یونگی با تمام قوا شمشیرش را فرود آورد. بورام، که هنوز از
یونگی با تمام قوا شمشیرش را فرود آورد. بورام، که هنوز از شوک تغییر ناگهانی یونگی بیرون نیامده بود، نتوانست به موقع جاخالی دهد. تیغهی سرد شمشیر، شکم او را شکافت. فریاد دردناکی از گلویش خارج شد و رگههای خون، چون رودخانهای سرخ، بر روی لباس سفیدش جاری گشت.
این ضربه، تعادل بورام را به کلی بر هم زد. نیروی جادویی که از چشمانش ساطع میشد، ضعیف شد و نوری که میدان نبرد را در بر گرفته بود، فروکش کرد. او با دست شکم زخمیاش را گرفت و با ناله روی زمین افتاد. درد شدیدی در تمام وجودش پیچیده بود.
جیمین با دیدن حال وخیم خواهرش، فریاد خشم سر داد. او دیگر نمیتوانست آرام بماند. با تمام قدرت به سمت یونگی هجوم برد، اما یونگی که از پایان کار مطمئن بود، با خونسردی ضربهی بعدی را آماده میکرد.
با این حال، قبل از اینکه بتواند حملهی دیگری را آغاز کند، بورام با صدایی ضعیف اما قاطع، او را متوقف کرد. "بس کن، یونگی!"
یونگی لحظهای مکث کرد. تعجب در چهرهاش موج میزد. "چه؟"
بورام، با وجود درد شدیدی که احساس میکرد، نفسنفس میزد. "تو... تو پیروز شدی. من دیگر نمیتوانم ادامه دهم." او به شکم زخمیاش اشاره کرد. "این زخم... کشنده است."
جیمین با ناباوری به بورام نگاه کرد. او هرگز انتظار نداشت که بورام، با چنین ضربهی مهلکی، تسلیم شود.
یونگی لحظهای به بورام خیره شد. خون جاری از شکم او، و نگاه دردناکش، او را به یاد سخنان ارباب شیاطین انداخت: "گاهی، پیروزی واقعی، نه در نابودی، بلکه در پایان دادن به مبارزهای بیهوده است."
با قاطعیت، یونگی شمشیرش را پایین آورد. "وظیفهی من به پایان رسید." او به جیمین نگاه کرد. "برادرت را ببر و از او مراقبت کن. و به ارباب شیاطین اطلاع بده که فرشتهی شما، دیگر تهدیدی محسوب نمیشود."
یونگی برگشت و بدون هیچ کلمهی دیگری، میدان نبرد را ترک کرد. جیمین، با نگرانی به سمت بورام شتافت و او را در آغوش گرفت. نبرد به پایان رسیده بود، اما زخمهای روحی و جسمی آن، برای هر دو طرف، تا مدتها باقی میماند.
این ضربه، تعادل بورام را به کلی بر هم زد. نیروی جادویی که از چشمانش ساطع میشد، ضعیف شد و نوری که میدان نبرد را در بر گرفته بود، فروکش کرد. او با دست شکم زخمیاش را گرفت و با ناله روی زمین افتاد. درد شدیدی در تمام وجودش پیچیده بود.
جیمین با دیدن حال وخیم خواهرش، فریاد خشم سر داد. او دیگر نمیتوانست آرام بماند. با تمام قدرت به سمت یونگی هجوم برد، اما یونگی که از پایان کار مطمئن بود، با خونسردی ضربهی بعدی را آماده میکرد.
با این حال، قبل از اینکه بتواند حملهی دیگری را آغاز کند، بورام با صدایی ضعیف اما قاطع، او را متوقف کرد. "بس کن، یونگی!"
یونگی لحظهای مکث کرد. تعجب در چهرهاش موج میزد. "چه؟"
بورام، با وجود درد شدیدی که احساس میکرد، نفسنفس میزد. "تو... تو پیروز شدی. من دیگر نمیتوانم ادامه دهم." او به شکم زخمیاش اشاره کرد. "این زخم... کشنده است."
جیمین با ناباوری به بورام نگاه کرد. او هرگز انتظار نداشت که بورام، با چنین ضربهی مهلکی، تسلیم شود.
یونگی لحظهای به بورام خیره شد. خون جاری از شکم او، و نگاه دردناکش، او را به یاد سخنان ارباب شیاطین انداخت: "گاهی، پیروزی واقعی، نه در نابودی، بلکه در پایان دادن به مبارزهای بیهوده است."
با قاطعیت، یونگی شمشیرش را پایین آورد. "وظیفهی من به پایان رسید." او به جیمین نگاه کرد. "برادرت را ببر و از او مراقبت کن. و به ارباب شیاطین اطلاع بده که فرشتهی شما، دیگر تهدیدی محسوب نمیشود."
یونگی برگشت و بدون هیچ کلمهی دیگری، میدان نبرد را ترک کرد. جیمین، با نگرانی به سمت بورام شتافت و او را در آغوش گرفت. نبرد به پایان رسیده بود، اما زخمهای روحی و جسمی آن، برای هر دو طرف، تا مدتها باقی میماند.
- ۱۷۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط