفیدش..
بینی قلمی و چشمای مشکی و درشتش که مثل ستاره حتی تو روز میدرخشید..
اون دختر از نظر لینو خیلی قشنگ و خوشگل بود جوری که اون میتونست صبح تا شب بهش خیره بشه و اونو بپرسته..
(از اینجا به بعد دیگه دیدگاه مینهو تموم میشه)
چند ساعت از دیدارشون میگذشت..
هوا دیگه تاریک شده بود و فقط نور های کم سوی چراغ ها بود که اون خیابون رو روشن کرده بود..
ا.ت کنار پنجره نشسته بود و به آسمون سیاه شب که حالا پر از ستاره شده بود نگاه میکرد..
امروز مینهو رو دید باهاش صحبت کرد حتی اسمش هم پرسید..
چقد..اون موقع که اسمش مینهو شنید خوشحال شد..
مینهو..
اسمش نماد ارامشه..
چقد قشنگ..
ا.ت زیاد بهش فک کرد..البته به همچی فک کردی..
به روزی که مینهو رو تو بار دید..
به نگاهشون که برای لحظه کوتاهی توهم گره خورد..
به ملاقات کوتاه صبحشون..
درسته فقط دو روز از آشنایی اون دونفر باهم میگذره اما تو دل هرجفتشون غوغا به پا بود..
مثل اینکه اونا تو نگاه اول عاشق هم شده بودن..
.
.
ا.ت رفت و رو تختش دراز کشید و مشغول حرف زدن با خودش شد..
ا.ت: جدی عاشق مینهو شدم؟
-ولی آخه ما فقط دو روزه که همدیگه رو میبینیم!
-خب اینطوری نمیشه بیا صادق باشیم
-من مینهو رو دیروز تو بار دیدم و خیلی اتفاقی باهم چشم تو چشم شدیم اما همون لحظه کوتاه برام مثل یه مدت طولانی گذشت چرا؟ چون من تمام جزئیات صورتش رو تو همون لحظه دیدم مخصوصا چشماش!
-چشماش خیلی پاک و مظلوم بنظر میرسید..
-چشماش انگار اقیانوسی بود که با ستاره ها تزئین شده..
-من..تو نگاه اول جذبش شدم..!
-ولی..ولی اگه اینا عشق واقعی باشه که من نمیتونم با اون زندگی کنم..
-اصن شاید اون منو نخواد یا اصن اگرم بخواد قطعا وقتی بفهمه شغل بابام چیه ازم فرار میکنه..
-اهعهع دیگه کافیه..میخوام بخوابم لطفا تمومش کن!
و چشماش رو بست و با کلی سختی تونست خودش رو مجبور کنه که بخوابه..
فردا صبح از خواب که بیدار شد انگار یه انرژی عجیبی تو بدنش در جریان بود..
واسه همه کارا ذوق عجیبی داشت و به طرز خیلی عجیبی خوشحال بود!
میخندید و با روی خوش با بقیه صحبت میکرد..
اون روز حتی با سونگمین هم بحث نکرد که این باعث شد سونگمین یکم تعجب کنه..
بعد از ظهر که ا.ت تو اتاقش بود سونگمین رفت تو اتاقش و کنارش نشست..
سونگمین: ا.ت چیزی شده که انقد خوشحالی؟
ا.ت: نه.. یعنی نمیدونم..
سونگمین: دیشب به.. چی فک کردی؟
با یادآوری اینکه دیشب قبل از خواب به مینهو فک کرده بود گونه هاش گل انداخت اما سریع خودشو جمع کرد و سعی کرد همچی رو طبیعی جلوه بده..
سونگمین: احساس میکنم خواهر کوچولوی عاشق شده..!
- ۱۰۵
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط