رفته بودم سرحوض تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود رادر آب. آب
رفته بودم سرحوض تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود رادر آب. آب در حوض نبود ماهیان می گفتند (هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده ی تابستان بود پسر روشن آب لب پاشویه نشست و عقاب خورشید ،آمد اورابه هوابرد که برد به درک راه نبردیم به اکسیژن آب برق از پولک مارفت که رفت ولی آن نور درشت عکس آن میخک قرمز درآب که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل میز د چشم ما بود روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر درتپش باغ خدارا دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است. بادی میرفت به سروقت چنار من به سروقت خدا میرفتم
- ۲.۲k
- ۱۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط