اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت27

اخمام تو هم رفت و گفتم:

+چی داری میگی؟!

-اون ماشین برای کی بود ازش پیاده شدی ها؟!

به مِن مِن کردن افتادم و با لکنت گفتم:

+م م ماشین؟! کدوم ماشین؟! از چی حرف میزنی؟!

عباس تک خنده ای کرد و گفت:

-ها چیه؟! چرا هول کردی؟!

+عباس میفهمی داری چی میگی؟! میخوای بگی من بهت خیانت کردم؟!

اومد جلوتر و با نفرت به چشمام زل زد و گفت:.

-انقدر تشنه ی پول بودی؟!
حالا چقدر پول بابتت داد؟!

با حرفی که زد محکم زدم تو گوشش و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:

+خجالت بکش!!!
تو اصلا میدونی من امروز تو چه وضعی بودم؟!
چه خطری از بیخ گوشم رد شد؟!
من همه ی اینارو نادیده گرفتم و اومدم پیشت تا چیزی نگم بهت تورو نگران نکنم، بعد تو داری بهم تهمت میزنی؟!
اون ماشینی ام که داری ازش حرف میزنی منو از چنگ دوتا عوضی نجات داد....

جوری که حرفامو باور نکرده باشه قهقهه ای زد و گفت:

-تو چه وضعی بودی؟!
تو هر وضعیتی بودی پولشو گرفتی دیگه مگه نه؟!

به صورتش خیره شدم و بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمام چکید...
باورم نمیشد اینی که روبه روم وایساده و داره این تهمت هارو بهم میزنه عباس باشه!!

-ها چیه؟! جواب نداری؟! فکر نمیکردی مچتو بگیرم نه؟!

انگار لال شده بودم دهنم باز نمیشد حرف بزنم!!
اشکام پشت سرم هم روی صورتم سر میخورد!!!

بدون اینکه چیزی بگم اومدم برم که صدام زد:

-آهو؟!
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت28بدون اینکه چیزی بگم فقط برگشتم نگاهش کر...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت29مامان که فهمید واقعا خسته ام سری تکون د...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت26دیگه بحث و ادامه ندادم و فقط سری تکون د...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت25اسد پوفی کشید و الله اکبری زیر لب گفت و...

#مافیای_من #P12فلیکس:پس.....هان تویی؟؟؟هان:ت.....تو............

فرار من

عشق مافیا پارت*3*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط