سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت یازدهم | زخمی که هنوز خونریزی میکند
نوک اسلحه روی شقیقهی کاوه بود.
دستش نمیلرزید.
نه لبخندی روی لبش مانده بود، نه آن آرامش همیشگی.
فقط نگاهش بین آرمان و آوا میچرخید.
آرمان با اخمی عمیق گفت:
ـ «این بازیهای روانی رو جمع کن.»
کاوه با صدایی آرام جواب داد:
ـ «فکر میکنی بازیه؟»
لبخند تلخی زد.
ـ «تو از همه بهتر منو میشناسی...»
اتاق در سکوت فرو رفت.
صدای تیراندازی بیرون هنوز ادامه داشت، اما انگار هیچکدام آن را نمیشنیدند.
آوا گیج و درمانده، میان دو مرد ایستاده بود.
با بغض گفت:
ـ «بس کنید...»
هیچکدام جوابش را ندادند.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
با صدایی بلندتر فریاد زد:
ـ «دارم میگم بس کنید!»
این بار هر دو به او نگاه کردند.
صورتش از گریه خیس شده بود.
ـ «من از هیچکدومتون چیزی نمیفهمم! یکی میگه ازت محافظت میکنم، یکی میگه حقیقت رو ازت پنهون کرده...»
نفسش لرزید.
ـ «من دیگه طاقت ندارم...»
برای اولین بار، صدای شکستنش را میشد شنید.
دختری که تا چند روز پیش بزرگترین دغدغهاش امتحان دانشگاه بود، حالا وسط جنگ دو خاندان مافیایی ایستاده بود.
زانوهایش خم شد.
روی زمین نشست.
دستهایش را روی صورتش گذاشت و بیصدا گریه کرد.
---
چیزی در وجود آرمان شکست.
دیدن اشکهای آوا از هر گلولهای دردناکتر بود.
اسلحه را آرام پایین آورد.
یک قدم به سمتش برداشت.
ـ «آوا...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که کاوه جلویش ایستاد.
ـ «نه.»
صدایش محکم بود.
ـ «الان نه.»
چشمهای آرمان از خشم برق زد.
ـ «کنار برو.»
ـ «اول حقیقت رو بهش بگو.»
ـ «وقت این حرفا نیست.»
ـ «اتفاقاً الان تنها وقتشه.»
---
آوا سرش را بلند کرد.
چشمهایش سرخ شده بودند.
ـ «چه حقیقتی؟»
کاوه چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «پونزده سال پیش...»
آرمان با صدایی خشن فریاد زد:
ـ «کاوه!»
اما دیر شده بود.
کاوه ادامه داد:
ـ «یه شب بارونی، عمارت خاندان کلاغ آتیش گرفت.»
آوا احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
تصویرهای مبهمی از میان شعلهها...
صدای جیغ یک زن...
دستی که او را بغل کرده بود...
مثل برق از ذهنش گذشت.
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
ـ «نه...»
سرش درد گرفته بود.
ـ «این... اینا چیه؟»
---
کاوه آرامتر گفت:
ـ «اون شب همه فکر کردن وارث خاندان کلاغ مرده...»
نگاهش را به آوا دوخت.
ـ «اما تو زنده موندی.»
آوا با ناباوری سرش را تکان داد.
ـ «نه... دروغ میگی...»
ـ «دروغ نیست.»
ـ «من پدر و مادرم رو یادمه...»
کاوه آه بلندی کشید.
ـ «اونها... پدر و مادر واقعیت نبودن.»
دنیا دور سر آوا چرخید.
احساس کرد نفسش بند آمده است.
تمام خاطرات کودکیاش...
تمام زندگیاش...
آیا همه دروغ بود؟
---
در همین لحظه، آرمان مشت محکمی به صورت کاوه کوبید.
صدای برخورد مشت در اتاق پیچید.
کاوه چند قدم عقب رفت.
از گوشهی لبش خون جاری شد.
با پشت دست خون را پاک کرد و خندید.
ـ «بالاخره کنترل خودت رو از دست دادی...»
آرمان یقهاش را گرفت.
ـ «بهش قول داده بودم تا وقتی آمادگی نداره، چیزی نفهمه.»
ـ «ولی دیگه وقت تموم شده.»
---
ناگهان صدای بیسیم نیروهای کاوه بلند شد.
ـ «رئیس! پلیس داره نزدیک میشه!»
چند ثانیه سکوت.
کاوه زیر لب گفت:
ـ «لعنت...»
بعد نگاهش را به آوا دوخت.
این بار نگاهش عجیب بود...
نه سرد...
نه خشن...
بلکه غمگین.
ـ «دفعهی بعد که همدیگه رو ببینیم...»
مکث کرد.
ـ «دیگه اجازه نمیدم کسی بینمون فاصله بندازه.»
قبل از اینکه آوا چیزی بگوید، او از پنجرهی شکسته بیرون پرید و در تاریکی شب ناپدید شد.
---
اتاق دوباره ساکت شد.
فقط آوا و آرمان مانده بودند.
آوا آرام از جا بلند شد.
به آرمان نزدیک شد.
چشمهایش هنوز خیس بود.
ـ «یه سؤال دارم...»
آرمان سکوت کرد.
ـ «همهی این مدت...»
بغض گلویش را فشرد.
ـ «تو هم به من دروغ گفتی؟»
این سؤال، سختتر از هر گلولهای بود که آرمان تا آن روز با آن روبهرو شده بود.
او برای اولین بار، نتوانست مستقیم به چشمهای آوا نگاه کند.
و همین سکوت...
برای آوا، از هر جوابی دردناکتر بود.
پارت یازدهم | زخمی که هنوز خونریزی میکند
نوک اسلحه روی شقیقهی کاوه بود.
دستش نمیلرزید.
نه لبخندی روی لبش مانده بود، نه آن آرامش همیشگی.
فقط نگاهش بین آرمان و آوا میچرخید.
آرمان با اخمی عمیق گفت:
ـ «این بازیهای روانی رو جمع کن.»
کاوه با صدایی آرام جواب داد:
ـ «فکر میکنی بازیه؟»
لبخند تلخی زد.
ـ «تو از همه بهتر منو میشناسی...»
اتاق در سکوت فرو رفت.
صدای تیراندازی بیرون هنوز ادامه داشت، اما انگار هیچکدام آن را نمیشنیدند.
آوا گیج و درمانده، میان دو مرد ایستاده بود.
با بغض گفت:
ـ «بس کنید...»
هیچکدام جوابش را ندادند.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
با صدایی بلندتر فریاد زد:
ـ «دارم میگم بس کنید!»
این بار هر دو به او نگاه کردند.
صورتش از گریه خیس شده بود.
ـ «من از هیچکدومتون چیزی نمیفهمم! یکی میگه ازت محافظت میکنم، یکی میگه حقیقت رو ازت پنهون کرده...»
نفسش لرزید.
ـ «من دیگه طاقت ندارم...»
برای اولین بار، صدای شکستنش را میشد شنید.
دختری که تا چند روز پیش بزرگترین دغدغهاش امتحان دانشگاه بود، حالا وسط جنگ دو خاندان مافیایی ایستاده بود.
زانوهایش خم شد.
روی زمین نشست.
دستهایش را روی صورتش گذاشت و بیصدا گریه کرد.
---
چیزی در وجود آرمان شکست.
دیدن اشکهای آوا از هر گلولهای دردناکتر بود.
اسلحه را آرام پایین آورد.
یک قدم به سمتش برداشت.
ـ «آوا...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که کاوه جلویش ایستاد.
ـ «نه.»
صدایش محکم بود.
ـ «الان نه.»
چشمهای آرمان از خشم برق زد.
ـ «کنار برو.»
ـ «اول حقیقت رو بهش بگو.»
ـ «وقت این حرفا نیست.»
ـ «اتفاقاً الان تنها وقتشه.»
---
آوا سرش را بلند کرد.
چشمهایش سرخ شده بودند.
ـ «چه حقیقتی؟»
کاوه چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «پونزده سال پیش...»
آرمان با صدایی خشن فریاد زد:
ـ «کاوه!»
اما دیر شده بود.
کاوه ادامه داد:
ـ «یه شب بارونی، عمارت خاندان کلاغ آتیش گرفت.»
آوا احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
تصویرهای مبهمی از میان شعلهها...
صدای جیغ یک زن...
دستی که او را بغل کرده بود...
مثل برق از ذهنش گذشت.
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
ـ «نه...»
سرش درد گرفته بود.
ـ «این... اینا چیه؟»
---
کاوه آرامتر گفت:
ـ «اون شب همه فکر کردن وارث خاندان کلاغ مرده...»
نگاهش را به آوا دوخت.
ـ «اما تو زنده موندی.»
آوا با ناباوری سرش را تکان داد.
ـ «نه... دروغ میگی...»
ـ «دروغ نیست.»
ـ «من پدر و مادرم رو یادمه...»
کاوه آه بلندی کشید.
ـ «اونها... پدر و مادر واقعیت نبودن.»
دنیا دور سر آوا چرخید.
احساس کرد نفسش بند آمده است.
تمام خاطرات کودکیاش...
تمام زندگیاش...
آیا همه دروغ بود؟
---
در همین لحظه، آرمان مشت محکمی به صورت کاوه کوبید.
صدای برخورد مشت در اتاق پیچید.
کاوه چند قدم عقب رفت.
از گوشهی لبش خون جاری شد.
با پشت دست خون را پاک کرد و خندید.
ـ «بالاخره کنترل خودت رو از دست دادی...»
آرمان یقهاش را گرفت.
ـ «بهش قول داده بودم تا وقتی آمادگی نداره، چیزی نفهمه.»
ـ «ولی دیگه وقت تموم شده.»
---
ناگهان صدای بیسیم نیروهای کاوه بلند شد.
ـ «رئیس! پلیس داره نزدیک میشه!»
چند ثانیه سکوت.
کاوه زیر لب گفت:
ـ «لعنت...»
بعد نگاهش را به آوا دوخت.
این بار نگاهش عجیب بود...
نه سرد...
نه خشن...
بلکه غمگین.
ـ «دفعهی بعد که همدیگه رو ببینیم...»
مکث کرد.
ـ «دیگه اجازه نمیدم کسی بینمون فاصله بندازه.»
قبل از اینکه آوا چیزی بگوید، او از پنجرهی شکسته بیرون پرید و در تاریکی شب ناپدید شد.
---
اتاق دوباره ساکت شد.
فقط آوا و آرمان مانده بودند.
آوا آرام از جا بلند شد.
به آرمان نزدیک شد.
چشمهایش هنوز خیس بود.
ـ «یه سؤال دارم...»
آرمان سکوت کرد.
ـ «همهی این مدت...»
بغض گلویش را فشرد.
ـ «تو هم به من دروغ گفتی؟»
این سؤال، سختتر از هر گلولهای بود که آرمان تا آن روز با آن روبهرو شده بود.
او برای اولین بار، نتوانست مستقیم به چشمهای آوا نگاه کند.
و همین سکوت...
برای آوا، از هر جوابی دردناکتر بود.
- ۹۵
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط