{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستان امروز اتفاق جالبی واسم افتاد!!!رفته بودم احمدآباد

دوستان امروز اتفاق جالبی واسم افتاد!!!رفته بودم احمدآباد بازار آبادان قصابی گوشت بخرم وقتی پولشو حساب کردم و از قصاب گوشت رو گرفتم دیدم گوشت رو داخل یک پلاستیک سیاه گذاشته.خیلی ناراحت شدم...به خودم گفتم عجب آدمیه گوشت مونده بهم داده و گذاشته داخل پلاستیک سیاه که من متوجه نشم...خلاصه نتونستم چیزی نگم گفتم آقا من که گفتم گوشت تازه میخوام پس چرا بهم گوشت مونده دادین؟؟؟قصابه گفت گوشتش تازست...گفتم خب چرا تو پلاستیک سیاه گذاشتید....حتما اینکارو میکنید که مردم متوجه نشن گوشتش موندست...کمی مکث کرد....و گفت:خانم ما قصابها با هم یه قراری گذاشتیم که گوشت رو بذاریم تو پلاستیک سیاه چون میدونیم خیلی ها هستند که مدتهاست گوشت نخوردن.نمیخوایم اونا این گوشتارو دست مردم ببینن.خیلی دلم گرفت... بخاطر اینکه چقدر زود قضاوت کرده بودم.بعدشم به خودم گفتم خداروشکر که هنوز توی این دنیا انسانهایی وجود دارن که روح و دل بزرگی دارن...خدایا شکرت.بیاییم زود قضاوت نکنیم!!!
دیدگاه ها (۹)

✅ چه اشکالی دارد که انسان به جنس مخالف نگاه کند و لذت ببرد؟!...

...

...

...

رومان عشق مافیا پارت 32این پارتش خیلی زیاد خوب نیست اولش عرو...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت اول: سایه‌ی یک کابوسیک سال پیش…اون...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

رمان تهیونگ

........//برده ی زیبا//........

رمان عشق مافیا پارت 4 از زبان ا/تاگر رسانه ها بفهمن صددرصد خ...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط