{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روزهایی هست،

یک روزهایی هست،
که آدم نمیتواند تنهایی از پس اش بر بیاید
از همان روزهایی که، دقیقه به دقیقه رو به روی پنجره می ایستی، سماور را روشن نگه میداری، گوشی را چک میکنی که مبادا شارژ باطری اش تمام شده باشد!
بعد، بعد ؛
لبانت را روی هم فشار می دهی تا صدایت درِ دنیا را نلرزاند!!
و قلبت که دیگر حتی با تو هم نسبتی ندارد دلش می خواهد کنده شود اما تو به اجبار نگه اش میداری، تا... تا یک روزِ دیگر، وقتی تصمیم گرفتی دل از تعلقات بِکنی، گوشی را خاموش میکنی، آبِ سماور را در سینک میریزی، پای پنجره می ایستی وَ نگاهِ سردت را می دوزی به نیامدن ها...
و چشمانِ ماتِ تو، شاید آنموقع کسی را ببیند که دیگر قلبی برایش به تپیدن های بی وقفه نمی افتد..
امّا
به ما یاد ندادند با دوست نداشتن های بعد از آن روز چه باید بکنیم ..
دیدگاه ها (۱)

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

پیامی که نباید می‌رسید پارت ۲ | ساختمان قدیمی چرا اسم...

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارتویو &وقتی به خونه رسید...

پارت ۱۴ پشت غرورتاِما چند ثانیه به پیام خیره موند.دوباره گوش...

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐عصر همون روز، طبق آدرسی...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐روز رفتن مانیا بالاخره رسید.چمدونش کنار...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

فصل دومپارت سیزدهم | خبری از ایتالیاچند روز از شروع رابطه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط